بالاخره پای عشق واقعی و زمینی هم به تلویزیون جمهوری اسلامی باز شد. (جمیعا صلوات)
آقا امشب کلی حظ بردیم. نمی دونم سریال "مدار صفر درجه" رو می بینین یا نه. سریالیه به کارگردانی حسن فتحی (شب دهم) که وقایعش مربوط به زمان جنگ جهانی دومه. البته فقط زمانش. چون موضوعش اونطور که از اولین قسمت معلوم بود کوبیدن صهیونیسمه (مرگ بر اسرائیل!!) و نشون دادن مظلومیت یهودی های واقعی (!) و غیر صهیونیسته و البته تأثیر این حوادث بر ایران و سیاست ایرانه که مسلما منظور "مرگ بر رضا خان خائنه"!!
یه جوون ایرانی (شهاب حسینی) که تو رشته فلسفه غرب (my God!) بورس فرانسه میشه (خوش به حالش!) و جریان ها و حوادثی که حین اقامتش در پاریس و شروع جنگ جهانی دوم براش اتفاق می افته. مهمترین این حوادث (البته به نظر من) آشنایی و شروع رابطه صمیمانه اش با همکلاسی فرانسوی یهودیشه. یه خانم با چهره ای زیبا و معصوم که به نظر من واقعا مناسب این نقشه. حداقل اون معصومیتی که لازمه این شخصیته تو صورتش موج می زنه – و البته دوبله عالی مریم شیرزاد (اوشین) هم دلپذیر ترش کرده – .
و اما چیزی که منو جلب کرد به نوشتن، همون یه قدم (هر چند کوچیک) به جلو برداشتن صدا و سیما در نشون دادن عشق آدمیزادی بود. حداقل این بار دیگه دوست داشتن و احساس قشنگ ناشی از اون رو به هیچ خدایی ارتباط ندادن. گرچه در بقیه لحظه های سریال به حد کافی از خجالت این موضوع در اومدن!
امشب توی این قسمت سریال، دختره از شدت ناراحتی از اشغال پاریس به وسیله نازی ها، تو خونه بستری شده بود. که خوشبختانه پسر ایرانی اینقدر شعور داشت که به ملاقاتش رفت، و اون صحنه زیبا همون جا بوجود اومد. بالاخره آقا پسر، خانوم رو به اسم کوچیک صدا کرد (البته ناخودآگاه و سهوا!) و گفت "سارا". دختر خانوم هم که متوجه این موضوع شده بود به آقا گفت "حبیب". صد البته قبول دارم که وسط یه صحنه عاشقانه با چاشنی فلسفه و عرفان گفتن اسم "حبیب" واقعا موقعیت کمیک و خنده داری ایجاد می کنه! خود من هم راستش خنده ام گرفت و از حس اون لحظه کم کرد. ولی چیکار کنیم که سلیقه نویسنده فیلمنامه در همین حد بوده. باز خدا رو شکر اسمش "جواد" نبود!!
از زیبایی های دیگه این سریال موسیقی اونه. تیتراژ آخرش با صدای فوق العاده "علیرضا قربانی". موسیقی زمینه سریال هم خیلی قشنگه بویژه سلوهای ویولونش روح آدم رو شاد می کنه. خیلی حس قشنگی داره و به فضای اون زمان می خوره. منو یاد فهرست شیندلر میندازه. البته جرأت مقایسه این دو تا رو با هم ندارم. فقط یه شباهته.
ضعف عمده سریال هم یکی معلوم بودن حرف و نتیجه فیلم از همون قسمت اوله که گفتم؛ نشون دادن پستی و مظلوم نمایی صهیونیست هاست و احتمالا آخر سریال هم می خوان بگن "هولوکاست" خالی بندی بوده! اشکال عمده دیگه اش زبان عجیب و غریبیه که استفاده میشه. نمی دونم واقعا اون موقع ملت اینقدر .... صحبت می کردن؟؟! (به جای نقطه چین هر چی دوست دارین بذارین!) 90% جمله هاشون از واژه های مزخرف "حکما" ، "نقدا" و این جور خزعبلات تشکیل شده! که یه وقتایی حال آدمو به هم میزنه.
ولی در آخر مطلب اینو بگم که با همه مشکلاتش من بخاطر جریان این دختر و پسره تا آخر سریالو هستم! شما هم اگه تا حالا ندیدین، وقت کردین، حتما ببینین. حداقل گوش دادن به موسیقیش (نقدا !!!) یه حال خوبی بهتون میده.
خوش باشین.
راستی اینم از لینک دانلود آهنگ تیتراژ پایانی با صدای علیرضا قربانی:
دانلود تیتراژ پایانی سریال مدار صفر درجه
+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 0:17  توسط اهورا
|
یه چند روزیه موضوعی فکرمو به خودش مشغول کرده. این که مهمترین چیزی که از بچه ها تو ذهنم مونده چیه؟! یه چیزایی به ذهنم رسید که نوشتم. نمی دونم واقعا مهمترین چیزا بودن یا نه. اگه یه جایی واژه ناجوری به کار بردم، منو ببخشید. آخه می خواستم جمله ها اریژینال باشه!
به ترتیب حروف الفبا!!!
آبتین: در حالی که دهنش جهت خندیدن بازه رو به من میگه: خیلی گهی ابی!! (موقع خوندن "خ" رو کمی بکشید)
آرمین: روی صحبتش با رضاست. میگه: تو بدی؟؟ آره؟ تو بدی؟؟ تو بدی، تو بدی، تو بدی .... در حین گفتن این جملات زیبا(!) با چنگ به جون رضا می افته. آخرش معلوم نیست، بستگی به رضا داره!!
حمید: داریم ورق بازی می کنیم. خوشبختانه من روبروش نشستم! وای به حال تیم مقابل. چه بهتر که صابر و رضا باشن!!
رضا: ساعت حدود 5/1 بعد ازظهره. روی تخت دراز کشیده و مثل یه جسد زل زده به سقف و هر بار که دهنش باز میشه یه آه عمیق ازش بیرون میاد. بهش می گم رضا پاشو بریم سلف. بدون اینکه به هیچکدوم از عضلاتش تکونی بده میگه نه! (چه جوریشو دیگه فقط دور و بریاش می فهمن!!) شیر فهم میشم که باید کارتشو بردارم و غذاشو بگیرم!
زی زی: تا حالا ندیدمش! (به این خاطر اسمشو نوشتم که دفعه قبل شاکی بود!)
سارا: عینکشو در آورده و رو میز جلوی خودش گذاشته. از در انجمن وارد میشم. بدون عینک به طرفم نگاه می کنه. باید خودتون این صحنه رو دیده باشین تا بدونین چه طوری به آدم نگاه می کنه. خیلی جالبه!
سروش: داره نصیحتم می کنه!!!
سینا: ناهارشو خورده. منتظره وقت شام برسه!!
صابر: همون بالا داریم بازی می کنیم. به سرش هم یه چیزی مالیده!! هر چند لحظه یه بار هم اون خنده های داغونش! رضا یادته؟
علی ابرین: میگه: رضا! لر! پاشو بریم یه چیزی بخوریم! ... (البته نظرش در مورد دختر ها رو ننوشتم!)
علی: با اون فرم جالب خندیدنش پشت سیستم ارشد نشسته و داره فایل های flv و 3gp دانلود می کنه! در کنارش یه کم هم می چته! (با کی؟؟)
مجید: روتختش دراز کشیده و گوشیش هم دستشه. داره sms بازی می کنه. فکر کنم امشب بیشتر از 100 تایی فرستاده. واسه کی؟ نمی دونم! شما می دونین؟؟! راستی یادم رفت ضبط هم روشنه و شاملو داره برای دهمین بار همون شعرو تو این چند ساعت می خونه!
مریم: ایشون رو هم تا حالا ندیدم! (باز به این خاطر که زی زی شاکی نشه!)
میثم: در اتاقشونو باز می کنم تا برم تو. اولین صحنه ای که می بینم میثمه، در حالی که یه میله دستشه و داره از خجالت رضا در میاد! لباس های هر دوشون نزدیک به جر خوردنه و سر و صورتشونم پنجول کشیده است. بعد از چند لحظه می فهمم که علت این تنبیه یه "موضوع" خیلی کوچیکه!! (فقط خودمون می دونیم "موضوع" رو!)
+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 2:20  توسط اهورا
|
اصلا حال فکر کردن به این که چی می خوام بنویسم ندارم. فقط دوست دارم بنویسم. چند وقتیه هیچ چیز به ذهنم نمی رسه که بلغور کنم! فقط طبق یه عادت همیشگی میام و سر می زنم. انگار همه بچه ها هم مثل من هستن. هیشکی آپ نمیشه. شاید چون موقع امتحاناس. ولی از اونایی که می وبن چند نفرشون امتحان دارن؟
راستش شاید اومدم بگم که دلم تنگ شده. واسه بچه ها! رضا، میثم، حمید، علی، مجید، آبتین، آرمین، سارا، سروش، علی ابرین، سینا، حتی بچه های انجمن!! و ....
ولی با این حال اصلا حاضر نیستم به خاطر این دلتنگی برگردم زاهدان! تناقض عجیبیه. نه؟؟!
هیچی. فقط همین. قربون شما.
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 1:59  توسط اهورا
|
آقا امشب چه شبی بود. دم میلانی ها گرم. کلی صفا کردیم! اینزاگی آفساید هم بالاخره مث شب بازی با بایرن از آفساید در اومد. باز هم فوتبال قشنگ و تمیز برد. نمی دونم این مورینیو و بنیتز کی می خوان دست از سر فوتبال بردارن (گرچه جدای از سبک بازی، بنیتز انسان متشخص و دوست داشتنییه، بر عکس مورینیو)
اما چیزی که امشب منو واقعا ذوق زده کرد - به غیر از برد میلان و مالدینی که جام رو بالا برده بود – چیزی بود که زیاد ربطی به فوتبال نداشت! نمی دونم شما هم موقع اهدای جوایز لیورپول (تأکید می کنم لیورپول و نه میلان) حواستون به کسی که سینی جوایز رو داشت، بود یا نه؟! واقعا زیبا بود! یه دختر فوق العاده زیبا و فرشته سیما! موهای مشکی کاملا تیره، چشمای درشت مشکی با ابروهای مشکی و صورتی سفید. کلکسیونی از اعضای زیبا. باور کنین حاضر بودم همه چیزمو بدم تا فقط یه عکس ازش داشته باشم، تا دلم می خواد نیگاش کنم!! لعنتیا! موقعی که میلانی ها داشتن می رفتن بالا تا مدال و کاپ رو بگیرن، منتظر بودم تا دوباره نشونش بده. که از شانس بد یه بلوند بی مزه رو جاش گذاشته بودن! تو این لحظه بود که یاد این جمله تاریخی افتادم: "ای کاش من هم یک لیورپولی بودم" یا "من یک لیورپولی نیستم ولی لیورپولی ها را دوست دارم"!
خلاصه امشب واقعا یکه خوردم. اصلا فکر نمی کردم یه انسان اینقدر بتونه زیبا باشه. شاید دیگه با نیکول کیدمن ازدواج نکنم! می خوام شانسمو در مورد این لعبت آتنی امتحان کنم! فقط اگه کسی از خودش یا خونوادش خبری بدست آورد ما رو هم بی نصیب نذاره! قول میدم شیر بها و مهریه رو هر چقدر که باشه با کمال میل بپذیرم. به امید اون روز!
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 2:4  توسط اهورا
|