تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

نوستالژی

ديشب مقداري از خاطرات تلخ و شيرينم را دور ريختم! همه شان را. با هم و بدون باز ماندن ذره اي! شايد عجيب باشد كه چگونه مي توان خاطرات را دور ريخت بدون امكان بازگشتشان. زياد نبايد بدنبال چگونگي اش بود. من خاطرات كاغذي ام را دور ريختم! آنهايي كه به ظاهر از تاريخ مصرفشان گذشته و به تاريخ پيوسته بودند.

نشاط، عصر آزادگان، صبح امروز، خرداد، بهار، دانستنيها( ور‍‍ژن سياسي اش! )، كمي جلوتر مقداري حيات نو ( زماني كه قابل خواندن بود! )، نيز شرق( شماره هاي اوليه اش! و جديدتر ها فقط صفحات فرهنگ و هنرش! )، ايران جوان( واي كه چه لحظه هايي بهمراهش بودم! )، از همه جديدتر كليك( ويژه نامه كامپيوتري روزنامه مزخرف جام جم! ) و ...

همه خاطرات را با هم به سطل زباله انداختم. خانواده متعجب بودند. حتي شايد فكر مي كردند ديوانه شده ام! چون محال بود كه من با دست خود بچه هايم را دور بيندازم! بچه هايي كه عاشقانه دوستشان داشتم و براي دفاع از آرشيو كردنشان كوچك و بزرگ سرم نمي شد! من با آنها زندگي كرده بودم. هميشه به داشتنشان افتخار مي كردم. سال به سال كه براي خانه تكاني به سراغشان مي رفتم خود را ميان كوهي از خاطرات مي ديدم. اما اكنون همه شان رفته اند! يك سال بود كه نديده بودمشان. اما امسال كه بار ديگر بسراغشان رفتم بدون باز كردن آرشيو دور انداختمشان. بدون لحظه اي تأمل. ولي حالا دلم برايشان تنگ شده! سراسر نوستالژي بودند. نمي دانم دليلم براي اين كار چه بود. شايد مي خواستم به بقيه ثابت كنم كه من هم مي توانم از يك چيزهايي دل بكنم! آن هم از عزيز ترين داشته هايم. اما اينكه كار درستي بوده يا نه؟! هيچ نمي دانم!

 

 

چه مرارت هايي براي تهيه شان مي كشيدم. براي اينكه يك شماره هم جا نيفتد، به در و ديوار مي زدم. وقتي هم مي خريدم تا رسيدن به خانه و لحظه باز كردنشان دل تو دلم نبود. واقعا كه آنروزها چه لذتبخش بود. روزنامه هاي واقعي. خبرهاي واقعي. عصبيت هاي هنگام خواندن خبرهاي بد. و شادي هاي خواندن خبرهاي خوب. كه اين يكي خيلي كمتر از اولي بود. ولي لذت فوق العاده اي داشت. اينكه فردا چه اتفاقي مي افتد؟ اينكه اصلاح طلبي به كجا مي رسد؟ اينكه دانشجوها چه عكس العمل هايي نشان مي دهند؟ و ....

انگار كه همين ديروز بود. بحث هاي فراوان. شور و انرژي. اميد. احساس تأثير گذاري هر چند اندك.

واما امروز ... . افسوس و صد افسوس ....

راستی به این لینک هم یه سری بزنین بد نیست. خاطرات دوران جاهلیتمه. میشه خندید بهش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 0:21  توسط اهورا  | 

و اینک انسان!

نالان مرد. از بس که جان ندارد!

اما من زنده ام. زنده و نه سر زنده. گاهی اوقات مشکلات شخصی ام را فراموش می کنم. در همان موقع به مسائل جمعی فکر می کنم. اما آنجا نیز دریغ از کورسوی امیدی!! من یک جوانم. 25 ساله. اما حتی ذره ای از شور و نشاط جوانی در من نیست. گاهی احساس پیری می کنم. نه! اغلب احساس پیری می کنم. به گمانم هیچ تفاوتی با یک مرد 70 ساله ندارم. به چه امیدی نگهمان می دارند. اصلا به ما چه می دهند که از ما می خواهند؟ لحظه ای شادی می خواهم. شادی حقیقی! اما در این گوشه از جهان محال می نماید. ما باید فکر انرژی هسته ای مان باشیم. اینکه آیا تحریم می شویم یا خیر؟! سرنوشتمان بدست دیگران است! هر روز در عزای فردایی نامعلوم. تلویزیون! رسانه سرگرمی ساز. ولی بجز جنگ و خونریزی و حوادث ناگوار حتی در فیلم های این جعبه جادو! ( البته دیر زمانی است که خاصیت جادوییش را حداقل برای ما ایرانی ها از دست داده است.) قتل، تجاوز، جنگ و .... دیگر چشمانمان عادت کرده اند. تا کی؟! خسته ام. فرق انسانها با دیگر جانوران کجاست؟؟ شعور؟!! موجودی که همنوعش را به هر دلیلی می کشد و قوه ای بنام شعور؟! فکر نمی کنید کمی متناقضند؟!

 

 

بشدت همه چیز در این دنیا – حداقل این سوی دنیا!! – به سیاهی می گراید. امید مرده است. باور کنیم که مرده است. نمی توانم کشته شدن گله ای(!!) انسان های بی گناه را به دست انسان های دیگر ببینم و امیدوار باشم. نمی توانم بی حرمتی به هموطن و همنوعم را در کوچه و خیابان ببینم و بی تفاوت باشم. نمی توانم خوشحال باشم وقتی یک زن برای رفت و آمد در تاریکی محل زندگیش باید هزاران بار بمیرد و زنده شود. دردناک است دیدن مردی که برای زنده نگهداشتن عزیزانش به هر خفتی تن می سپرد. برای سیر کردن فرزند بی گناهش. دیگر از دیدن این همه دد منشی خسته ام. چه چندش انگیز است دیدن اقلیتی که زندگی را اسراف می کنند در حالیکه بسیارند کسانی که آرزومند لحظه ای زندگی آبرومندانه اند. و تهوع دیدن دستان پر پولی که مفتخرانه اسکناس ها را نثار انسان نیازمندی در آنسوی مرزها می کند، در حالیکه هوطنش در همسایگی او به نان شبش محتاج است. به کجا میرویم؟! بله، ما ایرانی هستیم!!

بقول مرحوم هابز: آدمی گرگ آدمی است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 3:4  توسط اهورا  | 

بودن یا نبودن؟! مسئله اینست! - قسمت سوم: هیاهوی بسیار برای هیچ!

نالان روز ها و شب ها در پی یافتن خویشتن بود. هنوز دلیل تولدش را نمی دانست تا اینک برای مرگش دلیلی بیابد. بر روی این خاک چه خبر بود؟ چگونه می شد به اصل ماجرا پی برد؟ این موضوعات بود که که ذره ذره وجودش را خرد می کرد. تنهایی امانش را بریده بود. آخر تحمل او نیز حدی داشت. دیگر نشستن و مدام به یک موضوع فکر کردن خسته اش کرده بود. باید ساعتی استراحت می کرد. حتما کسی وجود داشت که برای ساعتی هم که شده بجای او تفکر کند! اما او چه می دانست که به چه باید بیاندیشد. این افکار مختص خود نالان بود. باید راهی پیدا می کرد. دیگری باید بداند که دقیقا چه افکاری نالان را به خود مشغول کرده است. اما چگونه؟!

وقتی بدین جا رسید مشکلی بزرگتر به ذهنش خطور کرد. بله! دیگری را باید چگونه می یافت؟! آخرین باری که با یک دیگر برخورد کرده بود سال ها پیش بود. او هم با دیگر دیگری سر و سری داشت و وقتی برای بودن با نالان نداشت. البته همه دیگرهایی که او پیش از آن دیده بود نیز همین گونه بودند. هیچکدام حتی لحظه ای به همراهی نالان نمی اندیشیدند! آخر نالان از جنس آنها نبود. او از جنس خودش بود. دیگران به او غریبه می گفتند. زیرا هیچگاه نمی فهمیدند او چه می گوید. او هم هیچوقت آنها را نمی فهمید. حتی معدودی که او را می فهمیدند نیز تمایلی به هم کلامی وی نداشتند. و این مسئله ای بود که نالان هیچگاه به علتش پی نبرد! دیگران او را مقصر این نا هماهنگی می دانستند. اما چرایش را هیچکس به او نگفت. دیگر رمقی برایش نمانده بود. نالان یک همدم می خواست. اما کسی به او فکر هم نمی کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 0:14  توسط اهورا  | 

بودن یا نبودن؟! مسئله اینست! - قسمت دوم

 .... نالان به گذشته بازگشت. نوستالژی مدام در آمد و شد بود. خاطراتی که آنقدرها هم دور نمی نمود، گویی ذهنش را تصرف کرده بود. به یاد دوران سرکشی افتاد. روزهایی را به یاد می آورد که اولین هنگامه زندگیش متولد شده بود. با این تولد او نیز به یکباره دگرگون گشته بود. گویی تولدی دوباره می یافت. شور و لذت نیرویی مضاعف بدو بخشیده بود. اما خواهش. در برابر خواهش او دهشی نبود. تنها کششی یکسویه! او نباید می خواست. این را اولین گفته بود. نا امید شد. اما شور و لذتش با یأس بیگانه بود. شبره دیگر بار می ربودشان. اما این بار خواهش فرو خفته بود. او بیدار نشد تا نالان باز ناامید نگردد.

   شور باز هم وجودش را با خواستی دیگر نمایان ساخت. پاکیزه ای از راه رسید. این بار نیز پیش از درخواست، شور پا پس کشید. او دلایلی محکم داشت!

   چندی نگذشت که سالوسی دید. لذت و شور باز خود را تحمیل می کردند. آه که منطق هنوز متولد نشده بود. خواهش جرأت یافته بود. خود را بروز داد. اما عجبا که باز جز یأس چیزی عاید نالان نمی شد. نالان بشدت افسرده شده بود. کم کم می پذیرفت که شور و لذت او برای همیشه بی پاسخ خواهند ماند. اما آنها وجود داشتند و هستشان ملتزم بروزشان بود. و بروزشان باید پاسخی می یافت. وجودشان، باید بود و بروزشان لازم. لازمه وجود و بروز، پاسخ بود. اما عجبا که پاسخی یافت نمی شد. و عجیبتر آنکه آنها هنوز وجود داشتند. تنها تفاوت این بود که آرام آرام لذت به شور غلبه می کرد.

   در همین دوران مرغی سخنگو از راه رسید. او از پیشینیانش مهربانتر بود. به شور و لذت زندگی دوباره داد. او می نمود که پاسخ را همراه آورده است. نالان در پوست خود نمی گنجید. آری، در این سال ها او واقعا بزرگتر شده بود. کوتاه زمانی بود که منطق هم قلبی تپنده یافته بود. این بار نالان به کمک منطق به اوضاع سر و سامان می داد. و اینگونه بود که لذت جولان میداد. آری لذت، منطقی بود. در این حین خواهش بار دیگر وجودش را آماده نمایش می کرد. او مصمم بود که این بار پاسخی دریافت کند. این را به دور از چشمان منطق زمزمه می کرد.

باز هم لحظه تلخ فرا رسید. مرغ زیبا پاسخی بهمراه نداشت. این را دیگری گفت.

اما نالان افسرده نشده بود. منطق بشدت مقاومت می کرد.

.......   

   از این افکار مالیخولیایی فارغ شد. ناراحتی و افسردگی یکبار دیگر به سراغش می آمد. اما هراس و هیجان همه چیز را به فراموشی می سپرد. پذیرفتن حقیقت نو، نا ممکن می نمود. در اعماق روحش اعتقاد داشت که حقیقت یکی است. اما هر چه کوشید ندانست اول بار چگونه به این کشف نائل آمده است. آیا یک توهم بود؟ یعنی حقیقت می توانست از آن دیگری باشد؟! چه هراسناک!

   مستأصل گشته بود. به دنبال راه گریزی بود. آه! شاید. آری... شاید! و قوت قلبی گرفت. شاید هر دو حقیقت بودند.... . و لحظه ای بعد، از این افکار خود نا امید شد. مگر می شود هم باشم و هم نباشم؟! نه، تنها یکی راست می گوید. و آن منم..... . 
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 4:8  توسط اهورا  |