"آمين، آمين، به شما مي گويم اگر دانه گندم كه در زمين مي افتد نميرد، تنها ماند: اما اگر بميرد، ثمر بسيار آرد."
انجيل يوحنا، باب دوازدهم، آيه بيست و چهارم
نوشتن كار ساده اي نيست. زماني كه تنها مي تواني فكر كني. انديشيدن تنها راه فرار توست. تنها راه كاستن دردها. تفكر مايه سرگرمي است و در عين حال تو را از دنياي دور و برت دور مي كند. كنده شدن آسان نيست. اما گاهي ناخودآگاه مي گريزي. لحظه هايت بي ثمر بوده اند. در تنهايي زار مي زدي. خنده هايت چنان تلخ بر لبانت نشسته اند كه خود، تنها خود باورشان كرده اي. سكوت به مانند چراغي راهنماي گمراهيت بوده. و اينك كه به پس پشت مي نگري جز سكوت، تنهايي و فكر چيزي نيست. گريه هايت شيرين بوده اند. اما خود باور نكردي. آنچنان گرم گريستن بوده اي كه فرصتي براي باورشان نيافته اي. خستگي هايت را دود كرده اي. و به جهان پيرامونت فرستادي. تفكرت را مايه مباهات دانستي. چيزي كه ديگران يك پول سياه بابتش به تو نمي دهند. همه اينها از دارايي هاي تنهايي توست و بس.
"ناله هاي زار در جايي مايه تسلي مي شوند كه دل را بيش از پيش ريش كنند. در چنان اندوهي آرزوي تسلي در كار نيست و چار و ناچار بايد با آن ساخت. ناله هاي زار از اين خواهش مدام سرچشمه مي گيرند كه زخم دوباره سر باز كند."
برادران كارامازوف، فئودور داستايوسكي
گذشته آنقدر دردناك است كه حتي يادآوري اش زندگي را مسدود مي كند. نفس حبس مي شود و مغز فعال. گذشته را دمي زندگي مي كني و با آرزوي بازگشت، خويشتن را به خوش خيالي متهم. آنچه رفت باز نمي گردد. اين را به تجربه دريافته اي. اما هنوز در توهماتت بدان اميدواري.
هفت سال گذشت. هفت بهار، تابستان و به زودي پاييز. به صندوق اندوخته هايت سرك مي كشي. بمانند هميشه تهي است. اندوخته، اندوختن مي خواهد. فعلي كه هيچگاه صرف نكردي. شايد مي خواستي. اما خواستنت گوشه اي بود از حجم وسيع علت ها. تو هميشه بدنبال معلول بودي و علت را فراموش كرده. گويا جايي شنيده بودي كه خواستن توانستن است. اما هيچگاه نخواستي بپذيري كه اين هم جز خزعبلاتي كه سرخوشان مست زندگي مي بافند نيست. و اين تناقض زندگيت بود: مي انديشيدي، اما نه به آنچه سودمند بود.
اينك براي چند و چندمين بار در شبي گرفته به گذشته هايت مي نگري و حسرت مي خوري. حسرت عمري كه سپري شد و لحظه هايي كه هنوز باكره اند. راستي! حد تحملت تا كجاست؟!
"افسوس كه نامه جواني طي شد وان تازه بهار زندگاني دي شد
آن مرغ طرب كه نام او بود شباب فرياد ندانم كه كي آمد كي شد"
خيام
و اين داستان ادامه دارد ...
