باد هر کجا بخواهد می وزد!
خونسرد و آرام نزديك شد و روبرويش روي صندلي قرمز رنگ نشست. يك ميز مدور چوبي قديمي، آن دو را از يكديگر جدا مي كرد. اين كافه پاتوق هميشگي شان بود. دو ته سيگار كه از يكي شان دود كمي بلند مي شد، درون ته سيگاري كنار دست رزي (Rosie) قرار داشت. پس دوباره شروع كرده بود. او هميشه تصميم مي گرفت ترك كند، اما پس از چند روز با مارك جديدي شروع مي كرد. اين موضوع پير را ناراحت مي كرد، اما هيچ وقت به روي خودش نمي آورد. سرفه اي كرد. رزي كه انگار تازه متوجه حضور او شده بود سرش را از روي ميز بلند كرد. براي چند لحظه مات و مبهوت به او خيره ماند.
– س ... س ... سلام!
دستپاچه شده بود. انگار انتظار ديدن پير را نداشت.
- عليك سلام. خوبي عزيزم؟ خيلي دلم برات تنگ شده بود.
اين را گفت و به صورت متعجب رزي زل زد. هنوز هم بعد از اين همه سال زيبا بود. چشمان آبي كشيده با ابروان نازك كماني. يك بيني كوچك بالاي لباني غنچه اي. موهاي خرماييش را پسرانه كوتاه مي كرد. مدل دلخواه پير. دست راستش را به سمت صورتش برد. حالا دوباره مي توانست آن پوست سفيد و لطيف را لمس كند. نيم خيز شد تا صورتش را به صورت رزي برساند. آنگاه بوسه اي دلنشين از لبانش گرفت و سر جايش نشست. كاملا به هيجان آمده بود. آخرين معاشقه شان را پيش از رفتن به ياد آورد. شبي رويايي بود. فرداي آن روز براي مدتي طولاني از هم جدا مي شدند. پس اين شب بايد با شبهاي پيشين فرق مي كرد. پس از معاشقه براي دقايقي طولاني در آغوش يكديگر گريسته بودند. پير تا صبح در حاليكه به معشوقه زيبايش چشم دوخته بود، بيدار ماند. چون مي دانست كه به اين زودي ها او را در اين وضعيت نخواهد ديد. و نداشتن اين تن زيبا چه سخت بود!
- تو اين يه ماهي كه زندان بودم، صورتت هميشه تو ذهنم بود. بعد از اين همه مدت مي بينم هيچ فرقي نكردي. حتي خوشگلتر هم شدي! راستي چرا به ملاقاتم نيومدي؟!
رزي لبخند تلخي زد. بعد جدي تر شد. دستي به موهايش كشيد.
- راستش ... ااا ... چه جوري بگم؟! ... ببين ...
- اصلا ولش كن. مي دونم كه ديدنم توي اون وضع، تو اون لباس و قيافه اصلا برات جالب نبود. اينجوري بهتر شد. حالا ديدنت برام لذت خيلي بيشتري داره! حتما تو هم مي دونستي كه من بي گناهم و تقاضاي فرجام خواهيم جواب مي گيره. خواستي اينطوري بعد از چند وقت با ديدنم سورپرايز بشي!
رزي سري تكان داد.
- ببين تو زندون يكي بهم گفت يه آشنا تو مجله ويكلي داره. مي گفت سفارشمو مي كنه. من ميرم سر كار. از نو شروع مي كنيم. درسته حقوقش كمه، ولي واسه استارت خوبه. مطمئن باش پيشرفت مي كنم. تو هم ديگه نيازي نيست به اون كار لعنتي تو بيمارستان ادامه بدي. هر شب با هم ميريم بيرون و از زندگي لذت مي بريم. البته اگه بخواي ازدواج مي كنيم. آخه فكر كردم شايد دلت بخواد بچه داشته باشي. مي دوني كه ملت چقدر فضولن! از هر چي بتوني فرار كني از نگاه هاي مسخره شون نميشه فرار كرد. ها؟ نظرت چيه؟ اصلا اول تو پيشنهادتو بگو. اينجوري بهتره. مطمئنا اين بيرون، وقت بيشتري واسه فكر كردن داشتي. هي! راستي يه ماشين هم مي خريم. تعطيلات رو ميريم مسافرت. يه جاي خوش آب و هوا ...
پير با شور و هيجان نقشه هايي كه 30 شبانه روز در زندان كشيده بود را بازگو مي كرد. رزي هم همانطور حيران به او چشم دوخته بود. گويا هنوز آزادي پير را باور نداشت. در همين حال مرد ميانسال و كوتاه قدي از پشت سر رزي به سمت آنها آمد.
- رزي! عزيزم! مشكلي پيش اومده؟! اين آقا مزاحمت شده؟!
- ا ... نه ... ژان! ايشون از مريضام بوده. اومده به خاطر درمانش ازم تشكر كنه!! همين!
- آها. خوب بريم خوشگلم؟
- آره بريم عزيزم.
آنگاه شرمناك رو به پير كرد.
- به هر حال نيازي به تشكر نيست آقا! ما پزشك ها وظيفمونو انجام ميديم! خ ...خدانگهدار.
