درد دل های یک محکوم به زندگی
می خواهم فرياد بزنم. بهتر است بگويم نجوا می كنم. فرياد را موقعي می زنی كه توان و نايی برای اينكار مانده باشد. مدت ها چيزی ننوشتم چون از بين مردم رفته بودم. يعني ديگر برخوردی با كسی نداشتم كه بخواهم از اتفاقاتش بگويم. خدمت هم تمام شد. با همه بدی ها و خوبی ها. گرچه بديهايش بقولی يك سر و گردن از خوبيهايش بالاتر بود. حدود 2 ماه گذشته. در مدت خدمت همه آرزوي من وبقيه هم خدمتی ها اين بود كه بالاخره روزي بتوانيم با خيال راحت تا كله ظهر بخوابيم بدون واهمه از هيچ سرهنگ و سروان و ... . بهش رسيدم. دلم می خواست يك ماه كامل بعد از خدمت استراحت مطلق داشته باشم. آن هم شد 2 ماه! حالا همه چيز عادی و تكراری شده. همان روال سابق، همان خانه و خانواده سابق. اما اوضاع بسيار سخت تر و پيچيده تر از روزهای پيش از سربازی. حالا همه عذر و بهانه ها تمام شده و مرحله اصلی و واقعی! زندگی شروع. حالا زمان گفتن ای كاش هاست. كاشكی در 18 سالگی انتخاب بهتری داشتم. كاش آن زمان عقل و تجربه حالا همراهم بود. ای كاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم. كاش می شد وقتی انتخابم را، چه درست و چه غلط، انجام داده بودم، حداقل همان را درست ادامه می دادم. كاشكی از فرصت های زندگی بهتر استفاده كرده بودم. كاش ... كاش... و كاش... .
برعكس زمان پيش از خدمت حالا شبها می توانم بخوابم، اما اين بار نمی خواهم! نمی خوابم چون شب ها چشمانی نيست كه از سر شرم جرأت نگاه كردن بهشان را نداشته باشم. خواب روز هم به اين ديده نشدن كمك بيشتری می كند.
دوستش ندارم. راستش را بخواهيد از او بيزارم. البته اين به خودش و رفتارهای گذشته اش بر می گردد. اينكه هر بار می بينمش به ياد می آورم كه او و رفتارهايش چه تأثير مخربي بر من و آينده ام گذاشت. اينكه 28 سال زندگی نكردم و تنها زندگی كردن ديگران را ديدم. اينكه سال هاست تنها حسرت می خورم. سال هاست آرزوی داشتن یك زندگی آرام و حتی فقيرانه را دارم. همين فقری كه الان به آن دچارم، اما كاش لااقل آرامش داشتم. درباره او و تأثيرش بر زندگی ام كتابی می توانم بنويسم، شايد در آينده نزديك!
كسی حرفم را نمی فهمد. اينكه از چه كسی متنفرم و آرامشی كه می خواهم به چه معنی است؟ راستش عمدا نگفتم كه از چه كسی بيزارم. چون می دانم گفتنش دردی ازم دوا نمی كند. فقط باعث سرزنش هاي ديگران می شود. از نوشتنم حالم به هم می خورد. خيلی بد می نويسم. شايد در ساعت 4:30 صبح اين موضوع كاملا طبيعی باشد. مغزم اصلا بهم فرمان نمی دهد. ولی دلم می خواهد كمی تخليه شوم. هر روز و ساعت و لحظه به خودم می گويم با اين مدرك و سرمايه و پشتوانه می خواهم چه خاكی بر سرم بريزم؟ ولی تا حالا جوابی پيدا نكرده ام. مدركی كه بدرد كار نمیخورد و تازه اگر هم می خورد من سررشته ای نداشتم. چون 6 سال دانشگاه را با تنفر از اين رشته تحصيلی گذراندم. در رشته ای كه كار و عمل حرف اول و آخر آن است، من بی عملی پيشه كردم و حالا بعد از آن همه هزينه مالی و زمانی، عمری كه در اين راه صرف شد كاملا بيهوده بود. شايد جای فعل و فاعل يا تركيب جمله ها يا هر مزخرفی مثل آن را اشتباه تايپ می كنم، ولی واقعا چشمانم بسته و مغزم خواب است. بايد بنويسم! حالا من مانده ام با مدركی كه به هيچ دردی نمی خورد با كارت پايان خدمتی كه هنوز بعد از 2 ماه بدستم نرسيده و مهمتر از همه با خانه ای كه برايم مثل جهنم شده است. اينكه هر روز كه بیدار می شوم با خودم می گويم آخرش ....
مثل اینکه بازم به درد لعنتی "که چی" مبتلا شدم.
فیلمی بود که امیدوار بودم از دیدنش خیلی لذت ببرم. از نقدها و حال و هوای فیلم هم
همین برمیومد. ولی نمی دونم چرا وقتی تموم شد تنها چیزی که به خودم گفتم این بود
که چرا بیشتر از 2 ساعت از وقتمو پای این فیلم گذاشتم. نه اینکه فیلم بدی باشه و
نخوام ببینمش. ولی به خودم گفتم حالا که فقط 6 روز وقت دارم و زمان خیلی محدود،
چرا یه فیلم بهتر که واقعا حال و هوامو عوض کنه نگاه نکردم. دیدن
"بولت"، ظهر امروز، خیلی بیشتر از "Revolutionary
road" دیشب بهم
حال داد. شاید بچه شدم. شایدم مخم گوزیده و عوام پسندتر شده. نمیدونم به هر حال
هرچی که هست فیلم دیشب اصلا بهم نچسبید، مثل "مورد عجیب بنجامین باتن"
که در مورد این آخری به خاطر "فینچر" و "پیت" انتظار خیلی
بیشتری ازش داشتم. عوضش "آگوست راش" عالی بود. نه به خاطر داستانش (که
یه داستان سرراست و کاملا قابل حدس بود)، بلکه بخاطر فضای فیلم که سرشار از موسیقی
و زندگی بود. روحم تازه شد. البته آخر این فیلم هم به خودم گفتم ای کاش یه کم
چاشنی تلخی به این فیلم میدادن تا مثل فیلم های هندی تموم نشه! "changeling" نفس گیر بود. وافعا شانس آوردم
که از عصبانیت سکته نکردم. اینکه داستان فیلم واقعی بود هم خیلی روی جدی گرفتن قضیه
تأثیر داشت. "doubt"؛
چی شد؟! نمیدونم اگه "مریل استریپ" توش بازی نمی کرد، چقدر خودمو بخاطر
1000 تومنی که بابت این فیلم خرج کردم، سرزنش می کردم! "ویکی کریستینا
بارسلونا" رو هنوز ندیدم، شاید امشب بشینم نگاش کنم، همچنین
"والکیری" رو. اصلا بهتر بود همه فیلم ها رو می دیدم، اونوقت فرداشب که
شب آخره این خزعبلات رو می نوشتم. ولی نه! اصلا چه فرقی می کنه، نه اینکه من
"راجر ایبرت"م و نظرم در مورد فیلم ها خیلی مهمه!
هوس کردم توی یه باند مافیایی باشم، مثل "پدرخوانده"،
البته نه اینجا، تو "نیویورک". پدرخوانده هم باید "مارلون
براندو" باشه. بدجوری غصه و عقده تو گلوم مونده که می خوام با چند تا گلوله
تو مخ یه سری آدما خالی کنم! اگه این سیستم لعنتیم درست بود، بازیش رو می خریدم و
اونجوری حداقل کمی ارضا می شدم. ولی چه کنم که پدر فقر و فقیر بسوزه، فعلا با این
سیستم فقط می شه کانکت شد.
می دونم خیلی وقته کسی به کلبه تنهایی ما نمیاد، ولی اگه
همین چرت و پرتا رو هم نمی نوشتم می ترکیدم! شایدم این آخرین وراجی هام تو
وبلاگستان باشه. کسی چه می دونه.
این چهارمین فیلمی بود که داشتم توی یه روز نگاه می کردم. مادرم جوری بهم نگاه می کرد که انگار کلا از سر عقل اومدنم نا امیده. و این غرور عجیبی بهم می داد!
عجب روزایی بود. هنوز حسین و حسن مغازه رو به سوپرمارکت تبدیل نکرده بودن. پاتوق بعدازظهرام بود. موقع نونوایی رفتن، بعد عصرونه خوردن. همیشه و همیشه. یه ویدئو کلوپ دوست داشتنی که صاحبش هم مثل خودم عشق فیلم بود. حسین همیشه حاضر و خوش اخلاق جواب مشتری ها رو می داد. من هم اون گوشه کنار، به پوستر فیلمها زل می زدم تا سرش خلوت شه و سیر با هم درباره فیلم هایی که اون روز دیدیم و فیلم هایی که تازه اومده گپ بزنیم. به غیر از من کسای دیگه ای هم بودن که بیشتر از من اونجا می رفتن، با حسین صمیمی تر بودن و به خونه همدیگه هم رفت و آمد داشتن. ولی رفیق اصلی من فیلم بود، سینما بود و کلوپی که فیلم ها توش استراحت می کردن!
وقتی میرفتم تو کلوپ.... وااای که چه عطری! عطر مارلون براندو، دنیرو، آل پاچینو، کیدمن و جولیا رابرتز و ... همه اونایی که تو رویاهام، تو خواب و بیداری باهاشون زندگی می کردم، تو داستان ها همراهشون بودم. خیلی از مواقع قهرمان اصلی فیلم من بودم، حتی بالاتر از برد پیت! دلچسب ترین لحظه ها، لحظه هایی بود که همبازی کیدمن می شدم!
اوایل حسین تو اتاق بغلی مغازه یه کلوپ بازی درست کرده بود که چند تا دستگاه سونی هم توش بود و جای سر و صدای کوچیکترا. که اون رو هم خوشبختانه جمعش کرد و به یه اتاق خلوت یا بهتر بگم ریلکسیشن تبدیلش کرد. چند تا باند غول پیکر رو طوری چیده بود که وقتی روی صندلی بینشون می نشستی، حس خوب گوش دادن به صدای سه بعدی بهت دست می داد. با اون موزیک های لایت و کلاسیکش.
راستی یادم رفت که یکی از بچه ها کلا کلاسیک باز بود، چه فیلم و چه موسیقی. چه موزیک های فوق العاده ای ازش گرفتم. اسمش رو هم متأسفانه اصلا یادم نمیاد ... آها فامیلیش امینی بود!
خلاصه فضا، فضای سینما بود و موسیقی و عشق و ... همه اون چیزایی که واسه کنده شدن از این زندگی سگی لازم بود. تا این که بالاخره اونی که نباید می شد، شد.
- چرا میخوای جمعش کنی؟
- اینطوری اصلا برام نمی صرفه. تا مثل خودشون نباشی، هر کاری می کنن تا بزننت زمین. من هیچ وقت اینجا فیلم های غیر مؤسسه ای نمیدم دست مشتری (اینو خدا وکیلی راست می گفت، ما رفقا استثنا بودیم)، ولی اینها هر روز یه جوری می خوان منو خراب کنن، با تهمت های بیجا ....
دلش خیلی پر بود. خیلی وقت بود که این حرف ها رو می زد. ولی تا به حال اینقدر تو تصمیمش جدی نشده بود. هنوز اونقدر قضیه برام ملموس نبود، تا روزی که دیدم دارن وسایل کلوپ رو جمع می کنن. مثل یه آب سرد بود رو آتیش رؤیاهام. یه ضربه شدید عشقی. از فرداش هم با پتک و گچ و سیمان افتادن به جون مغازه بدبخت، دو تا رو یکی کردن و تو چشم به هم زدنی به یه سوپرمارکت شیک و بزرگ تبدیل شد. با کلی مشتری که انگار می خواستن هر چی که تو مغازه است، بردارن و ببرن!
دیدن صحنه تخریب مغازه منو دقیقا یاد "سینما پارادیزو" انداخت. فیلمی که موقع دیدنش بارها گریه ام گرفت و از خجالت دیدن خودم قورتش دادم! حالا با دیدن این صحنه ها واقعا دوست داشتم گریه کنم، ولی مثل اینکه چشمه اشکام خشکیده بود. فقط آه عمیقی برام موند که از ته دلم کشیدم. و امروز بعد ماه ها هنوز هم با گذشتن از کنارش به همون سنگینیه.
نزدیک یک ساله (از وقتی اومدم خدمت) که فیلمی ندیدم، آهنگی رو با لذت گوش نکردم... انگار قرار شده همه دوستامو یه جا با هم از دست بدم. مثل همین دوست های اینترنتی که دیگه هیچکدوم خبری ازم نمی گیرن. احساس می کنم خیلی تنهام و دلتنگ...
- چند سالته؟
- 30 سال
- چند سالگی ازدواج کردی؟
- 16 سالگی!
- اجباری بود؟
- آره
- چرا؟
- خونواده، طرف هم خیلی گیر داده بود.
- می دونستی معتاده و ...
- نه، اون موقع نه، بعدش فهمیدم، جوری بود که جلوی من تو خونه خانوم میاورد ...
- بچه هم داری؟
- آره، 10 سالشه، ازم گرفتش
- مگه معتاد نبود؟ چطوری بچه رو دادن به اون؟
- مجبور بودم، اگه نمی گرفتش بالاخره می دزدیدش، اونجوری بدتر میشد! الان هم نمی ذاره ببینمش.
.
.
.
- چقدر بدهی داری؟
- حدود 2 و نیم. 2 تومنش رو نزول کردم. مرتیکه خیلی اذیت می کنه، قرار شد قسط ببندم، حالا دبه می کنه که باید اقساطشو بیشتر کنم، میگه ماهی دویست تومن
- چقدر حقوق می گیری؟
- کلا نزدیک 250، 180 تومنشو باید اقساط وامم رو بدم! یه بار اومد در خونمون هر چی دهنش در اومد جلو خونواده و تو محل بهم گفت.
- عجب!
- تا حالا دو بار سکته ناقص داشتم، دکتر گفته این بار دیگه ...
بازم گفت، خیلی چیزا. اینکه سرطان هم داره و هنوز به مراحل حادش نرسیده و دکتر گفته میشه کنترلش کرد. ولی پول درمان نداره و نیمه کاره گذاشته. کارفرماش هم بیمه اش نمی کنه. بهش گفتم چقدر داشته باشی میتونی این وضعیت رو بهتر کنی؟ گفت 3 تومن داشته باشم خیلی از این مشکلات و فشارهای عصبی کمتر میشه. میگه از صبح ساعت 7 میره سر کار و بعضی وقتها تا 8، 9 شب هم سر کاره! میگه منم می تونستم مثل بعضیا لباسای خوب بپوشم و به خودم برسم، هر روز بزنم بیرون و اینجوری خیلی بیشتر از این چیزی که می خوام در بیارم! ولی می خوام با شرافت زندگی کنم...
حالا یکی دیگه یه جای دیگه 2 برابر همین پول ماهانه پول موادشه! با خودم میگم اگه پول دو هفته تفریحات سالم(!) بعضیا دست این خانوم بود، کلی جریان زندگیش عوض میشد. به خودم نگاه می کنم که هیچ کاری نمی تونم براش بکنم! تنها کاری که بلدم اینه که آخر جمله هام علامت تعجب بذارم، مثل همین آخریش!
یاد اون جمله آرش می افتم که هیچ وقت تو زندگی دنبال راه چاره نباش، چون زندگی هیچ چاره ای نداره.
- آقا شام کجا میدن؟
- غذا رو از کجا گرفتین؟
- بابا ضعف کردیم، ای ....
جمله هایی بود که این روزها زیاد میشد تو خیابونا شنید، البته اشتباه نکنین مجلس عروسی یا مهمونی نبود، همه این آدما عزادار بودن! عادت ندارم زیاد تو این روزا برم بیرون، اعصاب سر و صدا رو ندارم، دکتر هم بهم گفته نباید جاهای پر سر و صدا رفت و آمد کنی، ولی این چند روزه اینقدر بیکار و دپرس بودم که چاره ای جز بیرون رفتن نبود.
شب تاسوعا، ظهر عاشورا و شام غریبان. اسمشون آدم رو یاد عزاداری و لباس سیاه و دسته های سینه زنی میندازه. ولی اون چیزایی که تو این دو روزه دیدم هیچ ربطی به این جور مسائل نداشت. گشنه بودن ملت بی ام و و کمری سوار به یه طرف، انواع و اقسام آرایش هایی که میشد دید هم همون طرف! که البته این آخری دیگه یه موضوع عادی و تکراریه. متأسفانه به دلیل یه سری مسائل نشد از این مناظر عکس بگیرم. یه سری چیزای دیگه هم هست که گفتنش زیاد به صرفه نیست!! بهتره خودتون تو عکس هایی که گرفتم ببینین، اون جاهایی که نیاز به توضیح بود، یه مزخرفاتی نوشتم، بقیه اش هم بدون شرحه دیگه!
البته عکس ها یه خورده حجیمه. باید ببخشین دیگه. حیفم اومد کیفیتشونو پایین بیارم. تحمل بایدت عزیز!
یکم، انگار
احساس بهتری دارم. از اسارت رها شدم، اسارت احساسات! شاید این یه نیاز بود، نیاز یه دوره
خاص از زندگی.
دوم، مثل اینکه
گلشیفته خانوم هم بالاخره رفت. همین چند هفته پیش بود که اومده بود ماشینشو - که
خوابونده بودن - ترخیص کنه. با همه مشکلاتی
که براش پیش اومده بود، بازم خوش برخورد بود و سرزنده.
با یه حرکت
غافلگیر کننده(!) و کلی شوق و هیجان مدارکشو قاپیدم، تا خودم کاراشو انجام بدم. برعکس
خیلی ها که تا به یه جایی می رسن خدا رو هم بنده نیستن، انگار نه انگار که اولین
بازیگر زن داخلیه که تو هالیوود بازی کرده، تو فیلم کارگردان بزرگی مثل "رایدلی
اسکات".
- خانوم فراهانی، چطور میشه
آقای کیانیان رو پیدا کرد؟!
- خب کاری نداره، به
همکاراتون بگین ماشین ایشون رو هم بخوابونن!
بد ضایع شده
بودم و هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم! به هر حال هر جا که هست امیدوارم به حقش که خیلی
بیشتر از این حرفاست، برسه. "میم" نازنین ودوست داشتنی.
سوم،
کار،کار و کار، مشکل همیشگی! یعنی تو شهر به این بزرگی واسه جوونی مثل من یه کار
پاره وقت پیدا نمیشه؟! به هر دری که می زنی بسته است. بعضی وقتها زندگی واقعا سخت
میشه، تنها راه چاره اش هم اسکناسه، ولی چطور میشه پیداش کرد؟!
گاهی وقت ها یک حرف، یک جمله، یک حرکت کافیه تا قضیه 180 درجه بچرخه.
مدت هاست که خوشحالی و امیدوار، ولی همون یه جمله از این رو به اون روت می کنه. جمله ای که ممکنه از سر عمد هم نباشه.
چند وقتیه که حس می کنی یه نوری به زندگیت تابیده، با همه رنج ها و بدبختی هایی که داشتی و داری، همون نور کوچولو سر پا نگهت می داره و مشتاق. مشتاق این که زندگی، لحظه ها و دوره های خوب هم می تونه داشته باشه. می شه لحظه هایی رو بی واهمه از عاقبت کار سرمست بود. میشه با خیال راحت سیگار کشید و از هیچ بیماری و مرضی واهمه نداشت. می تونی 8 ساعت بی وقفه کار کنی و تو ازدحام و شلوغی محیط خم به ابرو نیاری. میشه تو لحظه های طاقت فرسای کار به همون نور کوچولو فکر کنی. تا حدی که ارباب رجوع بهت بگه: "حواست کجاست؟ واقعا تو این همه شلوغی و سر و صدا حق دارین حواستون پرت بشه." و اون نمی دونه که تو این لحظه اصلا اونجا نیستی تا شلوغی اذیتت کنه.
استرس داری که اگه بخوابی سر وقت بیدار نشی، حتی با صدای زنگ گوشی. یا اگه دیر بخوابی با چشم های خسته ببیننت. وقتی داری سیگار می کشی اون نور کوچولو جلو چشمته، وقتی خاموشش می کنی، باز هم همون نور کوچولو هست. نمیره، یعنی تو نمی خوای که بره. و اون اینقدر معرفت داره که تو خیالت بمونه و بی هیچ توقعی لمست کنه. وقتی رو پشت بوم نشستی و با وزش یه نسیم خنک شبانه به مهتاب چشم می دوزی، دلت می خواد شعری که بلد نیستی رو بگی. ولی اون نور تمرکزت رو بهم می زنه. دوستت میاد پیشت و می خواد ضیافت نورت رو بهم بزنه، ولی تو بی توجه به حضورش به ماه چشم دوختی. لحظه ها فوق العاده قشنگه و زیباییش مجبورت می کنه به موسیقی جاودانه "پرایزنر" گوش کنی، و یه لحظه اشک از چشمات جاری شه. اشکی که نه از سر درد، که از فرط لذت، بی اختیار از گوشه چشمت می گذره.
اما تو یه لحظه نور چشمک می زنه. یاد بچگی هات می افتی که وقتی لامپ های خونه اینطوری چشمک می زد، بابا می گفت: "هیچی، باز هم برق می خواد بره" و این تو رو می ترسوند. حالا هم با این چشمک واقعا می ترسی. دلت هری می ریزه و ته دلت خالی میشه. "نکنه خاموش شه" "یعنی منظورش همونه".... این بدبینی رو هم مطمئنا از بابا و مامان به ارث بردی که کوچکترین نوسان نور براشون حکم قطع قطعی برق بود! حالا تو هم به این فکر نمی کنی که احساست درسته یا غلط. مهم اینه که داریش. مهم اینه که گلوت رو شدید گرفته و خبر از یه فقدان بزرگ و قریب الوقوع میده. می ترسی و تو یک آن از همه چیز نا امید میشی. درست مثل قبل از حضورش. همون پوچی و یأس، اما این بار به اضافه غم سنگین یک هجران.
با نور دوباره ای که می تابه می خواد بهت امید بده که هیچ وقت قطع نمیشه و حاضره همیشه ولی با شدت کمتری بتابه. اما این دیگه تو رو به حال اولیه برنمی گردونه. اون خوشحالی بی حد و حصر رو ازت می گیره و یه استرس همیشگی رو باهات همراه می کنه. یعنی ممکنه روزی کاملا قطع بشه و دنیا دوباره تاریک شه؟ احتمالش زیاده! و ترس شدیدا تنت رو می لرزونه ...
- چنده این ماشین؟
- هیچی، 230 تومن!
- مفت! بابا ای ول.
- مال من نیست، مال رییسمونه، داده دست داداشش، اونم ...
- خودت چیکاره ای این وسط؟!
- هیچی، ما کارگریم. تازه اون یکی شو ندیدی، 170 تومنه!
- یا خدا!
- یکی دیگه داره230 تومن.
مدلشو گفت، یادم نیست چی بود، راستی همه اینا بی ام و بود. من دیگه کم آورده بودم واقعا، چیزی جز گفتن این که دو هزار و چنده نداشتم.
- 2008
- ماشین خودت چیه؟
- پراید!
.
.
.
آبتین دعوتمون کرده بود به شام. من هر چی فکر می کردم ارتباط جونوری مثل "بوفالو" رو با "پیتزا" نمی فهمیدم. آخرشم به این نتیجه رسیدم که هیچ ربطی به هم ندارن.
- صب کن یه زنگ به داداشم بزنم ببینم می تونم امشب برم خونه شون یا نه، به آسایشگاه که نمی رسم.
کلی منتظر شدم تا گوشی رو برداشت.
- الو، سلام
- سلام
- اه مگه من شماره اسی رو نگرفتم؟!
- آره، یه لحظه کار داشت، داد من جواب بدم.
صداش خیلی گرفته و خسته بود، مثل مواقعی که خیلی گریه کرده. توی یک آن فکرم هزار جا رفت. من از روزی که قرار بود اینا از شمال برگردن بهشون زنگ نزده بودم. دلم هری ریخت. کلا بی حس شده بودم.
- ما الان بیمارستانیم ...
دیگه مطمئن شدم که ...، مغزم داشت منفجر می شد.
- بیمارستان؟! چی شده؟ ها؟
- بابا حالش خیلی بد شد، امروز آوردیمش تهران ...
خبر خیلی بدی بود. ولی وقتی با اون چیزی که تو ذهنم بود مقایسه اش کردم، خیالم راحت شد!! نمی دونم چرا همین حالا یاد "بیگانه" آلبر کامو افتادم.
تا حالا پام فقط سه چهار بار به تجریش وا شده، هر سه چهار بار هم به خاطر قضیه بیمارستان بابا. این هم زندگی ما.
مقایسه خیلی تکراری و بی اهمیتی بود، ولی چیزیه که وجود داره. تلخه و مثل همه موضوعات تلخ دیگه برای ما مردم، عادی شده. پول داشته باشی می تونی فقط از زندگیت لذت ببری، فقیر هم باشی، می تونی بری بالا شهر، ولی نه برای خرید و گل گشت، واسه تر و خشک کردن بابای بیچاره ات تو بیمارستان. البته گول اسم جاشو نخورید، بیمارستانش دولتیه!
راستی امروز داشتم فکر می کردم تا چند تا خاطره خوب و لذتبخش از زندگیمو یادم بیاد ... خوابم برد.