تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

به هر گل، به هر سايه، حتی، مشکوکم!

"زندگی من ترديد پيش از تولد بود."

فرانتس کافکا

بي ترديد سرپناهي مي خواهم. در بدر به گدايي محبت. و سرهايي که هيچگاه بسويم بر نمي گردند. و من تنها التماس مي کنم. اما کجاست نگاهي که مرا بر انداز کند؟! شايد اگر گدايي پول کنم در چشم به هم زدني ثروتمند شوم. اما براي محبت هميشه فقير خواهم ماند. در نگاه همگان فقير يعني ژنده پوش. يعني بي پول. اما کسي که محتاج نوازش است، شايسته لحظه اي درنگ نيست. شايد حق با همگان است. شايد من اشتباه مي کنم. شايد من هم بايد نام قديسين را در کوچه و خيابان فرياد کنم. اما آيا اين تضرع محبتي نصيبم خواهد کرد؟! آيا با خواندن يک نام از محبت بي نياز خواهم شد؟! که اگر اينگونه باشد من نام هاي زيباتري براي فرياد کردن مي شناسم. که محبتش برايم هزار مرتبه با ارزشتر!

 

 

احساس بدي دارم. به گمانم مشکوک شده ام. و صد البته هميشه مشکوک بوده ام. به همه روابط زميني. تمام روابط انساني. به بوسه مشکوکم. و "دوستت دارم" چندش انگيز است.

لحظه اي خلسه. مخدر واقعي. و تفکري لا بلاي لحظات گرانقيمت زندگي. و چه ناچيزند شادي ها. به وصال مي انديشم و به استيصال مي رسم. اين رسم روزگار ماست. اين پاسخي است به صداقت انسان. گاهي به ذهنم خطور مي کنند. بريدن. پريدن. خطر کردن. جا گذاشتن. تنها خود را ديدن. اما دريغ از ثانيه اي آرامش. و در جا زدن. و در جازدن. و گاهي اختيار مردن. اما جبر روزگار اختيار از کف ربوده. ديگر ياراي برخاستنم نيست. توان دوباره آغازيدن. زمانهايي که به گذشته مي انديشم. به دقايق از دست رفته. به سال هاي بيهودگي. و چه خسته به خواب مي روم.

 

 

 

"با کوچه آواز رفتن نيست

فانوس رفاقت روشن نيست

نترس از هجوم حضورم

چيزي جز تنهايي با من نيست"

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 16:25  توسط اهورا  | 

دنیای دودی!

"من اميدي به پيروزي ندارم و از کشمکش بيزارم. آن را دوست ندارم، فقط تنها کاري است که از دستم بر مي آيد."                                                                                     

فرانتس کافکا

اينجا همه چيز به شکل دوده. اين دود مقدس! از سيگار دود بلند ميشه، از چايي دود بلند ميشه، هوا دود داره (البته بيشترش گرد و خاکه!). ماشين ها پر از دوده. از آب گرم حموم دود بلند ميشه. دود. زندگي يعني دود، بقيه اش مزخرفه.

افکار ماليخوليايي. افراطي. همه چيز يه شکل. فقط سياه! اينها فکرائيه که تو سرم مي چرخه. فقط و فقط همين. از دست اين تنهايي.

 

 

همه رفتن. هيچکي تو دانشگاه نيست. انتخاب واحد اينترنتيه. پس کسي نياز به موندن حس نمي کنه. اونهايي هم که موندن شناس نيستن. منم و مجيد و رضا. فقط و فقط و فقط. ديگه هيچکي. ما هم که ساليان ساله که همو مي شناسيم.هيچ حرف تازه اي واسه گفتن نيست. هميشه پيش هميم، پس هيچ اتفاقي نيفتاده که هممون با خبر نباشيم. همه کهنه شديم. کلنگي. يه ضربه مي خواد که بريزدمون پايين. مي شکنيم حتي با يه آه! امشب شب خوبي نيست. من و مجيد تو اتاقيم و هيچ ديالوگي رد و بدل نميشه. هيچ فلاش بکي وجود نداره. حتي محض رضاي خدا جاي دوربين هم تغيير نمي کنه! انگار رو يه سه پايه کاشتنش و رفتن. اتاق رو فقط از يه زاويه ميشه ديد. يکي رو تخت دراز کشيده، يکي کنار سماور. چايي! لذتي نداره، بر عکس بقيه شبها.

 

 

چند روزي ميشه که رفته. طراوت رو ميگم. پاکي. عشق و دوستي. انرژي و نيرو. آره شنبه ساعت 9. با هم رفتن. همه اينها. و فقط خستگي موند و دلتنگي. و تا امروز و اين ساعت که دقيقا 48 ساعت ازش مي گذره، بقيه رفقا هم رفتن. و ما مونديم و يه دنيا غم و غصه. و بويژه تنهايي. با اين تنهايي ديگه هيچ کار نميشه کرد. حتي تحمل. وحشتناکه. تو اين شهر غريب که هيچکي رو نمي شناسي. فقط مي توني به خوابگاه پناه ببري. که اونجا هم هيچکي نيست. اي کاش مي شد به آرامش خاطر مجالي داد. ولي حيف که واسه خودم مجالي نمونده. بعد اين همه سال. هنوز مث همون سال. هنوز يک نفر. يه دنياي تکنفره. و خستگي مفرط. هيچ پناهگاهي نيست. حتي دست مهربوني که نشئه ات کنه. که خستگي رو از تنت بيرون کنه. يا لبهاي هوس انگيزي که شهوت بوسيدن رو تو وجودت بيدار کنه. و چشم هاي خماري که .... . و بيچاره آدمي که تو اين وضعيت بايد مثبت فکر کنه. بايد خوشحال باشه! ميگه: " گهگاه آن (تنهايي) را بجوي و تحمل کن." ولي مث اينکه تنهايي منو جستجو مي کنه. و حتما هم داره تحملم مي کنه. چون واقعا غير قابل تحمل شدم!

 با همه اين احوال، من هنوز زنده ام!

" ما بي چرا زندگانيم و آنان به چرا مرگ خود آگاهان."

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 9:16  توسط اهورا  |