هذيان هاي يک محکوم به زندگي (بخش دوم)
آسمان گنگ است. فقط براي کرها پژواک دارد. "فرانتس کافکا"
فکر کردن زياد، نوشتن رو سخت مي کنه. از اون سخت تر حرف زدنه. پس بايد به نوشتن بسنده کرد!
ديروز خسته نبودم. افسردگي هم به سراغم نيومد. ولي خوشحال نبودم. ساعت هاي زيادي به تنهايي و بيکاري گذشت. صبحش سر حال شروع شد. ولي چند ساعتي بيشتر طول نکشيد.
من درس ندارم. ولي هر روز درس هاي زيادي مي گيرم. از تو. و امثال تو. ياد مي گيرم که چطوري بايد حرف بزنم. در چه موردي صحبت کنم. و از چه چيزهايي حرف نزنم. ولي هر روز يک درسه که برام تکرار مي شه. اينکه نمي تونم تنهاييمو تقسيم کنم. اينکه فقط يه چيزهايي رو مي تونم بهت بگم. چيزهايي که تو مي خواي. نه خواسته خودمو. نه حرفای دلمو. هر روز ياد مي گيرم که مشکلاتم مال خودمه. و شادي هام مال تو. و اين اسمش يکدليه! يکرنگي!
" بني آدم اعضاي يکديگرند"

مي فهمم که هر جا و هر کشور و اصلا تو هر نقطه از دنيا که باشم بايد اين خط قرمز ها رو رعايت کنم. ديگه دونستم که با هم بودن يعني با هم خوشحال بودن. باهم خنديدن. نه با هم ترسيدن. و نه با هم گريستن! ديروز هم - در حالي که افسرده نبودم - باز اين درس ها بود که برام تکرار شد. معماهاي زندگي حل شدني نيست. اما مسائل تو رو من بايد حل کنم. بايد ملکه ذهنم بشه که دوست داشتن رو تعريف شده قبول کنم. نه اونطوري که دوست دارم! من ديگه از اين وضع خسته نيستم. شايد هم که ديگه هيچ وقت خسته نشم. شايد افسردگي تموم شده. چون حالا منطق رو ياد گرفتم. درسي که اين همه سال فکر مي کردم سخته و من قادر به آموختنش نيستم. اما ديروز که تموم شد، منطق رو حتي بيشتر از خودش بلدم. ذهن رو نبايد پرواز داد. بايد به اين اميد موند که يکي بپروندش. بايد منتظر اومدن باد بود. باد تو. و هر لحظه مراقب بود که اين باد با ديگري اشتباه نشه! فهميدنش سخت نيست.
من ديروز فهميدم که نبايد توقع بيجا داشته باشم. توقع درک شدنم از جانب ديگران. چون اونا نبايد بفهمن. ديگران وظيفه اي ندارن. منم که موظف به فهميدن آدما هستم. من بايد همه رو درک کنم، وگرنه مشکل از منه!
و من ديگه خوشحالم. چون زندگي اجتماعي رو ياد گرفتم!!
راستي! ديشب بارون اومد.