تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

پرت و پلا، مثل همیشه

در پناه سایه ها امان گرفته ام. چیزی که همین حالا به ذهنم رسید. خواب بودم. در بیداری خواب می دیدم. و هوا سرد بود. چنان سرد بود که لب از لب نمی توانستم بگشایم. سال به سال دریغ از پارسال. و هر لحظه لرزش شدیدتر دست ها. آرزویی که به گور می برم و خواهم برد. هیچ نپرسید از معنای کلماتم که خود سخت در تفسیرشان درمانده ام. بی هیچ وزن و قافیه. و چه بسیار زمانها که درگیر وزن و قافیه بوده ام. اما هیچگاه رعایت نشده ام. یا نکرده ام. این معنای بیهوده نویسی است؟ پس من بیهوده می نویسم. و چه راحت است پوچی. و چه سخت است پوچ نویسی. فکر نمی کنم، اما بالاجبار فکر می شوم. خسته نیستم. هذیان ساعت 1 شب. خواب در چشمان اما ذهنی که حالا حالاها بیدار است. کرختی. کرختی و کرختی. اینک بهترین زمان نوشتن است. بی هیچ تنفری. سرشار از دل شوره. ضربانی که گاه بر زمینت می زند. و همچنان ادامه داری. و شاید فردایی در کار نباشد. نوشته ای که روزی گواهی خواهد بود بر هوشیاری تو. همیشه مدارکی برای دلتنگ شدن جمع کرده ای. و گهگاه بی ملاحظه به دورشان افکنده ای. دیگر کافی است. نوشتن دوایی بر درد نیست. آری این نیز قافیه ای است. شاید تمام شوم. شاید.

اما اکنون که هستم باید به مبارزه با تمام شدن برخیزم. چگونه؟ چرا یک روز آمدم؟ چرا ماندم؟ چرا اینقدر ماندم؟ چرا می روم یا رفتم؟ چرا و چرا و چرا؟ تکراری که از نگاهش نازیباست. شاید فردا زیباتر بنویسم. اگر روزی دیگر در کار بود، زیباتر می نویسم. همیشه همین را به خود گفته ام. باز هم می گویم. چرا که غم نان ندارم!

مرا به خاطر این خزعبلات ببخش. ببخش، چون کار دیگری نتوانی کرد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 1:1  توسط اهورا  | 

پرت و پلاهای شبانه پسری که فکر می کرد روزی دوست داشته خواهد شد!

گاهی آنقدر بی دردسر می شوی، که امانت را می برد. روزی آنقدر افکارت مغشوش است که آرزوی لحظه ای بی دغدغه گی داری. این روزها از روزهای بی دردسری ام است. نه مجبورم لغتی حفظ کنم، نه تمرینی برای نوشتن دارم، نه ترجمه ای، هیچ ... . این روزهای برفی به همراه یک سرماخوردگی کوچک مرا در خانه حبس کرده. روزهایی را به یاد می آورم که حسرت دقایقی چنین را می کشیدم، تا شاید کتابی بخوانم، فیلمی ببینم .... . و حالا در بهترین موقعیت که هیچ آزاری از سوی وجدان تهدیدم نمی کند مثلا برای بیرون رفتن!، یا کنار بخاری از سرما کز کرده ام، یا پشت کامپیوتر مشغول بازی! چه بیهوده! نمی دانم اگر کسی مثل "میلان کوندرا" جانوری مثل من را می دید، چه می کرد؟ "سبکی تحمل ناپذیر هستی". این سبکی باید برایم غیر قابل تحمل باشد، ولی بی هیچ عاری می گذرانم و می گذرانم.... . البته تا فراموشم نشده (لعنت به لیتیم و روانشناسی!!) بگویم که روزی 2 یا 3 بار شاید هم یکی دو بار بیشتر مثل همین حالا که این اراجیف را به هم می بافم، عذاب وجدان لحظه ای به سراغم می آید و در همان لحظه به خودم قول می دهم که از ساعتی دیگر یک زندگی با برنامه و پر بار! را آغاز خواهم کرد. دقایقی بعد .... . نیازی به توضیح نیست. راستی کسی فیلم "بار هستی" را دیده؟ اگر دیده و دارد، من خریدار پر و پا قرصی هستم. خودم داشتم، ولی از فرط یا کیفیت بودن دی وی دی خام، الان غیر قابل دیدن شده. شدیدا به یاری سبزتان نیازمندم!

بد جوری هوس بحث به سرم زده. درست است که به اندازه مورچه (به قول سهیل) هم کتاب نخوانده ام، اما با همین اطلاعات قطره ای هم دوست دارم بحث کنم. همین چند روز پیش –  پیش از این برف سابقا دلنشین! – با یکی از دوستان در مورد "محسن نامجو" بحثم شد. آهنگ "گیس" نامجو را گوش داد. رأی صادره اش پس از گوش دادن به اولین آهنگی که از این هنرمند شنید، این بود که فلانی برای آنکه خودنمایی کند چنین آهنگی می خواند! گفتم مرد مؤمن، آخر کسی 10، 12 سال از عمرش را سختی و مرارت بکشد و موسیقی و هنر بخواند تا برای چنین روزی خودنمایی کند؟! و خلاصه بحث بالا گرفت که فعلا حس نوشتنش را ندارم! اینها را گفتم که بگویم دلم می خواهد بحث کنم! در هر موضوعی. هنر باشد بهتر! الان هم حدود 20 صفحه از "خاطرات روسپیان سودازده من" اثر "گابو" با ترجمه "امیر حسین فطانت" را خوانده ام. همین را می گویم. سالها پیش که جوانتر بودم! محال بود تا کتابی که در دست داشتم تمام نشده هیچ کاری (بجز ضروریات!) انجام دهم. اما حالا کرم آپ کردن به جانم افتاده. در عین حال هوس فیلم دیدن دارم. "هدایت" هم خیلی می چسبد. "داستایوسکی" یا "تولستوی". آخ که "آناکارنینا" چه کرد با من! اصلا هوس کرده ام در یک کتابخانه پر از کتاب باشم. همه اش مال خودم. "تیم برتون" نیست که اینها را برایم فراهم کند. چرا از او اینقدر کم فیلم دارم؟ فقط "ادوارد دست قیچی". آهان یادم رفت بگویم حدود 15 یا 20 دقیقه از "مهر هفتم" استاد "برگمان" را هم چند شب پیش دیدم. مشکلی پیش آمد، گذاشتم برای یک موقعیت بهتر. اما حالا با این همه وقت که کمتر از 2 ماه دیگر به گند کشیده می شود (خدمت مقدس! سربازی) هیچ کار مفیدی نمی کنم. "سکوت" برگمان را هفته پیش دیدم. نمی خواهم مثل مدعیان بگویم "وای استاد چه کرده؟!" و از این حرفها. فقط لذت. می توانم بگویم یک حس و لذت خاص مثل مواقع خواندن کارهای "هدایت" یا دیدن کارهای "کیشلوفسکی". اصلا بس است. مثل اینکه این تنهایی و با کسی حرف نزدن بدجوری روی مخم(!!) تأثیر گذاشته. این همه نوشتم، ولی هنوز صدها برابر اراجیف نگفته دارم. دارم منفجر میشوم. تا بعد.

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 0:47  توسط اهورا  | 

"خلایق مستید و منگ؟؟؟"

"ای یاوه یاوه یاوه"

چه سرمایی! در دست هایم احساس شدیدی از سرما دارم. انگار کرخت شده اند. چرا انگار؟ خوب، کرخت شده اند! زمانی با همین دستان یخ زده، سیگاری بر لب قرار می دادم. آتشی و دودی و فضای بیکران. لذت پیش از مرگ. گرمای چند صد درجه این استوانه باریک و بلند، در آن سرمای سوزان، جایی نداشت. اما گرمای دودش را به واقع در تمام بدنم حس می کردم.

امروز احساس کردم خیلی به او نیاز دارم. همیشه در فکرش بودم. می خواستم حتی شده برای لحظه ای بوسه ای از لبانش بگیرم. آن روزها لبان گرم و گاه شیرینی داشت. اما چه زود از خود می راندمش. هیچ وقت از این رفتار متکبرانه ام، غمگین نمی شد. دقیقه و ساعتی دیگر باز همان آش بود و همان کاسه.

اصلا هم گمراه کننده نبود. همه فهمیدند سیگار را می گویم. حس ادامه دادن مطلبی به این مزخرفی را نداشتم! نه می خواهم از آزادی بنویسم و نه از ترور و نه هیچ حادثه دیگری. حوادث هر روز در درونم اتفاق می افتند. ریز و درشت.

چگونه به اینجا رسیدم؟ چگونه توانستم دوست داشته باشم، چیزی را که هیچگاه دوست نداشته ام؟ چطور توانستم با همه کنار بیایم، جز چند نفر؟ من، اصلا موضوع خوبی برای نوشتن نیست. یکی به من بگوید: "آخه مرتیکه خر! اونایی که جفنگیاتتو می خونن، یا این روزا امتحان دارن یا اگه هم ندارن دیگه این آسمون ریسمونا براشون تکراریه. یه حرف جدید بزن. آخه (....) تو اگه چیزی بارت بود و حرفی برا گفتن داشتی که تا حالا، تو این چند سالی که از وبلاگ زدنت می گذره، می نوشتی!"

راست می گوید. اصلا فکر کنم این "یکی" خودم بودم. همیشه به دیدن و خواندن بسنده کردن. و این می شود که مدام و در هر لحظه تکرار می شوی. امیدوارم اینها را کسی نخواند.

تنها احساسی که الان دارم، حس کندن پوست پشت بازویم و چنگ زدن به صورتم است. باید کتاب بخوانم. نه شاید فیلم ببینم. شاید هم بیفتم بخوابم. فقط سئوال پایانی از خودم: " چرا همیشه حرف هایم و خودم را توضیح میدهم؟"

کسی جوابی دارد؟



راستی این مزخرف هم وقتی این وبلاگ را دیدم به ذهنم رسید!:

"راز تنهایی من ابهامی است
که در اعماق وجودم جاری است"

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 1:25  توسط اهورا  | 

او یک فرشته بود؟!

مثل همیشه حول و حوش ساعت 8 شب رسیدم خونه. شب جمعه باحالی نبود. البته نوشهر و چالوس همیشه اینجوریه. اصلا برای امثال من چه فرقی می کنه که شهر شلوغ باشه یا نه. آخه من و دوستم که جز قدم زدن و دیدن اطراف، کاری بلد نیستیم. حالا می خواد تعطیلات آخر هفته باشه، عید باشه (نوروز منظورمه، غیر اون من عیدی واسه ایرانی ها نمی شناسم.)، کریسمس باشه یا ....

خلاصه به خونه که برگشتم دیدم داره شام آماده میشه. تا لباسامو عوض کنم و یه آب داغی به سر و صورت سردم بزنم، ساعت حدود ۸:۳۰ شد. مثلا پنجشنبه بود و شبکه 3 هم فیلم داشت، گرچه اصلا علاقه ای به دیدن فیلم های تلویزیون ندارم، ولی خوشم هم نمیاد از اخبار مزخرفش بویژه اخبار 20:30 . سفره بدست اومدم که پهنش کنم و بساط شام آماده شه. تو دلم هم حرص می خوردم که این کنترل لامصب تلویزیون چرا همیشه دست این بابای از کار اخراج شده ماست! از صبح تا شب نشسته پا تلویزیون و هر چی سریال و اخبار و "مادر شکوه" و کوفت و زهرمار تو این تلویزیون جمهوری اسلامی هست می بینه! اخبار 20:30 شروع شده بود. صدای تلویزیون کم بود. سفره رو پهن کردم و یه لحظه اتفاقی به تلویزیون نگاه کردم. اه ... لعنتی بازم جنگ و خونریزی... یه خیابون کثیف پر از دود رو نشون می داد که چند نفر داغون دارن می دوئن. تو خیالم بود که لابد باز تو این عراق آشغال یکی دیگه از این فرقه های اسلامی یه بمبی ترکونده. زیرنویس تلویزیونو خوندم.... خشکم زد... مثل تو فیلما فکر کردم دارم اشتباه می بینم.... – بی نظیر بوتو کشته شد – همه بدنم شل شد. چطور می تونه واقعیت داشته باشه؟! حتی موقع دیدن اخبار انفجار برج های دوقلوی نیویورک هم اینقدر شوکه نشده بودم (اتفاقا اون روز هم همینکه از بیرون اومدم خونه، خبر رو دیدم!)

 

Benazir Bhutto

 

یعنی چقدر دنیا می تونه وحشتناک شده باشه! اصلا فکرش رو هم نمی کردم. همیشه تو نظرم اون یه زن بزرگ و یه الگوی فوق العاده برای همه زنها، بویژه زنهای ایرانی بود. شاید الان زنهای زیادی در دنیا تو قدرت باشن. ولی بی نظیر بوتو واقعا بی نظیر بود. "سگولن رویال" یا "هیلاری کلینتون" هم زنهایی هستن که واقعا موفقن و از بازیگرهای اصلی سیاست کشورشون هستن. ولی این دو تا توی مهد دموکراسی، جایی که براحتی اگه یک زن بخواد می تونه به مدارج بالا برسه، زندگی می کنن. اما بی نظیر بوتو سال ها پیش، حتی زمانی که توی ایرانی که الان اینقدر توش ادعای دموکرات شدن میشه!، هیچ حرفی از حقوق زن نبود، در یک کشور با مردمی شدیدا اسلامی و متعصب، نخست وزیر بود. اون واقعا یک زن بزرگ و ستودنی بود. شاید بعضی فکر کنن که چهره اش (حداقل اون موقع که جوون بود!) منو اینطور تحت تأثیر قرار داده. اگه قرار بود به این باشه که از نیکول کیدمن می نوشتم، نه از بوتو. تازه اون 54 سالش بود و می تونست مادربزرگم باشه!!

نشستم. نشستم و خوب تماشا کردم. می دیدم که چه راحت درباره مرگ یک انسان بزرگ صحبت میشه. بی هیچ تأسفی! راستش رو بگم و اگه بخوام از کنایه های دیگران نترسم، باید اعتراف کنم برای چند دقیقه بغض گلوم رو گرفته بود.

اصلا مردم خاور میانه حقشون همین قدره! باید یه نظامی مثل "ژنرال مشرف" بالا سرشون باشه. تا یه کم بهشون آزادی داد ببینین چه نکبتی به بار آوردن. ولی با همه این احوال نمی دونم تقصیر اون زن و زن های امثال اون چیه که تو جامعه ای که نکبت هایی مثل القاعده توش زندگی می کنن، باید بسوزن و بسازن.

مرگ بی نظیر بوتو بزرگ (که واقعا هم در میان زنان خاورمیانه بی نظیر بود) رو  باید به همه زنهای ایرانی و هم زنان سراسر دنیا تسلیت گفت. روحش شاد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 0:44  توسط اهورا  | 

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

امشب خواستم بنویسم. نه! امشب می خواهم که بنویسم. امشب بی چرکنویس می نویسم. نوشتن دردهایم را تسلی است. شاید بیهوده می گویم. اما شادمان از اینکه می گویم، نفس می کشم و باز می گویم. گاه می نالم و گاه از سر درد هوار می زنم. روزی می گویم "بودن به از نبود شدن" و روزی دگربار ....
نوشتن سخت است. در این گونه موارد چنان سخت می شود که درد را در تمام عضلاتم حس می کنم. شاعر نبوده ام و هیچگاه ظرافت شاعری نخواهم داشت، اما می توانم بنویسم، چه بد و چه خوب. خواستم باز هم از تنهایی بگویم. خواستم بنویسم که یاران همه رفتند، و اکنون من، مردی تنها "در آستانه فصلی سرد". موسیقی لحظه ای هشیارم کرد. صدای پای تکنولوژی به خلوت من نیز باز شده. آری ما نیز آدمیزادگانیم!
- سلام ابی!
کسی نمی توانست باشد. جز خود خودش. رضا بود، با همان صدای گرفته و سرد و دردناک و غم آلود همیشگی. اشک به چشمانم می آمد. اما مجالش ندادم. گفت و گوی کوتاهی بود. اما بود. و این همان بود که من می خواستم. می خواستم باشم. وجودم را اثبات کنم. حالا وجود داشتم. حالا یکی از همان یاران رفته، بازگشته بود. صدای هیاهوی شان از دوردست به گوش می رسید. و من چه تنها بودم.
زود قطع شد. باید می شد. چون من و رضا مثل همیم. همین. مملی هم گهگاه از تکنولوژی استفاده می کند و اینجانب را از خجالت در میآورد. امروز صبح پس از مدت ها مجید هم خاطره ای شیرین و دردناک را به یادم آورد. چقدر خوب حسش می کردم.
بگذریم، حرف برای گفتن زیاد دارم ، اما چه کنم که تکرار است و تکرار.... هوای خواندن به سرم زده. یک رمان خوب. شاید وقتی دیگر .... !

حرفهاي ما هنوز ناتمام ... ا
تا نگاه مي‌كني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي ...!
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير مي‌شود !ا

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 22:51  توسط اهورا  |