بی خوابی
نوشتن در حالی که همه بدنت درد می کند. کرخت شده ای و خسته ای. چشم هایت می سوزد. ساعت 1:50 صبح است. و تو بیداری. مثل همیشه. مثل همه شب های پیشین. عادت این چند وقت می گوید: "تازه سر شب است." گاهی اوقات تا 6 و 7 صبح هم بیدار می مانی. موقعی که دیگران بیدار می شوند تو تازه چشمانت گرم خواب می شود. مثل رضا! آره، رضا هم همینطوری است. یا حداقل بود. تا همین 2 ماه پیش.
شب بیداری ها به شدت سیستم بدنت را به هم ریخته. اغلب سر درد داری. کسلی. خمیازه های متعدد. درد قفسه سینه. همچنین درد استخوان های پا. کافی است 1 ساعت پیاده روی کنی. آن وقت مثل پیرمردها کمر درد و پا درد امانت را می برد. به سرعت سوار تاکسی می شوی و رهسپار خانه! از خودت متنفری. به هیچ دردی نمی خوری. حتی راه رفتن! شب ها حسی از گریستن به سراغت می آید. اما نه، جلوی خودت را می گیری. تو یک مردی! مردها که گریه نمی کنند! احساس ضعف می کنی. اما از دیگران پنهانش می داری، تا مبادا کوچک شمارندت.
دلت می خواهد کاش هنوز بچه بودی. کاش می توانستی با فراغ بال سیبی به دست، دوان دوان به سمت کوچه بدوی. یک گل کوچیک 2 ساعته حسابی حالت را جا می آورد. "بچه باید قبل از اذون خونه باشه ..."؛ فریادهای پدرت که مثل همیشه از ورجه وورجه کردنت عصبی است. حرص پاها و لباس خاکی ات را می خورد و در ذهنش کفشی را می بیند که بخاطر بازی در زمین خاکی پاره شده و او دیگر پولی ندارد که یک نوش را برایت بخرد. همین موضوع دیوانه اش می کند، صدایش را روی سرش می گذارد و به سمت کوچه پرتاب می کند. و تو ناگهان می ترسی و مضطرب می شوی. در عین حال توان دل کندن از بازی را نداری. پس به خود امید می دهی که بالاخره خودش خسته می شود و دست از سرم بر میدارد. فوقش امشب، نیم ساعتی غرغر می کند. حدست درست است. او از باز داشتنت پشیمان می شود و برای گرفتن وضو به خانه می رود، اما شب، حسابی از خجالتت در می آید! نزدیک به نیم ساعت مدام غر میزند و تو می مانی که این همه حرف را از کجایش در می آورد!
دستت روی کیبورد است. ولی نمی دانی چه چیزی تایپ کنی. تمام بدنت می خارد! نه، کتک نمی خواهی! به خاطر خواب آلودگی است. خمیازه های پشت سر هم با چشمانی سوزناک. و ذهنی که اصلا کار نمی کند. همه اینها نشانه این است که به خوابی عمیق و طولانی نیاز داری. اما می دانی که به رختخواب رفتن همان و بیدار ماندن همانتر! پس بهتر است خودت را ضایع نکنی و از وقتت استفاده کنی. هاه! استفاده!! ...
5 سالگی ات را به خاطر می آوری. ظهر یک روز بارانی. خواهر و برادرت به مدرسه رفته اند. تو هم برای فرار از تنهایی یه خانه همسایه پناه برده ای. "م" دختر همسایه، هم سن و هم بازی همیشگی ات. البته این دوستی فقط چند ماه دیگر ادامه خواهد یافت. چون با رسیدن به سن مدرسه، بزرگترها مانع ادامه دوستی تان خواهند شد. انگار رفتن به مدرسه مصادف است با بلوغ! بلوغ هم که در دین و عرفشان خیلی بد است!! به هر حال وقت ناهار است. تو هم گرسنه ای. قصد رفتن داری که "م" و مادر و خواهر و برادرش اصرار می کنند که پیششان بمانی و ناهار را با آنها بخوری. تا حالا چنین کاری نکرده ای و کمی مضطربی. احتمال می دهی که به خاطر این کار کلی غرولند و سرکوفت بشنوی. باز هم دلت را به دریا می زنی و می مانی، چون ارزشش را دارد. آنها ناهار، ماهی دارند. به هر ترتیب سر سفره می روی. مامان خانواده، ماهی را برایت ریز ریز می کند و تیغ هایش را در می آورد تا تنها زحمتت، جویدن آنها باشد. غذای بسیار خوشمزه ای است و واقعا دلی از عزا (ازا یا عذا یا ... نمیدونم چطوریه!) در می آوری. مادرت، از پشت دیوار همسایه صدایت می کند. ناهار آماده است. اما تو سیری. باز هم استرس به سراغت می آید. حالا چه جوابی باید بدهی ... . بالاجبار به خانه می روی، ولی هیچ اشتهایی به غذا خوردن نداری. پس از کلی عذاب وجدان و کلنجار رفتن با خودت، مجبور می شوی که داستان را تعریف کنی. چشمت روز بد نبیند. مادر به خاطر این کار سرزنشت می کند. گویا این کار – غذا خوردن در خانه همسایه – زشت است! اما تو از حرف مادر نگران نیستی. به فکر لحظه ای هستی که پدر از سر کاربرگشته و موضوع را بفهمد. به سرعت به اتاق دیگری میروی و تا زمان آمدن پدر، زیر تخت قایم می شوی. پدر از سر کار بر می گردد و مادر هم که انگار وظیفه دینی و شرعی اش را انجام می دهد، از سیر تا پیاز قضیه را تعریف می کند. پدر هم مثل همیشه عصبانی، حرف های مرگبارش را آغاز می کند! بعد از گفتن چند جمله، وقتی متوجه پناه گرفتن تو زیر تخت می شود، انگار دلش به رحم می آید. می گوید حالا این بار اشکالی ندارد، ولی باید بداند که این کار بدی است. و تو هم که چشمانت مثل همیشه پر از اشک است، گویی بار سنگینی را از دوشت بر میدارند....
حالا که به آن روز فکر می کنی، می بینی شاید دلیل آن مخالفت، اختلاف طبقاتی دو خانواده بود. آنها خانواده ای به مراتب مرفه تر بودند و هستند. شاید پدر نمی خواست تو اختلاف رنگ سفره ها را متوجه شوی. تا نه خودش از تو شرمنده شود و نه تو از این اوضاع ناراحت. گر چه تو همان موقع هم این اختلاف ها را درک می کردی.
دیگر توانایی نشستن پشت صندلی را نداری. حوصله ات سر رفته و ذهنت هم کار نمی کند. اصلا چرا این چیزها را نوشتی؟! حالا که نوشتی، چرا برای دیگران نمایش می دهی؟؟ هر بار بعد از نوشتن هر مطلب، همین سئوال ها را از خود می پرسی! اما دفعه بعد باز هم تکرارش می کنی ...
