تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

هیچ آباد!

مهم نيست که مرگ، چه وقت و کجا بسراغ من مي آيد. مهم اين است که وقتي مي آيد، من آنجا نباشم.                                                                                    وودي آلن

    هر لحظه شديدتر ميشه. انگار مي خوان بپکوننش. يکي اون توئه مي دونم. حتي فکر کنم يه بار که سرشو بيرون آورده بود که هوا بخوره ديدمش. آخه بيشتر شبها مياد بيرون. وقتي من خوابم. ولي ايندفعه گول خورد! من فقط چشمام بسته بود ولي بيدار بودم. بخاطر خودش بود که خوابم نمي برد. اينقدر احمقه که يه چيز به اين واضحي رو درک نمي کنه. راست ميگن که دنيا دست احمق هاست. ولي هميشه واسم سئوال بوده که با اين خنگيشون چطوري مي گيرنش؟! چطور بقيه رو که عاقلن فريب ميدن؟! اصلا شايد بقيه فکر مي کنن که عاقلن. شايد اينا احمقن و اونا عاقل. البته فکر کنم اين بحث رو جايي شنيدم. ولي نميدونم کجا؟؟ احتمالا توهم زدم!

 

 

   چي مي گفتم که رسيدم اينجا؟! آها. دردش خيلي بده. ميگن درد کليه از درد زايمان هم بدتره. ولي من ميگم اين از هر دو شون بدتره. آخه اون دو تاي ديگه بالاخره تموم ميشن. اونوقت يا زنده اي يا مرده. که اين روزا با اين همه تکنولوژي احتمال مرگ خيلي کم شده. ولي اين لعنتي تموم نميشه. نمي کشه. هست، باهات هست، هر جا که ميري. و روز به روز بيشتر ميشه. به مرور زجز کشت مي کنه. تازه اوناي ديگه دردن. دردي که با سيستم عصبي در ارتباطه. يعني درد جسمي که با مسکن ميشه کمترش کرد. ولي اين يکي خيلي نامرده. ميره تو دلت. قلبت نه ها! دلت. سرت. هر جايي که توش احساس هست. منظورم از احساس اون چيزيه که مادي نيست. چيزي که نميتوني لمسش کني. يه روزايي، حتي يک ماهي ممکنه ولت کنه. ولي نميره که ديگه برنگرده! ميره که بياد. و اين بار شديدتر و کشنده تر. البته منظور از کشندگي شدتشه. و گرنه همونجور که گفتم نمي کشه. اصلا من عادت کردم منظورمو توضيح بدم! هي بايد متذکر بشم که منظورم فلان چيزه تا يه موقع از حرفام برداشت اشتباه نشه. آخه يکي بگه خوب بشه. مگه فرقي هم مي کنه؟! حالا با اين حرفات مي خواي کجاي دنيا رو بگيري که اگه خوب فهميده نشه نتوني؟! جالبه که هميشه هم سر اين موضوع دارم با خودم سر و کله ميزنم. ولي هر بار باز تکرار ميشه! ولي نه! اصلا آدم بايدحرفشو بزنه و بقيه هم بفهمنش. نه اينکه هم حرف بزني هم بفهمونيش. ديگران هم بايد يه کم به مخشون فشار بيارن.نبايد لقمه رو جويده شده بذاري دهنشون!! آره. همينه!

 

 

راستي داشتم مي گفتم! درد بديه خلاصه. نميدونم شما هم دچارشين يا نه؟ صبح از خواب پا ميشي. حالت هم خيلي خوبه. سرحالي. يهو بعد چند دقيقه مي گيره. با تمام قدرت وارد ميشه. جوري که نفست بند مياد. قفسه سينه ات انگار داره منفجر ميشه. ميخواي بريزيش بيرون و راحت شي. ولي نميتوني. انگار سينه هه از اولش مال اون بوده و تو اومدي غصبش کردي! هيچکي هم به فريادت نمي رسه. نميتونه که به فريادت برسه. چون کسي درکش نمي کنه. نمي فهمن چي ميگي. ميگن از پر خوريه!! يکي ميگه کم خوابيدي و .... . يعني بگم که براشون تعريف نشده است. گله اي هم نيست. چون بهر حال تا حالا نچشيدنش. چي بدتر از اين که تو خونه که مأمن آدماست کسي نتونه به فرياد آدم برسه! گفتم که تقصير اونام نيست. درد توئه و فقط خودت مي فهميش.

عجب وحشتناکه اين اضطراب. اين اضطراب دائمي زندگي. من که از پسش بر نيومدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 1:26  توسط اهورا  |