تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

آنان به چرا مرگ خود آگاهانند ...

- الو، سلام علیکم.

- سلام علیکم، بفرمایید.

- حالتون خوبه؟ آقای (...)؟

- بله، بفرمایید.

- ببخشین آقا (...) هستش؟ اگه میشه...

- اِاِاِ.... (...) ..... نه ... نیست الان.

- کجاست، دانشگاهه؟ شماره خونشو می تونین به من بدین؟

- ... راستش نه.... رفته بیرون، شما؟

- من (...) هستم...

- همونی که اومده بودین خونمون؟

- بله بله.

- خوب می خواین شماره تونو بدین، بگم باهاتون تماس بگیره.

- ممنون میشم، یادداشت بفرمایین ....

می دونستم که تماس نمی گیره! اصلا اهل تلفن بازی و این برنامه ها نبود. کلا آدمی بود که کم با بقیه رابطه برقرار می کرد. بیشتر با کتاب حال می کرد.

خیلی با هم صمیمی بودیم. کافی بود یه بنده خدایی پاش برسه به اتاقمون و ما هم یه جورایی، یا با قیافش یا با رفتارش حال کنیم. در عرض کمتر از نیم ساعت نابودش می کردیم. جوری شده بود که بعد چند سال که رفته بودم خونشون، باز شروع کردم از یکی از قربانیان سابقمون! صحبت کردن و خندیدن، که گفت ابی بسه. زشته، نمی خوای آدم بشی؟! البته با شوخی و خنده گفت. منم که یه کم جا خورده بودم، با حرفاش موافق بودم. اما بعد چند وقت همون آش بود و همون کاسه. در کل ما هیچکدوممون آدم بشو نبودیم...

چند روزی از اون تماس گذشت. گرچه از اخلاقش با خبر بودم و می دونستم که زنگ بزن نیست، ولی این امید رو داشتم که حداقل حالا که چند سالی هست همو ندیدیم، دستش به تلفن بره. واقعیتش از دستش خیلی عصبانی شدم. دیگه حدی داشت، با من که نباید اینطور رفتار می کرد.

انگار دو قلو بودیم. از رو نگاه هم، حرف همو می فهمیدیم. یه موقعیت خاص که پیش میومد، هر دو مون توی یه لحظه به طرف هم برمی گشتیم، نگاه که به نگاه می افتاد، صدای کرکر و قهقهه خنده بود که بلند می شد. یه شب بچه های اتاق های دور و بر، همه، تو اتاق ما جمع شده بودن. ما دو تا هم تازه 1 ماهی بود که با هم آشنا شده بودیم، ولی مطمئنا همین بس بود! تو بچه هایی که اومده بودن، یکیشون خیلی تپل که چه عرض کنم چاق بود و لهجه فوق العاده ای هم داشت! من و (...) از لحظه اومدنشون تا موقع رفتنشون که شاید حدود یه ساعتی می شد، فقط به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم. و هر دو هم می دونستیم سوژه مون همون بنده خدای چاقه!! البته از این اخلاقمون دفاع نمی کنم، می خوام بگم که از همون روزهای اول چقدر با هم مچ و اخت بودیم...

حالا تقریبا 3 هفته ای می گذشت و از صدای زنگ تلفن نا امید شده بودم. داشتم خبرهایی که چند هفته پیش از نت برداشته بودم، و وقت نشده بود بخونم، رو مرور می کردم. آخر یکی از خبرها اسامی دانشجوهایی که دستگیر شده بودن رو نوشته بود. جالب بود تا حالا به قسمت اسامی دقت نمی کردم، چون کسی رو از اونها مطمئنا نمی شناختم! این بار همینجوری سرسری یه نگاهی انداختم. یه لحظه خشکم زد. همه بدنم بی حس شده بود. ولی متأسفانه واقعیت بود. (...) دانشجوی رشته (...) دانشگاه (...).

باورم نمی شد.آخه چرا اون؟ چرا چپ؟ اصلا فکرشم نمی کردم که اون هم قاطی این دسته بندی ها بشه. یعنی آدم فوق العاده اهل کتاب و مطالعه ای بود، در هر زمینه ای: فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و ... و اهل نظر هم بود. فقط نمی خوند. می خوند و می گفت. یادمه شب ها بعد اینکه به اندازه کافی زمین و زمان رو اسیر خودمون می کردیم، من خسته می شدم که بگیرم بخوابم، اون تازه شروع می کرد به خوندن و نوشتن و تا صبح هم بیدار می موند.

با همه این احوال اهل قاطی شدن تو گروه بندی ها نبود. حرف خودشو میزد. حداقل من اینطور می دیدم. تازه یاد طرز برخورد و حرفهای پدرش پشت تلفن افتادم. اون مِن مِن کردن و ... . پس واسه همون نه خونه بود و نه دانشگاه. و پدرش چه دل گنده بود. و مادرش. ای کاش همه پدرها و مادرها همینطور بودن! یعنی وقتی من با خیال راحت تو خونه لم داده بودم و زنگ زدم خونشون، اون داشت یه جایی از درد فریاد می کشید. که البته این یک جمله برای توصیفش خیلی ناچیزه.

از خودم خجالت کشیدم و می کشم. حتی روی دیدن دوباره ش رو هم ندارم. حس می کنم چقدر آدم پوچ و بی مصرفیم. و چقدر به دیگران مدیون. البته می دونم من هیچ وقت جرأت و توانایی چنین اعتراض هایی رو نداشتم و ندارم. اصلا چنین شخصیتی ندارم. هر چقدر هم عذاب وجدان به سراغم بیاد. هر چقدر هم بخاطرش گریه کنم.

بعضی تنها حرف زدن بلدن، بعضی فقط اهل عملن، عده ای هم که کمترین جمعیت رو دارن هم حرف می زنن و هم عمل می کنن. و (...) از دسته سومه.

(...) بعد از 45 روز بازداشت با وثیقه میلیونی آزاد شد. اون بیشتر از یک هفته هم اعتصاب غذا کرده بود. آزادیش کمی تسلی بود. بهرحال اون هرجا که باشه و عضو هر دسته و حزبی، هنوز همون دوست خوب منه. همونی که حتی فکر لحظه هایی رو که با هم بودیم هم شادم می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 2:56  توسط اهورا  | 

ای یار، ای یگانه ترین یار

گاه می اندیشم که حوزه اختیاراتم کجاست؟ کجا می توانم، و کجا باید؟ زمانی که بودنم، به وجود آمدنم در دستم نبوده، اینکه کجا چشم بر این جهان بگشایم، بر کدام سرزمین، چگونه و برای چه؟! حتی پدر و مادر، مرا انتخاب نکرده اند، آنان تنها انتظار کشیدند...!

کاش می توانستم همه چیز را بگویم. می توانستم همه خاطرات خوب و بد سالیانی که تحمل کرده ام، را از ذهن بیرون بریزم. تا شاید آنگاه لحظه آرامش فرا رسد. در آن هنگام بتوانم – حتی برای یک بار – از اعماق وجود، بخندم. لحظه ای که بدون نگرانی از گذشته و خاطراتم، خود را معرفی کنم. آن زمان که واقعا "من" باشم. خود خودم. بی هیچ وابستگی. کاش می شد اینگونه انتزاعی بود. می شد تنها کفاره گناهان خویشتن را پرداخت، نه اطرافیانی که خود، برنگزیده ام. کاش می شد، کاش، کاش ... و افسوس!

لعنت بر زندگی، که با همه پوچی اش، ترک ناشدنی است! هر گزینه ای را بتوان نادیده انگاشت، ترس، بی هیچ واهمه ای بر جای خود باقی است. ترس از مرگ، از نیستی، زندگی را زیبا جلوه می دهد. شاید اگر ترس نبود، "او" نمی گفت: "آری، آری، زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست ...". همیشه زیبایی، توجیه خوب بودن نیست. "گاهی چیزی چنان هولناک است، که در زیبایی هر چه غیر از آن نمی توان تردید داشت!". این جمله، همین لحظه از ذهن الکنم تراوش کرد!

بس بیهوده گفتم. این شعر فروغ به یادم آمد، بی هیچ ارتباطی با یاوه گویی هایم!:

"... ای یار، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند..."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 23:15  توسط اهورا  |