تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

مرخصی

سلام

بعد از دو هفته اومدم مرخصی، البته فقط واسه ۲۴ ساعت. واسه همین وقت ندارم اون چیزهایی رو که می خوام بنویسم. راستش از روزی که رفتم شروع کردم به نوشتن. هر روز تو سررسیدم ماجراهای جالب و غیر جالبی که تو اون روز برام اتفاق افتاده رو می نویسم. قصد داشتم به ترتیب روز، خاطرات رو تو وبلاگم بنویسم. ولی حیف که ۲۴ ساعت وقت خیلی کمیه و به کارهای شخصیم هم کامل نمی رسم. گذاشتمش واسه یه مرخصی چند روزه، البته اگه گیرم بیاد.

اما در مورد نظرات دوستان در مورد پست قبلی:
زی زی اون شعری رو که گفتی فکر کنم باید با آهنگ برنامه "خونه خاله کدوم وره ..." بخونم نه "عمو پورنگ". سعی کن از این به بعد برنامه های مخصوصتو درست ببینی!! نه من غلط بکنم بگم بود و نبودت فرقی نداره. اونو فقط واسه جور شدن قافیه گفتم، همین. خودت می دونی که چقدر مخلصیم آموزشیم هم مرزن آباد چالوسه، عید هم به احتمال ۹۹ درصد نیستم، باید برای طرح نوروزی اعزام شیم جای ما رو هم سر سفره هفت سین خالی کنین!

مملی تو هم اگه می خوای از مرد بودنم مطمئن شی راههای بهتری داری!!!

در مورد بقیه دوستان که احساس دلتنگی کردند: ما هم دلتنگ می شویم و خواهیم شد

فعلا خداحافظ.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 16:53  توسط اهورا  | 

سربازی!

دوستان عزیز:
ما که رفتیم نگران .....
نوبتی هم که باشه نوبت ماست، خدمت مقدس سربازی!!
خدا نگهدار همگی، البته فعلا!
+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 0:11  توسط اهورا  |