سنگینی خواب مرا به زمین نزدیکتر می کند. خود را به سرما می سپارم. با او احساس راحتی می کنم. همیشه سرما را با آغوش باز پذیرفته ام. سرمای امشب تاریک است. اما دل من به امیدی واهی روشن.
دقایقی پیش خود را بر اوج قله ملاقات کردم. می خندیدم. از سرفه های ناموزونم خبری نبود. آنجا همه چیز وزن داشت. حتی نفس های گرمم که د رسرما سفید بود. دیگر تنها نبودم. دنیای رویایی ام مرا پذیرفته بود. من در آستانه لذت بودم. آنجا عشق حضور داشت ودوست داشته شدن.
امشب قوایم فزونی گرفته است. می خواهم فریاد بزنم. فریاد بزنم که زندگی را دوست دارم. اما جرات بیان احساساتم را ندارم. گویی کسی اینگونه نمی شناسدم. می ترسم فریاد برآورم نکند دیگران قصد مداوایم کنند. خستگی در تنم مرده است. زندگی شاهرگ حیاتی ام را نشانه گرفته. اما خود باورش نمی کنم. کاش می توانستم آینده را پیش چشم آورم. شاید فریادها در گلویم نمی مردند.
می دانم فردا روز دیگری است. و این توهمات از ذهنم زدوده خواهند شد. موضوعی که نا امیدم می کند. سرفه هایم بازگشته اند. سرما باز به تن نحیفم رسوخ می کند. اما هنوز دوستش دارم. همه جا برنگ آبی آسمانی است. رنگ بهشت دست نیافتنی ام. ای کاش رنگ هایم هیچگاه نمی مردند. سیاهی نابودم می کند.
ساعت ۲:۲۰ بامداد سه شنبه است. اوهام خواب را بر من حرام کرده اند. حضور دوستان نیروبخش است.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 17:19  توسط اهورا
|
چند شبی است به نتیجه وحشتناکی رسیده ام. "من دیوانه ام."
با مرور خاطرات گذشته و رفتارهایی که در قبال خودم و دیگران داشتم متوجه شدم که به انسانی روانی تبدیل شده ام. تا همین چند وقت پیش گمان می کردم که دیگران مقصرند. در همه موارد و حوادث دیگران را تقبیح می کردم. چه در ذهنم و چه گهگاه نزد دیگر دوستان. همیشه برایم متهم کسی غیر از خودم بود.من چون پیغمبری معصوم از همه اتهامات مبرا بودم. آنگاه بود که یقین می کردم باید نصیحتشان کنم. باید از گمراهی بیرون آورمشان. بدینگونه در رویاهایم با پتک به سراغشان می رفتم تا پایه های انحرافشان را ویران کنم.
اما با اتفاقاتی که در این چند ماهه و بویژه در انجمن تجربه کردم پی بردم که اشکال کار در جایی دیگر است. این دریافت از یک شک کوچک آغاز شد. اینکه آیا من همیشه راست می گویم؟! آیا مادامی که زنده ام برحقم؟! آیا ممکن است همه دوستانی که انتخاب کرده ام ناقص باشند؟! پس دوست واقعی کجاست؟ دوستی که مانند خودم باشد. اینجا بود که در معیار بودن خویش شک کردم. آیا من میزان درستی یا نادرستی رفتارها بودم؟! من کاملا خود محور بودم. گرچه همه این حرف ها توجیهی برای رفتار اشتباه دیگران نیست.
در هذیان های درونی ام از بسیاری از دوستانم اژدهایی مخوف ساخته بودم که یا باید از آنها دوری می جستم یا به راه درست هدایتشان می کردم. نه اراده ای چنان نیرومند داشتم که یارای دل کندن از رفقای گرمابه و گلستانم داشته باشم. نه آنقدر جرات و اعتماد به نفس در خودم می دیدم که توانایی بزبان آوردن اشتباهاتشان را داشته باشم. و شاید این ضعف ها مرا به خود آورد که کمی به رفتار خویش بیندیشم. آن اژدهایی که در ذهنم ساختم خودم بودم. من و هذیان ها و رفتارهایم.
آری! من از ابتدا دیوانه بودم. من دیوانه ام.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 11:10  توسط اهورا
|
مدام انتظار می کشیدم. انتظاری کشنده. بیش از 2 ماه. حدود 75 روز. با طی شدن این زمان شاید احساس آزادی می کردم. همه درخواستم از زندگی همین بود. البته مشکلات زیادی در همین 75 روز انتظارم را می کشیدند. 90 روز گذشته بود. ولی من حتی یکی از این مشکلات را حل نکرده بودم. مدام در حال فرار بودم.
پایان نامه. مانند کابوسی، دو سالی بود که اذیتم می کرد. اما هنوز وجود داشت. باید مسئله ای را که در حدود 750 روز حل نکرده بودم، در 75 روز حل می کردم. یک دهم زمان گذشته. البته برای این کار تنها در حدود 40 روز زمان داشتم. و جالب اینکه همه زندگی من با حدود و تقریب برآورد می شد.
کارشناسی ارشد؛ معضلی خود خواسته که برای فرار از سربازی و نیز برای فرار از انتخاب شغل برای خودم تراشیده بودم. تنها مرحله ای که انجام شده بود، ثبت نام بود. خواندن مشکل اصلی ام بود. حس و حال خواندن و از همه مهمتر تمرکز در مطالعه برایم بسیار سخت بود. برای کسی که سالیان سال مطالعه (حداقل مطالعه درسی) را به انباری لحظه های مرده اش فرستاده بود، حالا تصمیم جدی برای خواندن، آن هم در چند ماه طاقت فرسا بود. تنها دلخوشی ام تمام شدن این روزها و بازگشت به تنها مأمن زندگی ام بود.
دلم برای آب و هوای شمال تنگ شده بود. برای شهر و دیار زیبایم. برای امواج دریا. سرسبزی و سر زندگی. هوای تازه. باران. آخ! که چقدر باران را دوست داشتم. دلم برای خانه مان تنگ شده بود. برای سهیل. تنها عشق زندگی ام. برای خنده هایش، گریه هایش. برای حرف زدن های شیرینش. دوست داشتم پیشش باشم تا برایم از شعر هایی که یاد گرفته بخواند.
خیالی کسالت آور بود. هوای گرفته و بی روح زاهدان. شهری که بیشتر به زندان می مانست. زندان آلکاتراز. به گمانم هیچگاه نمی توانستم از او فرار کنم. 6 سال. 6 سال مزخرف. عمری که هدر داده بودم. اما اینها برایم مهم نبود. من دلتنگ بودم. دلتنگ لحظه ای آزادی. که شاید در وطنم هم نصیبم نمی شد. اما همیشه امیدوار بودم. امیدی که اغلب به یأس بدل می شد.
من مرده ام. و این جملات را از زیر سنگ قبرم و در تاریکی برایت می نویسم. نمی دانم. شاید برایت نا خوانا باشد!
+ نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 13:28  توسط اهورا
|