تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

من و دوستم

 

به چیزی که دل نداره، دل نبند.                                          بر گرفته از فیلم مرسدس

من دل دارم. دوستم هم دل دارد. ما دل داریم. هم من و هم او هر دو دلی به وسعت دریا داریم. ما دل هایمان را دوست داریم.

من؛ شاید گفتن اینکه من با دلم تعریف می شوم، برای بسیاری از دوستانم غریب باشد. شاید من همیشه خود را منطقی جلوه داده ام. در دنیای کوچک من دل تنها بازیگر صحنه است. اوست که به این سو و آن سو می کشدم. اوست که مرا دوست دارد و من تنها در حقش خیانت می کنم. من دلم را بارها و بارها بر زمین زده ام. من خنجرش زده ام. نه از پشت، اما زده ام. دل کوچک مجسم، اما بی نهایت متوهم. او به کوچکترین لبخندی تسلیم می شود. به کمترین مهربانی می بازد. او بارها و بارها خود را باخته است و هنوز ادامه می دهد. او تسلیم محض است. خود را به هر دریایی می اندازد. شاید باورش برای دیگران سخت باشد، اما او معشوقه های فراوانی داشته است. من. من چه کرده ام؟! تنها و تنها سرکوبش کرده ام. من چنان به زمینش می زنم که خود نیز با او به پرتگاه می غلتم. من او را کشتم. دلم را می گویم. بارها و بارها کشتمش. اما او همچنان امیدوار است. گاهی دلم برایش می سوزد. چون زود به هر کسی می بازد. او طاقت فراغ معشوقش را ندارد. با کوچکترین کم توجهی نابود می شود. من نیز، چون پلیسی بی معرفت و قانون مدار نگاهبانی اش می دهم. من دردها و دلبستگی هایش را به معشوقه عنوان نمی کنم. من می ترسم. من محتاطم. همیشه محافظه کار بوده ام. اما برای او احتیاط تعریف نشده است. او می خواهد. دوست دارد و طالب دوست داشته شدن است. ولی من با چوب منطق بر سرش کوبیده ام و می کوبم. همیشه به او گفته ام که انتخاب هایش درست نبوده اند. او هیچگاه عبرت نمی گیرد. او دوست داشتنی ها را دوست دارد و تنها برای خود می خواهد. من می دانم که این نشدنی است. آنها مسئول دل خودشان هستند و هیچ مسئولیتی در قبال دل من ندارند. او نمی فهمد. تنها، می خواهد. او حسود است. حسادت چشمش را کور می کند. او به من هم آسیب می رساند. حسادتش دیوانه ام می کند. حسادت. صفتی دردناک.

دوستم؛ اما او دلش را دوست دارد. به او پاسخ مثبت می دهد. خواسته هایش را اجرا می کند. با معشوقه هایش صحبت می کند. او دردش را با همه می گوید. دلش را تخلیه می کند. هیچگاه دلش را سرکوب نکرده. او درد دلش را کمی تسکین می دهد. شاید بر درد دیگران می افزاید. اما او دلش را دوست دارد. شاید این ارزش باشد.

من و او دل هایمان هم جنسند. ولی انگار او صاحب بهتری است. شاید اینطور باشد.

حسادت دردناک ترین لحظه های  زندگی را می آفریند.                           خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 9:24  توسط اهورا  | 

دیگران

برای گناهی که نکرده ای بازخواست می شوی. بی اختیار توجیه می کنی. تازیانه ات می زنند. خنجرها از نیام برکشیده اند. دیگران به انتظار نشسته اند. دیگران دقایقت را نگاهبانی می دهند. هر یک مترصد لحظه خطاست.

ترا از تبار خویشتن می خواهند. مرگت را پیش چشم می آوری. کنارت خالیست. آنان منتظرند. دیگران دستبندت می زنند. تاریکی آسمان قلبت را مالامال می کند. و تو هستی. در خانه کوچک بدون حیاطت. سال هاست محبوست کرده اند. قفس امانت را بریده. هن هن نفس هایت علف های هرز دوستی را به حرکت در می آورد. آنان گمراهند. این را دلت می گوید. اما دیگران خود بدان واقف نیستند. کشف یک خنده ناب. آرزوی دیرینه ات. اما دیگران منتظرند. آن را خواهند ربود. خستگی پاهایت را سست می کند. به دنبال لحظه ای فراغت می گردی تا دمی آرام در گوشه ای خلوت و بی حضور تاریکی بنشینی. اما دیگران چشم هایشان را برای همیشه گشوده اند. در برابرت رخت بخت گشایی ات را می بافند. اما در خفا کفنت را شماره می زنند.

تو خواستی که امیدوار باشی. ولی دریغ که یأس تنها ارمغان حضورشان است. دقایق با یاد لحظه های پیشین سپری می شود. لذت های محض لحظه لحظه از دست می روند. و تو مضطرب و پریشانی. دیگران بی گمان قصد تخریب سرپناهت را دارند. می خندی و تنها می خندی. کاش تحمل دیدن لحظه ای از شادی ات را داشتند. کاش می توانستند لحظه های ناب جوانی ات را درک کنند. کاش خشونتشان را فرو می خوردند. کاشکی همه می خندیدند. کاش چهره هایی زیبا مزین به خنده های کودکانه ترا در آغوش می گرفتند. و صد حیف که همیشه در تمنا خواهی ماند. دیگران اینگونه نمی خواهندت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 9:4  توسط اهورا  |