خواب بر چشمان پیر قب حرام شده بود. می خواست بخوابد، اما نیروی ناشناخته ای مجالش نمی داد. او به آرامش نیاز داشت. به ساعتش نگاه کرد. 2 ساعتی از نیمه شب گذشته بود. قلبش به شدت می تپید و این علامت اضطرابی بود که در درونش جریان داشت. ارکستری ناموزون از افکار مغشوش تالار ساکت روحش را آلوده بود.
به اطرافیانش می اندیشید. کاش می توانست مانند آنها همه چیز را ساده ببیند. به نظرش زندگی آنقدرها هم ساده نبود. خود را متفکری می دید که به انسان های ساده لوح اطرافش از سر شفقت لبخند می زند. پیشترها این ویژگی را برای خود فضیلتی می دانست. اما اکنون اوضاع عوض شده بود. آرزوی لحظه ای بی دغدغه بودن را داشت. می خواست سبکبار باشد، تا برای تصمیم گیری در مورد کوچکترین مسائل زندگی، فلسفه بافی نکند. دیگر فضیلت برایش معنا نداشت. او می خواست زندگی کند و از لحظه لحظه زندگی اش لذت ببرد. آرزو می کرد روزی با دستان خون آلود رو به اطرافیانش فریاد بزند: "خدا مرد! من او را کشتم!" اما افسوس که دستانش ناتوان بود.
به یاد مشکل اصلی اش افتاد. همان مسئله ای که در پست قبلی به آن اشاره کرده بودم. در این فکر بود که چطور می تواند صورت مسئله را پاک کند. شاید با این کار مشکل همچنان به قوت خود باقی بود، اما حداقل می توانست یک مرحله دیگر را پشت سر بگذارد. حالا مهم چطور عمل کردن بود. افکاری در ذهنش یورتمه می رفتند. ولی تردید داشت. شاید وقتی این نوشته را می خوانید به نقشه اش جامه عمل پوشانده باشد و نتیجه اش هم معلوم شده باشد. اما الان من اطلاعی از چگونگی انجام و پایان ماجرا ندارم.
دوباره به ساعتش نگاه کرد. 4 صبح بود. در چشمانش احساس خستگی می کرد. پس احتمال داشت که بتواند بخوابد. چشم ها را بست. حالا او خواب بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 3:26  توسط اهورا
|
پیر قب (Pierre ghob) موجودی زنده است، با دو دست و دو پا. این موجود برای زنده ماندن نفس می کشد و برای انجام کارهایش گاهی فکر هم می کند. این نوشته قطعه ای است کوچک از داستان زندگی او، که به تازگی به دستم رسیده.
دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برده بود. اما ذهنش جای دیگری بود. او به ظاهر تسلیم می شد. ولی در دلش هوای آزادی بود. کور سوی امیدی در لحظه لحظه زندگی، همراهش بود. شاید اگر کمی جسارت می داشت، دستهایش بالا نمی رفت. او می دانست که می تواند. اما دیگران باورش نداشتند. این موضوع، کارش را سخت کرده بود. او باید بهشان می فهماند که هر موجودی بالاخره یک حرفی برای گفتن دارد. او هم، حرف هایی داشت. اما نمی دانست که اینها، همان حرف هایی است که متعلق به اوست یا نه. این تردید همیشه مانع از ابراز توانایی هایش می شد. جایی حرف بزرگی را خوانده بود که می گفت: "زندگی من تردید پیش از تولد بود." ولی هیچگاه معنای واقعی این کلمه را درک نکرد. تنها آن را به سود خود برداشت می کرد. شاید اگر معنی واقعیش را می فهمید، دیگر نه آن جمله و نه گوینده اش برایش مفهومی نداشت. در رویاهایش می دید که روزی یارای ابراز توانایی هایش را یافته. و این، پای ثابت همه تخیلاتش بود. پیر قب مشکل اصلیش را که جرأت ابراز وجود از او گرفته بود، تنها به یکی از دوستان نزدیکش گفته بود. اما از دست او هم کاری برنمی آمد. پیش از آن هم با چندین خبره مشورت کرده بود. ولی آنها در قبال کمک، انتظاراتی داشتند که او توانایی برآوردنشان را نداشت. پس می نشست و فکر می کرد و می نوشت. سالها به همین منوال گذشته بود. اما نتیجه ای عایدش نمی شد.
در زندگی هر کسی لحظه ای وجود دارد که باید با چالش اصلی زندگیش روبرو شود. او همیشه از مشکلش فرار می کرد. اما لحظه تصمیم گیری فرا رسیده بود. همزمان حس جدیدی در او ایجاد می شد. حسی که امید زیستن را در او تقویت می کرد. اما همین نیروی زندگی نیز توان عبور از آن سد را نداشت. پیر قب اسیر یک دور باطل شده بود. مشکلش جرأت را از او دریغ می کرد. در همین حال او برای حل مسئله باید جسارت کافی می داشت. جرأتی که حقانیت او را به دیگران ثابت می کرد. اما او هنوز زندگی را دوست داشت و به توانایی های خویش مطمئن بود. سئوال فلسفی زندگی اش این بود: چه باید کرد؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 23:23  توسط اهورا
|
دوستان! من جوگیر شدم. یکی منو بیگیره! زدم تو خط شعر و خزعبل. یا دعا کنین شبها خوابم ببره یا به مدیر بلاگفا بگین وبلاگمو ببنده!! دیگه مشکل خودتونه.
زندگی، گل، ساعت شماته دار
لحظه های بیقرار از انتظار
آسمانی روشن از خورشید عشق
بر زمینی جان گرفته از بهار
آبشاری که، برآید از فراز
در میان جنگلی سبز از چنار
تک درخت سرو باران خورده ای
از خوش اقبالی، کنار جویبار
ضربه های تازیانه وار موج
زان که پیماید مسیری مرگبار
این همه، ذهن مرا آلوده است
در شبی دلتنگ از این بد روزگار
نیست در این شهر بی آب و علف
قطره ای زین بحر دائم بیقرار
من به امیدم که روزی واژگون
صبحدم بر من نماید آشکار
+ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 21:40  توسط اهورا
|
دیشب تو اتاق تنها بودم. ساعت حدود 2:30 صبح بود. حوصلم سر رفته بود و خوابم هم نمی برد. شروع کردم به مزخرف نوشتن. تا این چیزی که می خونین از توش در اومد.با تشکر فراوون از راهنمایی های میثم جون. البته می دونم چیز مالی نیست. ولی امیدوارم راهنماییم کنین.
ساعتی از نیمه شب بگذشته است
آسمان خاموش و چشمم روشن است
خسته از تنهایی و کنج اتاق
ظلمت این لحظه ها خوف افکن است
نیست آوایی که برخواند مرا
در سر گرمم هوای رفتن است
آه! گویی قلب من از بی کسی
در تکاپوی فرار از این تن است
امشبم گر بگذرد این گونه گرم!
واپسین شب، آتشم در خرمن است!
با همه بد عهدی ایام، باز
زندگی زیباست، چون آن من است
+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 16:37  توسط اهورا
|
چند روز پیش به مطالب قبلی وبلاگم سر می زدم. هوس کرده بودم یه تجدید خاطره ای با گذشته بکنم. مطلب اول رو خوندم. تو قسمت کامنت هاش پدرام دوست قدیمی و خوبم یه شعر جالب از یه شاعر خارجی نوشته بود. خیلی خوشم اومد. گر چه بی ارتباط و شاید هم واسه شما تکراری باشه ولی هوس کردم اینجا بیارمش. امیدوارم خوشتون بیاد.
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
بهمین سادگی!
او رفته است و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟ این رسم زندگیست
تو نمیتوانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان!
این تنها کاریست که از دست تو برمی آید،
آوازی بخوان!
(رابی نویـل)
+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 12:5  توسط اهورا
|
الان باید تصمیم بگیرم که چی بنویسم. هنوز مرددم. نوشتنم نمیاد. ولی حس می کنم که نیاز دارم که بنویسم. انگار سرم سنگینه.
شاید باید از امروز بگم که صبح رفتم دنبال کار پروزه ام. چند تا کار برداشتم. یه مقدار هم پیاده شدم و برگشتم اتاق. البته مث اول هر ماه مجله فیلم هم توی سبد خریدم جا داشت. تا حالا برای اتمام پایان نامه چند قدمی برداشتم. یه کم مونده تا از این خوان تحصیلی که سال هاست برام مث یه کابوس شده عبور کنم. شاید هفته دیگه همین موقع تموم شده باشه. امیدوارم. در این صورت یک قدم به فارغ التحصیلی نزدیک می شم!
مزخرف بود نه؟! نمیدونم که چرا موضوعی رو که به کسی ربطی نداره و براش جذاب نیست نوشتم. فکر کنم که بهتره از ترم بعد و ثبت نامش بگم. اینکه بعد از ۱۳ ترم زندگی آروم و بی دغدغه باید شبانه بشم و برای ثبت نام پول بدم! تو این بلبشو اینم واسه خودش معضلیه. ولی مجبورم. هر جوری که شده باید قالو بکنم. دیگه نه فرصتی برای دودره بازی دارم و نه حوصله بیشتر از این گرفتار این توالت (دانشگاه) بودن رو. اگه بشه تا قبل از عید کارام رو تموم کنم چی میشه؟!
بازم حوصله تون سر رفت! خب چیکار کنم؟ همینه که هست. نکنه دلتون می خواد بازم مث مطلب قبلیم بنویسم. آخرش هم بگین نفهمیدیم چی شد؟! اینطوری لااقل اطلاعات عمومی تون زیاد شد. تا بعد.
راستی یادم رفت یه چیزی رو بگم. روزهای آینده روزای بدی در انتظارمه (شاید هم مونه!!) اکثر بچه ها میرن خونه. دانشگاه خالی میشه. از بد شانسی این چند روز هم همش عزاداریه. دوشنبه و سه شنبه هم که سلف تعطیله. چه سورپرایزی!!
+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 12:27  توسط اهورا
|
چرا هیچگاه نتوانسته ام حرف معنادار بزنم یا بنویسم. معنای نوشته هایم برای دیگران چیست؟ اصلا معنا چیست؟!
امشب خیلی ساکت بود. مدام فکر می کردم. هیچ سرگرمی نداشتم. در تخیلاتم غوطه ور بورم.
ساعت ۸.۵ شب از سلف و انجمن برگشتم. تا موقع رسیدن به اتاق مدام در این فکر بودم که امشب چکار کنم. دلتنگ بودم. دلم می خواست کاری بکنم اما جلوی خودم را می گرفتم. فکر می کردم باید حدود را رعایت کنم. ذهنم مشغول بود. به اتاق رسیدم. هم اتاقی ام بود. اما باز تنها بودم. چون فکرم آنجا نبود. باز هم فکر می کردم. باید خودم را محدود می کردم. هر کاری زمانی داشت.
این چند روز سعی کرده بودم بعضی از عادتهایم را ترک کنم. شاید قویتر شوم! احساس بهتری داشتم. احساس بهتری دارم. نمی دانم شاید دارم خودم را گول می زنم. ولی گاهی اوقات گول خوردن از خود لذتی به آدم می دهد که خوردن هیچ پرتقالی نمی دهد!
دست و پای خودم را بسته ام. تا همین الان که ساعت ۲۳ دوشنبه ۲ بهمن است. حالا مطمئنم که دلم هیچ غلطی نمی تواند بکند. بهمین خاطر خودکار و کاغذ را برداشتم تا بنویسم. شاید این بار قابل فهم باشد. فردا روز دیگری است.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11:44  توسط اهورا
|