حد گناه!
"جهنم اينه که هر روز از خواب بيدار بشی و حتی ندونی چرا زنده ای ... "
هميشه بايد از يک جايي تموم کرد. انتظار سخت ترش مي کنه. مرور زمان دردي رو دوا نمي کنه. فقط به تعويق انداختن و اضطراب بيشتر. در نتيجه رنج بيشتر.
با مرگ همه چيز به پايان مي رسه. و آدما تا وقتي حسش نکردن، دست بر نمي دارن. انگار نمي شه بي مرگ هم تموم کرد. وقتي کسي خسته مي شه، بايد از خيرش بگذره، حتي اگه زمان مرگش نرسيده باشه. اين اختيار واقعيه. اينکه بتوني سرنوشتو خودت تعيين کني. اصلا با مرگ همه چيز تموم ميشه. اونوقت حتي وجود نداري که لذت عملتو درک کني. پس تا زندگي هست بايد دست به کار شد. و همين که نميدوني تا کي زنده اي عجولترت مي کنه. مشتاقي بفهمي چطور ميشه؟! يا اصلا ميشه؟؟

به هر حال، تصميم گرفتم تمومش کنم. البته از روي ناچاري، نه انتخاب. چند روزيه حس مي کنم خيلي يکنواخته. دور وبرم. بويژه آدماي دور و برم. دوستام . ديگه از جونم چي مي خوان. به نظر من دوستي يه ارتباط دو سويه و بهتر بگم يه معامله است. چشم در مقابل چشم. چيزي مي گيري و چيزي ميدي. همين و بس. در هر صورت ديگه اي، اين ارتباط امکان ناپذيره. چه زيباست اين ضرب المثل ايراني : "براي کسي بمير که واست تب کنه!" خوب عين واقعيته. مگه آدما از زندگي اجتماعي دنبال منفعت خودشون نيستن؟! مگه اصلا زندگي منفعت طلبي نيست؟! خوردن، خوابيدن، نفس کشيدن. انسان بطور طبيعي دنبال منفعت و زنده موندنه! پس آدما تا زماني با هم هستن که نيازهاي همو بر طرف کنن. و بعدش ديگه هيچي... .

و حالا من! فکر مي کنم اطرافيانم استفاده هايي که ميشد ازم بردن. و چيز جالب ديگه اي براشون ندارم! همونطور که اونا چيز جديدي براي عرضه به من ندارن. خيلي زود تموم ميشن. اصلا همه آدما خيلي زود خاصيتشونو از دست مي دن. و بايد دنبال جديد ترش بود. اونا هم بايد دنبال يه نوترش باشن. کسي که تکراري نباشه. با اين تفاصيل مي خوام بگم به اين نتيجه رسيدم که ارتباط بيشترم با رفقاي فعليم اگه ضرري نداشته باشه سودي به حالم نداره - و صد البته اين در مورد بعضی شون اصلا صدق نمی کنه! - از اين روابط ناراحت نيستم، ولي خسته کننده است. يه يکنواختي مزخرف. نمي دونم مي تونم تصميمم رو عملي کنم يا نه. گفتنش خيلي راحته، اما انجامش مث مردن سخته!
بايد بيشتر فکر کنم و دنبال بهترين مسير براي انجام اين تصميم باشم.
