بودن یا نبودن؟! مسئله اینست! - قسمت اول
سوزشي در چشمانم. سر مست موفقيت. شرمسار نيروي درون. و بيت هايي نا موزون. درک نا ممکن اين واژگان. چرا که از فرط بيهودگي، بيدار گشته اند. شايد دقايقي چند براي خواباندنشان کافي باشد. اما صرف اين دقايق کاري است بس دشوار. اينان باز نخواهند گشت. و دستاويزي براي نوستالژيم خواهند بود. درک اين لحظه ها شايد سخت باشد. اما سرشار از اينک است. با گذشته ميانه اي ندارد. او را به گورستان تاريخ فرستاده اند.
نمي دانم براي چه مي نويسم. تنها مي دانم که مي نويسم. مي نويسم پس هستم.
خواسته هايم منحصر به بودن گشته اند. مي خواهم باشم. از نابودي هراس دارم. اگر روزي نباشم چه؟ اين سئوالي است که گهگاه وسوسه ام مي کرد. اما هيچگاه بدين حد درتار و پود تنم رسوخ نکرده بود. افکار ماليخوليائيم فرياد مي زنند. پيشتر ها آرامتر بودند. آنها هم از من کينه به دل گرفته اند. بايد به زندگيم راهشان مي دادم. درس هاي کمي داشتم. و دست هايي کمتر. اما اينک، آنِ بايد است. دیگر یارای مقاومت نیست. شاید با همین دست های ناچیز، تقدیمشان کنم.
ابتدا آقای نالان، فقط بود. سپس، بودن را چشید. شادمان گشت و خواست که باشد. دیگر نبودن پیشین از یادش رفته بود. فقط هستن را تجربه میکرد. کار به جایی رسید که پی برد هستن ارضایش نمی کند. باید باشد. خواست آنگونه که می خواهد باشد. دیگر از یاد برده بود که از آغاز او نبود، که شد. بلکه شده بود. او نمی خواست بداند که بودن، خودبخود نبود. بهر وصف، آقای نالان در بدر به دنبال بهتر شدن بود. بهتر بودن را آرمان خود می دانست. آری! او یک آرمانگرای واقعی بود که معتقد بود حقیقت از ابتدا نبوده است. بلکه او بود که با بودن خود حقیقت را بوجود آورد. و واقعیت را قطعه کوچکی از حقیقت خود می دانست. پس اندیشید که فرمانروا اوست. او مردی بود که می خواست سلطان باشد.
اما روزی یک بودِ دیگر برایش پیامی آورد. پیغام از کسی بود که خود را حقیقت معرفی می کرد. نوشته این بود: "حقیقت این است که تو روزی نخواهی بود!" نالان برآشفت. اما حقیقت، که از آن او بود. چگونه می توانست بر صاحبش اینگونه بر آشَوبد؟! چگونه می توانست خالقش را به نیستی عنقریب فرا خواند؟! نه! این حقیقت واقعی نبود. او فریبی بود در لباس حقیقت. می خواست امارت نالان را برباید...... .
