تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

باران استیصال

مي دونم خيلي طولانيه. ولي بهر حال هر كي ميخواد بخونه. هر كي هم نمي خواد نخونه. به درك.

 

بعد از اينكه نظرمو تو وبلاگ مجيد نوشتم، سيستمو خاموش كردم. اومدم كه بخوابم. سيستم خاموش، چراغا خاموش، در نتيجه اتاق خاموش. اما من روشن. تو مغزم كلي داستان در حال شكل گيري و به سرانجام رسيدنه. سرانجام كه نه. فقط راههاي مختلفي امتحان ميشن. مثلا داشتم زور مي زدم كه بخوابم. بارون ميومد. بارون مياد. و مدام صداي شر و شرش به گوش مي رسه. همون صدايي كه هميشه برام آرامش بخش و دوست داشتني بوده. هموني كه همش منتظرشم. ولي اين بار نه! چند روزه كه داره بارون مياد. نه، بيشتر از يك هفته است. اما من هيچ لذتي نبردم، كه هيچ، منتظر خورشيدم. هموني كه كفريم مي كرد، حالا شده فرشته نجاتم. بارون اين بار افسردم مي كنه. بد جوري تشويش و دلهره دارم.

مي گفتم. تو رختخوابم داشتم به زور مي خوابيدم. اما تو سرم ولوله بود. تو دلم آشوب. هوس كرده بودم بنويسم، شايد يه خورده خالي شم. ولي يه حسي بهم مي گفت بخوابي بهتره. به هر صورت بالاخره از رختخواب بيرون اومدم. نشستم پشت سيستم و روشنش كردم. حالا هم كه دارم بسرعت مي تايپم. بلكه حرفامو فراموش نكنم. كه خيلي هاشو كردم!

تا چند وقت پيش بد جوري هوس بچه ها بسرم زده بود. دلم بد جوري براشون تنگ شده بود. بطوري كه يه مطلب هم در اين مورد نوشتم. ثانيه شماري مي كردم واسه اومدن. اما از روزي كه بارون شروع شد... . چند روزي هم از شروع بارون و همراه اون شروع افسردگيم نگذشته بود كه يه روز رضا تماس گرفت. حرفش بيشتر افسردم كرد. بهر حال فرقي نمي كرد. من تو اون موقعيت با هر حرف ساده تر از اون هم اوضاعم خراب تر مي شد. خلاصه چند روز بعد با خبرايي كه داد اوضاع آروم تر شد. ولي نميدونم چرا از دلهره و دلشورم كم نشد. فقط الان دلم ميخواد بارون بند بياد. بهتر بگم آفتاب بشه. روز باشه. نور باشه. اوه كه چه دلگيره.

دلم ميخواد فرياد بزنم. خيلي دلهره دارم. گفتم كه تا چند وقت پيش مي خواستم هر چه سريعتر برم زاهدان. ولي الان اصلا دلم نمي خواد. دنبال مجيد و سروش هستم كه با هم بريم، شايد يه كم از دلهرم كم بشه. ولي هيچي كم نميشه. من اصلا دوست ندارم راه بيفتم. دلم نمي خواد جايي برم. مي خوام پيش خودم باشم. ميخوام همينجا بمونم.

از اين اضطراب خسته شدم. از ترس اينكه به بقيه بايد جواب پس بدم. به رضا، به مجيد، به سروش، به حميد، به.... و حتي به برزو. به خونواده، به فاميل. خسته شدم، خسته. نمي خوام ازم بپرسن چرا اينكارو مي كنم. چرا اونكارو نمي كنم. چرا نميرم دانشگاه كارمو تموم كنم. كي مدرك مي گيرم. كي ميرم سربازي.

نمي خوام. مي خوام از هر بدهي و ديني خلاص باشم. مي خوام دلهره نداشته باشم. آخه هيچكي كه نميدونه دردم چيه. چرا اينقدر سر به سرم ميذارن. همشون قصدشون كمكه. مطمئنم. موضوع از رو علاقه است. ولي من مطمئنم درد منو كسي نميتونه دوا كنه. فقط ازم انتظار دارن. ولي من نميتونم برآوردش كنم. به دلايلي كه فقط خودم مي دونم. من نميتونم مث بقيه باشم. اينا چيزاييه كه سالهاست مي خوام بگم. ولي تا حالا نتونستم. اما ديگه حوصله مراعات كردن و مخفي كاري رو ندارم.

همه كابوسم شده دانشگاه و اينكه چه طوري تموم ميشه. در حالي كه خودم ميدونم تموم نميشه. به دلايلي كه خودم ميدونم و نميتونم بگم. اوني كه ميتونه دردمو دوا كنه فقط تو ذهنمه. يه منجي كه نميدونم چطوري بايد پيداش كنم.

ميدونم شمايي كه دارين اينو مي خونين ميگين عجب آدم ضعيفي. داره زار مي زنه. از حل مشكلاتش عاجزه. دلداري اي كه به خودم ميدم اينه كه "اونا حق دارن. چون نميدونن. خودم بهشون نميگم. پس نبايد انتظار ديگه اي داشته باشم." كه ندارم. فقط دلم ميخواست داد بزنم. چون خوابم نمي برد. اين حرفا و خيلي بيشتر از اون (كه بخاطر سرعت لاك پشتيم توي تايپ كردن از ذهنم پريدن) بايد گفته مي شدن. گر چه هر چي ميگم راحت نميشم. شايد خوندن مطلب مجيد و حس افسردگي كه بهم داد باعث شد اوضاعم خرابتر بشه و اينا رو بنويسم. ولي هر چي كه هست بايد بنويسم.

خيلي مضطربم. احساس مي كنم دارن قفسه سينمو فشار ميدن. شبا كابوس مي بينم. كابوس دانشگاه. ولي نميتونم برم. تنهايي كه اصلا نمي تونم. اي كاش مجيد و سروش بيان. تازه فردا هم بايد با دانشكده تماس بگيرم. يه دلهره كشنده ديگه.

اين جور مواقع آدم قدر نعمت "آزادي" رو ميدونه. اين كه رها باشي و خودت باشي و خودت.

مي ترسم. چرا؟؟ نمي دونم. فقط دلهره و تشويش. ببين چقدر مستأصل شدم كه دارم بوضوح تو وبلاگ زار مي زنم. اينا رو واسه جلب توجه نميگم. برعكس، مي گم كه توجه رو دور كنم. گيرو كمتر كنم. نميدونم. شايد به همين زودي بهتر بشم. شايد هم نه.

خسته ام. خيلي خسته. به فكر منجي ام. اين همه نوشتم، ولي هنوز دارن تو سرم فرياد مي كشن. كاش دست از سرم بردارن. من تنهايي مي خوام. جمع اذيتم مي كنه......

اين واقعا حرف دلمه. به خدا واسه كلاس نيست:

 "در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين درد ها را نمي شود به كسي اظهار كرد. چون عموما عادت دارند که اين درد هاي باور نکردني را جزو اتفاقات و پيشامد هاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند. زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدر است. ولي افسوس که تأثير اينگونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد......"

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 2:21  توسط اهورا  | 

یه داستان خیلی خیلی کوتاه با نقد سر خود!!.

اين مطلب را اول بار 2 سال پيش در دفتر خاطراتم نوشته بودم. امشب دوباره يافتمش. بنظرم جالب آمد. تصميم گرفتم با كمي اصلاح و ويرايش وبلاگي اش كنم! شايد مضحك بنظر برسد. ولي همين است ديگر!

 

   به او نزديك شدم. دستانم را به دستانش رساندم و سخت فشردمشان. آن دو جسم لطيف و احساس بر انگيز را. به شدت مجذوب شده بودم. احساس بي حسي شديدي مي كردم. در آن حال ضربان قلبم قابل شمارش نبود. نفس نفس ميزدم و احساس گر گرفتگي مي كردم ... خنديد. لبخند مليحي كه تا به حال نديده بودم. لبانش را به لبانم نزديك كرد. دستانش را كه لحظاتي پيش از چنگال ناتوانم رهانيده بود، به دور گردنم حلقه كرد. حالا ديگر با تمام وجود گرماي تنش را حس مي كردم. بوي دل انگيزي به مشامم مي رسيد. لبانش به لبانم رسيده بود. و من ديگر چيزي نمي فهميدم. در قيد حيات نبودم! پاهايم به سختي به زمين بند شده بود. با تمام وجود لبهايم را به لبهاي رنگينش چسباندم. دستانم را به كمر لطيفش رساندم. و هر چه توان در من باقي بود به پنجه هاي لرزانم منتقل كردم. ديگر شكارش كرده بودم. يا نه! شايد شكارش شده بودم. آن فرشته دست نيافتني بالاخره در اختيارم بود. يا شايد من در اختيارش بودم. و آماده بودم كه همه عشقم را تقديمش كنم. لب هايي را به لب گرفته بودم كه تا به حال نظيرش را نچشيده بودم. واقعيت اين بود كه اصلا تا به حال لبي را حس نكرده بودم ...

   به ساعتم نگاه كردم. 03:20 بامداد بود. نور آبي چراغ خواب، اتاق را روشن كرده بود. و من در اين نيمه روشنايي به رؤياهايم جامه عمل پوشانده بودم. لحظاتي پس از بيداري هنوز احساسش مي كردم. و اينك دقايقي پس از آن وصال شيرين، آرام تر شده بودم. و عاشق تر!

   آري، عشق چيزي جز اين نيست. آيا مي توان دوست داشتن را به گونه اي ديگر تفسير كرد؟! شايد به همين خاطر است كه هيچ گاه عاشق موجودي كه ديگران خدايش مي خوانند نشده ام. چون هيچ گاه در رؤياهايم قادر به تجسمش نبوده ام. نتوانسته ام در آغوشش بگيرم و ببوسمش و عاشقانه ساعتي را با او تلف كنم. اما در اين شب هاي كوتاه و زود گذر معشوقه هايي داشته ام.

   حالا ساعت 04:00 بامداد است. و من هنوز به آن دخترك زيبا روي مي انديشم. در همه اين سال هاي جواني كه احساس در من فوران كرده، هنوز از درك لمس واقعي عاجز بوده ام. هنوز زيبايي برايم تجسم عيني نداشته است. هنوز از لبان هيچ فرشته اي بوسه اي بر نگرفته ام. و هيچ كدام از آن عروسك ها صدايم نكرده اند. اما در توهمات هميشگي ام با زيباترين پريان روي زمين، چه آنها كه وجود دارند و چه آنها كه خودم خلق كرده ام، هم بازي شده ام. و چقدر مخلوقات خودم زيباتر و بي نقص ترند ...

   دو شاخه تلفن را از پريز مي كشم. فردا صبح ديرتر بيدار خواهم شد. هر چه باشد خواب از عشق مهم تر است ...  

 

چهارشنبه 14 مرداد 1383، رختخواب!

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 23:39  توسط اهورا  | 

کمی خصوصی تر

   نمي دانم چرا هميشه آرزوهايم در جايي ديگر به بار مي نشينند. چگونه است كه من، خالقشان، در ثمر دادنشان نقشي ندارم. هر گاه هر چه خواسته ام، برآورده شده. اما نه نزد من. جايي ديگر. جالب تر اينكه هميشه هم خود را به من نشان مي دهند. شايد مي خواهند در برابر من كه خود را آفريننده شان مي نامم عرض اندامي بكنند. شايد مي خواهند بگويند كه بي تو هم ما مي شويم. تنها نياز به ذهنيت نخستين داريم، كه آن را هم تو به ما مي بخشي.

   كمي انديشه مرا به اين نتيجه مي رساند كه خلقت تنها فكر نخستين نيست. هنگامي خلقت كامل است كه به ماده تبديل شود. زماني كه به بار نشيند. و چه خوب كه مجريش خودت باشي. در غير اين صورت هيچ نشاني از تو به عنوان طراح مخلوق باقي نمي ماند. حتي خودت هم ديگر خويش را باور نمي كني.

   من عاشق سينما بودم. و البته هستم. فيلم، تمام زندگي، يا نه، حداقل قسمت وسيعي از لذات زندگيم را تشكيل داده و مي دهد. دليل خودآزمائيم در هنر و شركت در كنكور، علاقه شديد به سينما و توهم پذيرش در اين رشته بود. مي خواستم وارد عالم فانتزي شوم. قصد ساختن دنياي خود، بدست خويشتن را داشتم. مي خواستم آفريننده گوشه اي از اين عالم به سليقه خودم باشم ... فيلمسازي ... همه آرزوهايم!

   من به اين آرزويم نرسيدم. اما در جوار من. نزديكترين همكلاسي ام به من. او بود كه اين ذهنيت خام را به عمل در آورد. او در آينده نه چندان دور كارشناس ارشد انيميشن خواهد بود. شايد هم كمي دورتر مدركي بالاتر. اما مسئله مدرك نيست. مسئله ورود به دنياي خيال بود كه او با تلاش و به هر حال موقعيت هاي خاص زندگي به آن رسيد. و حق بي چون و چرايش هم بود. او با تمام وجود سعيش را كرده بود.

   از زماني دور آرزوي ديدن فرنگ و بويژه فرنس را داشتم. شهر محبوبم پاريس بوده و هست. گر چه هيچ گاه زيارتش نكرده باشم. اما عاشق فرهنگ و هنر فرانسه بوده و هستم. (باور نمي كنين از صابر بپرسين!!) بهر جهت در رؤياهايم خود را در پاريس مي ديدم. بهشت واقعيم آنجا بود. وهست. اما يكي از نزديكترين دوستان دوران دبستان و دبيرستانم. او بود كه به فرانسه رفت. و البته حقش هم بود. او تلاش فوق العاده اي كرده بود. البته نه براي رسيدن به پاريس كه براي پذيرش در رشته پتروشيمي (اسم اصلي رشته رو نميدونم، يه چيزي تو همين مايه ها بود!). خلاصه او با يك تير دو نشان زد. هم شغل عالي و هم پاريس عزيز. اعتماد به نفس بالايش واقعا ستودني است.

   شايد در مورد دوست انيماتورم مقداري از موفقيت هايش را به محيط زندگي و وضعيت مالي اش نسبت دهم. اما در مورد دوم، تقريبا هيچ تفاوتي با او در خويش نمي بينم. تنها يكي. او چيزي را كه مي خواهد بدست مي آورد، چون همه تلاشش را مي كند. او روي پاي خود مي ايستد، چون خانواده اش به او اينگونه آموخته اند. او در محيط تلاش بزرگ شده. عافيت طلبي برايش بي معناست.

   گاهي فكر مي كنم كاش مرفه بي درد بودم. يا نه كاش مستضعف زجر كشيده و كارگر. اما من هيچ كدام از اينها نبودم. من مستضعف تنبل يا بهتر بگويم، ندار زجر نكشيده ام. البته زجر را اينجا فقط به منظور زجر كاري و جسمي بكار ميبرم. زيرا به اندازه كافي از مشكلات روحي اين دنيا بهره مند بوده ام. اما شايد زجر جسمي آبديده ام مي كرد. كاري كه فشار هاي روحي نكرد. و چه بسا ضعيفتر هم شدم و مي شوم.

   ... و همچنان منتظر معجزه ام.... !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 0:36  توسط اهورا  | 

امشب نه حوصله درست و حسابی نوشتن رو دارم نه هیچ چیز دیگه رو!

فقط اعصابم خورده. از تنهایی اومدم که بنویسم. چند وقتی خیلی خوب بود. همه بودن. هر کی یه چیزی می نوشت. ولی می نوشت. حضور داشت. انگار همه با هم جو گیر شده بودن. ولی بودن. در مورد هم نظر می دادن. همدیگه رو راهنمایی می کردن. همه فیلسوف شده بودن خلاصه!

ولی حالا! چند وقتیه که اوضاع آروم شده. شاید چون جنگ لبنان تموم شده. آره؟! دیگه کسی تو نت نیست. کسی حرف نمی زنه. نمی نویسه. انگار یه باره همه چی از مد افتاد. یهو انگار به قول حمید وبلاگ نویسی هم خری سگی شد! تا همین چند وقت پیش همه می خواستن بنویسن. از مشکلات فکری و عقیدتی تا عشقی و طنز و فلان و فلان ... . اما حالا انگار طاعون اومده باشه. همه حرفای ملت با چند تا خط نوشتن تموم شد. کل مشکلاتشون همینا بود انگار. همه چی مث یه سونامی اومد و رفت. ولی سونامی اینقدر بخار داشت که اثری از خودش بذاره!!

الان فقط من میام و زی زی. که دستش درد نکنه. وقتی هم حرفی نداره در مورد سکوت می نویسه. همینه. همین که می نویسه و هست مهمه. اینکه دوستای دیگه اش می دونن که هنوز هم میتونه حرف بزنه حتی تکراری.

باور کنین بچه ها نبودنتون خیلی دلگیره. خیلی. واقعا احساس تنهایی به آدم دست میده. هر شب به امید اینکه یه نظر تازه به بلاگ اضافه شده باشه(هر چند تکراری و در حد احوالپرسی) آن لاین میشم. به همه وبلاگای دیگه هم سر می زنم تا ببینم کسی چیز جدیدی ننوشته. شما رو نمی دونم ولی من به شدت به بودنتون و نوشتنتون نیاز دارم. چیزی که قبلا فکر می کردم می تونم راحت ازش بگذرم. ولی می بینم نمیشه. همین مطلب جدید زی زی رو که خوندم با این که ناراحت کننده بود یه جورایی خوشحال شدم. و همه دق و دلی نظر ندادن چند وقتمو اونجا خالی کردم!

حالا هم برای کسی نمی نویسم که آپ شدم. می خوام ببینم که کسی اصلا سر میزنه و میاد ببینه یا نه؟!

فقط امیدوارم فرداشب شب بهتری باشه. یه نظر جدید.

آره ... یه نظر جدید ...

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 1:5  توسط اهورا  | 

تردید

سر از پا نمي شناسم.

منتظرم.

اميدوارم.

در مورد جمله آخر زياد مطمئن نيستم. امروز پنجشنبه 2/6/1385. ساعت 1:11 بامداد. بعد از 47 دقيقه گشت و گذار در دنياي مجازي، dc شدم. حالا قصد نوشتن دارم. پس از تايپ و ويرايش، دوباره كانكت و ويرايش وبلاگ.

مي گفتم. شور و حال عجيبي دارم. پس از ماه ها دوباره مي بينمشان. كساني كه شايد بالاخره نفهميدند منظور من از ورود به دانشگاه چه بوده است. مانند خودشان. آيا من دانشجو شدم براي اينكه فقط دانشجو باشم؟ براي اينكه محيط جديدي جستجو مي كردم؟ بدليل بلوغ فكري؟ فشار اطرافيان؟ به دانشگاه آمدم تا موقتا از خدمت مقدس(!) سربازي فرار كنم؟ شايد عاشق هنر بودم. شايد فضاي دانشگاه هنر را متفاوت از ديگر رشته ها مي دانستم. هنوز نمي دانم دليلش كدام بوده.

همانطور كه ابتدا نوشتم اشتياق دارم. مانند كلاس اولي ها. اشتياق تكرار ديدارهاي گذشته. بي خبر از اينكه پس از كوتاه زماني باز ملال آور خواهند شد. زمان كنكور، قبولي و نيز ورود به دانشگاه هيچگاه به تكرار شدن نمي انديشيدم. گمان مي كردم با تغيير محيط اطرافم يكنواختي سايه اش را بر زندگي بينواي ديگري خواهد انداخت. اما ديري نگذشت كه آن را جزيي از زندگيم يافتم و دانستم كه هميشه خواهد بود.

اما اكنون خوشحالم. شاد از تصور لحظه در آغوش گرفتن. و در آغوش گرفته شدن. در اين لحظه چيزي از تكرار به ذهنم خطور نمي كند. لحظه هايم به شمارش زمان مي گذرد. شمارش ثانيه ها، دقايق، ساعات، .... . بالاخره خواهد آمد. لحظه موعود را مي گويم.

سر از پا نمي شناسم. اما در همين حال دلشوره اي نيز در دل دارم. هماني كه هميشه با من بوده. هماني كه در لحظات دلگير "جدايي از جايي براي رسيدن به ديگري" آزارم داده است. حتي گاهي مانعم شده. اما اين مرتبه نخواهد توانست. چون اين بار مجبورم. بايد بروم. و در عين حال مشتاق ديدارم.

شايد نوشتن اين سطور نه چندان جذاب در وبلاگ براي خواندن دوستان، ايده جالبي نباشد. اما مجبورم.  زيرا از سكوت خسته شده ام. شايد سكوت سرشار از حرف هاي ناگفته باشد، اما ديگر تاب تحمل تنهايي و سكوت را ندارم. به مرز جنون نزديك شده ام.

افسردگي كه شاخ و دم ندارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 1:43  توسط اهورا  |