ما بی چرا زندگانیم ...
خیلی وقت بود ننوشته بودم. قصد هم نداشتم که بنویسم. با خودم فکر می کردم چرا خوندن مزخرفات خصوصی من باید برای بقیه جالب باشه. تازه اون هم افکار کاملا شخصی و در ضمن بی بنیادم. به همین خاطر حتی به وبلاگ دوستان هم سر نمیزدم تا یه موقع برای نوشتن وسوسه نشم. ولی بعد از شاید حدود یک ماه که بلاگم رو باز کردم، نظری که نوشته شده بود متعجبم کرد. کسی می گفت که خوندن حرفام براش مهمه. حد اقل اینطور به نظر میومد! برام عجیب بود که کسی از این مزخرفات خوشش بیاد. و حس بدبینی همیشگیم هم بهم نهیب میزد که سر کارم. ولی برای یک بار هم که شده با تمام وجودم تلاش کردم که به اصطلاح نیمه پر لیوان رو ببینم!! گر چه این کار انرژی زیادی ازم گرفت ولی مجبور شدم که باز هم هذیان هام رو رو کنم! امشب هم اومدم و وبلاگ رضای عزیزم رو خوندم و انرژی دو چندان گرفتم. مثل همیشه قشنگ و از ته دل نوشته بودم. این جور حرفاست که برام ارزش داره. بهر حال رضا و زی زی( همون شخصی که شرمندم کرد)، باید تحملم کنن. به این دلیل همین دو تا، چون به هیچ کس دیگه خبر ندادم.
باز هم باید از فهمیده نشدن بنویسم. گاهی اوقات بهت فشار میاد که دلیل کارهاتو بگی. ولی نمیتونی. بذار یه مثال ساده از خودم بگم. همین جریان درس و دانشگاه من! جالبه تنها کسی که ازم در مورد وضعیتم سئوال نکرده بابامه! البته قابل ذکره که اون هیچوقت مستقیم ازم نمیپرسه! و هزارالبته این برام لذتبخشتره. ولی سمت بد قضیه اینه که به غیر از اون بقیه مدام در این مورد دارن بازخواستم می کنن. و موقعی که خودشون نیستن کابوسشون باهامه. بدترین فشار روحی. واقعا خرد کنندست. ولی هنوز قسمت تراژیک ماجرا رو نگفتم. این که هیچ دلیلی نمیتونی براشون بیاری! اینکه برای هیچی درس خودتو تموم نکنی شاید ابلهانه باشه. ولی اگه بخوای و نتونی چی؟

تو جامعه ای زندگی می کنی که اینکه کجا میری و چیکار می کنی برای نونوای سر کوچت هم مهمه! همه رو باید راضی کنی حتی دوستات رو. واقعیتش هم اینه. واسه همینه که خیلی وقته با هیچکدوم از دوستام ارتباط نداشتم. حتی یه میل کوتاه. و مسلما فکر می کنن که چه خود خواه و بی معرفتم. بهشون حق میدم ولی واقعا از اینکه برای سئوالشون پاسخی ندارم عصبی میشم. اگه بگن درستو می خوای چیکار کنی چی بگم. آخه بعضی هم ( البته از روی خیر خواهی و معرفت) به آدم سر کوفت هم میزنن. ولی واقعا براشون جوابی ندارم و انتظاری هم ندارم که درکم کنن. واسه همین بهتر دیدم روابطمو خیلی کم و حتی قطع کنم.

خوب واقعا دیگه معنی اضطراب چیه؟ همین که صبح که چشماتو وا میکنی چهره همه معترضین به زندگی نکبت بارت میان جلو چشمت! همگی مدافعین حق و حقیقتن و تو یه از پیش محکوم که هیچ دفاعی هم برای اعمالت نداری! و اونوقت شعار مضحک "و عدالت برای همه " به ذهنت میاد. و جز یک لبخند تلخ کار دیگه ای ازت ساخته نیست. همه قوانین حقوقی بشر به نفع کسی هستن که بتونه از اعمالش دفاع کنه. و کسی که حرفی برای گفتن نداره لابد مجرمه. منطق. عدالت. توجیه. آزادی....
اوه ... آزادی .... چه شیرین و دست نیافتنی... !
