تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

The Departed!!!!

آقا اعصابم خورده. دارم دیوونه می شم. امیدوارم شما اون چیزی که من امشب دیدم، ندیده باشین. یا حداقل اگه دیدین، قبلا اصلش رو ندیده باشین. تا اینجوری مثل من، خون دل نخورین. چقدر باید از دست این آدمای بی فرهنگه بی هنره بی شعور بکشیم. واقعا دیوونه کننده است به خدا. انگار راست راست جلوی چشمت وایستن و بهت فحش بدن. تو هم هیچ کاری از دستت برنیاد. اون موقع چه حالی بهت دست میده؟!!
این بی مغزا امشب باز هم مثل همیشه، یه دست گل به آب دادن. یه کارگردان فوق العاده رو به همراه فیلمش با هم به گه کشیدن. آقایون به قول خودشون سینما یک (که البته من نمی دونم کجای این برنامه مزخرفشون به سینما ربط داره، به غیر از سعیشون در نابود کردن سینما!) امشب مثلا خواستن به ملت حال بدن و آخرین فیلم استاد اسکورسیزی رو که همین چند ماه پیش اسکار گرفت، پخش کردن (اگه حال نخوایم کی رو باید ببینیم؟!!). آقا چه پخش کردنی. کاش جای این کار چند تا از اون پشمالوهای خودشونو می آوردن و جلوی دوربین می کاشتن، تا به اسکورسیزی و کلا سینما، فحش خواهر و مادر بده!! به خدا دردش کمتر بود. فیلم رو به معنای واقعی کلمه مثله کردن. ای کاش اسکورسیزی رو هم به همراه بقیه ای که هر چند وقت یه بار اعدام می کنن، اعدام می کردن. والله اینقدر نمی سوختیم. آخه نا مردا مگه مریضین که این کارا رو می کنین. خوب جای این برنامه .... (جای نقطه چین هر بد و بیراهی که به ذهنتون می رسه بذارین. باشد که مقبول افتد!) سریال یانگوم پخش کنین. ملت هم که بدشون نمی آد. تماشاچی اش هم بیشتره! اونوقت به آدم میگن چرا یانگوم می بینی. نه پس بشینیم این فیلمای تیکه پاره رو که توسط اساتید تدوین جمهوری اسلامی!! سرهم بندی شده، ببینیم؟!
جالبه کرور کرور سریال ها و فیلم های پر از قتل و خشونت که توش از گوش بریدن هست تا جر دادن آدما (بیچاره کوئنتین تارانتینو بدنام شده!!) رو اونم تو ساعت هایی از روز که یه بچه 5 (پنج) ساله هم ممکنه پای تلویزیون باشه، نشون میدن. اونوقت این فیلم نازنین رو تو این برنامه (لعنتی) اون هم تو این ساعت شب به بهانه داشتن صحنه های خشن جر میدن. جالبه باور کنین شخصیت های اصلی فیلم اصلا معلوم نشد چه جوری کشته می شن. من نشسته بودم واسه خونواده که با اصرار من فلک زده از همه جا بی خبر (غلط کردم، گ...) فیلم رو نگاه می کردن، توضیح می دادم که الان فلانی رو کشتن. باور کنین به بدبختی بهشون قبولوندم که دی کاپریو (بیلی کاستیگان) الان مرده و این مراسم تدفین هم مال اونه!!! حالا از حذف کردن صحنه آشنایی مت دیمون با اون دختره - که اصلا کلا از فیلم ورش داشتن - می گذریم و بی خیالش میشیم. فقط اینو بگم به خدا تو همون سکانس هم هیچ خلاف شرعی صورت نگرفت! حجاب دختره از خانومایی که هر روز تو کوچه و خیابون می بینیم صد بار بهتر بود. باور کنین هیچ تماس و لمسی هم در کار نبود. فقط پسره بهش شماره داد. اینم که دیگه .... اصلا وللش!!!
وقتی یه فیلم 150 (صد و پنجاه) دقیقه ای، به 100 (صد) دقیقه تبدیل بشه، فکر می کنین ... نه اصلا نمی خواد فکر کنین. چون نیازی به این کار نیست. فقط می مونه یه کمی (اندازه یه مورچه!) عوض کردن دیالوگ ها، که اونم کاری نداره.
من هم دیگه از تایپ کردن خسته شدم. دردی رو هم که دوا نمی کنه. این حمقا (جمع احمق) حالا حالا ها با ما کار دارن. حداقل یه خورده عقده هام از این برنامه خالی شد و آروم شدم. گور پدر برنامه های آبکی تلویزیون. تصمیم گرفتم که دیگه این برنامه آشغال رو نبینم.
ولی از من به شما نصیحت. وقت کردین حتما نسخه اصلی Departed (رفتگان، مردگان، مرحوم، جدا افتاده، ...) رو ببینین. دیوونتون می کنه.
عزت زیاد.
+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 1:2  توسط اهورا  | 

مشکل جدید!

آرام آرام پایین می آمد. تازه شروع کرده بود. بهمراهش نسیم خنکی وزیدن گرفت. گل از گل شبزده شکفت. خوشحال بود. بعد از روزهایی گرم و طاقت فرسا اینک احساس بهتری داشت. گرما و خستگی با هم فرار می کردند.

او هم دوست داشت فرار کند. همیشه فرار را بر قرار ترجیح می داد. بی هیچ چشمداشتی. او با فرار زنده مانده بود. حالا باز هم می خواست جا خالی بدهد. اما موضوع خاصی برای این کار پیدا نمی کرد. او عادت داشت همیشه مشکل داشته باشد. ولی حالا هیچ بهانه ای نبود. راضی به نظر می رسید. شاید برای یک بار هم که شده بتواند بدون گریختن نفس بکشد. پس آرام شد.

اما یک مشکل کوچک وجود داشت. او دوست نداشت به این زودی ها جدا شود. در این صورت باز هم تنها می شد. و این بهانه خوبی بود برای آغاز مشکلات. باید بیشتر فکر می کرد. شاید راه تازه ای به ذهنش می رسید. گر چه دور از ذهن بود!

شب های آینده سخت تر خواهند بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 0:59  توسط اهورا  |