هذيان هاي آخرين ساعات سگ!!
مثل هر سال همين موقع، همه منتظرند. به انتظار سالي نو. سالي كه از لحظه تحويل شروع مي شود. يعني يك دقيقه بعد از تحويل سال، با دقايق قبل از آن فرق مي كند! من هيچ وقت متوجه اين تفاوت نشدم. و اين كه چرا بايد براي رسيدن لحظه اي كه مثل لحظات پيشين است، هيجان زده باشم. بچه كه بودم هيجان زيادي داشتم. اما نه براي رسيدن آن لحظه موعود. بلكه براي آمدن عيد. چون عيد مساوي بود با تعطيلات، عيدي، تلويزيون، ... . به همين خاطر انتظار مي كشيدم. نه انتظار لحظه تحويل سال. انتظار لحظه ها، ثانيه ها، دقايق و روزهاي كوتاه بعد از آن را. روزهايي كه فقط تفريح و سرگرمي بود و مدرسه لعنتي سايه سنگينش را از روي آدم بر مي داشت. اما حالا نمي دانم بايد براي چه چيزي خوشحال باشم! از روزها و هفته هاي آخر اسفند ذوق زده مي شوم. اما دقايق پاياني كه نزديك مي شوند، احساس افسردگي ام شروع مي شود. حس مي كنم هيچ چيز جالبي در نوروز وجود ندارد. الان هم كه 3-2 ساعتي به تحويل سال مانده بد جوري احساس بيهودگي مي كنم.
امروز روز فوق العاده اي بود. هوا كه نيمه تاريك شد، لباسم را پوشيدم و زدم بيرون. نم نم باراني در حال باريدن بود. مادرم گفت چتر نمي خواي. گفتم نه. بارون نمياد! زمين داشت كم كم خيس مي شد. قدم زنان در خيابان مي رفتم. هوس كردم سوار تاكسي شوم. به خواهش نفسم جامه عمل پوشاندم و سوار شدم. كمي جلوتر قبل از پل عجيب و غريب شهر، متوقف شديم. بعد از 10 دقيقه اي ماندن در ترافيك وحشتناك شب عيد، به بلوار رسيديم. واي كه باور كردني نبود! منظره اي كه پيش چشم داشتم، بي نظير بود. قطره هاي باران روي شيشه ماشين. حركت گاه به گاه برف پاك كن. و در همين حال تماشاي چراغ ها و لامپ هاي رنگارنگ خيابان و مغازه ها از پشت شيشه بخار گرفته. واقعا رويايي بود. مدت ها بود كه چنين صحنه اي نديده بودم. صداي ضربه هاي باران روي سقف ماشين. و صداي حركت چرخ هاي ماشين روي آسفالت خيس. آرزو كردم كه هيچ وقت زمستان تمام نشود. چه باران زيبايي بود. اينجا از پشت بخار شيشه و آب باران رنگ ها زيباتر به نظر مي رسيدند. بعد از ماه ها زندگي در شهر بيرنگ و خاك آلود زاهدان، زيبايي واقعي را با تمام وجودم درك كردم.
روزهاي پاياني سال، بنا بر يك رسم ديرينه، زمان به اصطلاح خانه تكاني است. اين روزها، روزهاي بيگاري واقعي مادران است! گرچه همه روزهاي سال مادر بايد كار كند و گر چه اهل خانه، ادعاي كمك كردن دارند. اما زحمت اصلي بر دوش مادر است. مادر بايد صبح زود بيدار شود. بايد جارو بزند. بايد ظرف بشويد. بايد گردگيري كند. بايد به فكر مهماني هاي روزهاي عيد باشد. به فكر اينكه براي پخت و پز به چه چيز نياز دارد. آها! مادر بايد غذا بپزد. بايد ظرف هاي كثيف غذا را دوباره بشويد. مادر بايد به فكر بچه هايش باشد كه در سال جديد چه مي خواهند. لباس، كفش، كوفت، زهرمار ...! چون پدر كه هميشه به بهانه كار بيرون از خانه و از وضع بچه ها بي خبر است. و اين وظيفه را هم به وظايف ديگر مادر اضافه كرده. مادر بايد ... مادر بايد ... . راستي يك مادر چقدر انرژي دارد؟ تا چه حد مي تواند بار همه اين مشكلات را به دوش بكشد؟ چقدر مي تواند اين فشارهاي عصبي كشنده را تحمل كند؟ راستي مادر چرا همه اين ها را تحمل مي كند و در عين حال مثل پدر هميشه به زندگي تف و لعنت نمي فرستد؟ مادر چرا فداكاري مي كند؟ خودش چه وقت لذت مي برد؟ از چه چيزي لذت مي برد؟ از سختي هاي زندگي؟ مادر كي استراحت مي كند؟ مادر تا كي بايد مادر بماند؟!.....
مجله فيلم ويژه نوروز مطلبي از مرحوم رسول ملاقلي پور، به عنوان بهاريه چاپ كرده بود كه باعث شد اين موضوع به ذهنم برسد. مطلب فوق العاده اي بود كه متاسفانه به دليل حجم زيادش، نمي توانم بصورت كامل برايتان بنويسم. فقط چند جمله زيبا از قسمت پاياني اش را فعلا داشته باشيد:
".... روز اول عيد كه بشود مي روم دست بوس مادرم و موهاي حنا گذاشته اش را مي بوسم و مي گويم: مادرم، همه چيزم، عزيزم، قربون دست هاي پر از چين و چروكت كه هر چي بركت و عشق بود كه مي زدي به سرم. قربون اون سفيدي و سياهي چشم هايت. فداي همه لحظه هايي كه بايد با داشتن اين همه بچه و نوه تنها باشي... مادرم باز هم مرا بزن... بزن توي سرم و از پهلوهام نيشگون بگير... باز هم بگو چشم هايم را ببندم و نبينم... مادرم، تو دست هايت را اين بار روي چشم هايم بگذار و باز هم قصه آن مادري را بگو كه پياله بچه اش خالي از غذا بود و از غذاهاي لذيذي مي گفت كه اگر روزي پياله اش از آن غذاها پر شود چگونه لقمه لقمه در دهان فرزند گرسنه اش خواهد گذاشت... مادرم، كسي برايم نمانده جز تو ...."
پيشنهاد مي كنم ويژه نامه نوروزي "فيلم" رو حتما بخريد و اين مطلب رو بخونيد. راستي " میم مثل مادر" رو ديدين؟!