تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

چشم هایش

نمی دانم چند لحظه یا ثانیه طول کشید! چشم هایش را می گویم. لحظه اول مثل همیشه بود، جدی نبود. فقط می خواستم ببینم. کنجکاوی اولیه همیشگی. اما از همان لحظه به طرفم برگشت. به من نگاه کرد، به چشمانم. چشم هایش را می گویم. زیبا بود. نه! بسیار زیبا بود. چشمانی سیاه داشت. شب بود، اما نور چراغ های خیابان کاملا مطمئنم می کرد که او چشمانی سیاه دارد. به او زل زده بودم. کاملا بی دفاع. انگار باید به او خیره باشم. نمی دانم تا به حال در چنین مخمصه ای گرفتار شده ای یا نه. البته این بار موضوع کمی فرق می کرد. او هم به من زل زده بود. انگار او هم چاره ای جز خیره ماندن نداشت. و این، تحمل لحظات را بسیار سخت تر می کرد. مثل صحنه های اسلوموشن فیلم های سینمایی بود. لحظاتی که تمام فضای پس زمینه و اطراف سوژه محو می شود و سوژه مورد نظر با حرکاتی نرم و آهسته در حالی که به سمت دوربین (اینجا خودم!) خیره شده، گام برمی دارد. در این لحظات گویی زمان متوقف می شود و هیچ صدایی شنیده نمی شود. همه چیز به سوژه ختم می شود. و این همان اتفاقی بود که امشب افتاد. در آن ثانیه ها فقط چشمان او را می دیدم که به چشمان من نگاه می کرد. و چقدر آرامش بخش و در عین حال مضطرب کننده بود. حس خواستن و نتوانستن. شرم نگاه کردن در برابر جبر خیره ماندن. حیف که زود گذشت، در حالیکه چشمان هر دومان به هم خیره مانده بود، از کنار هم گذشتیم. بله، از کنار هم می گذریم، آرام و سریع. بی هیچ کلامی.

آن نگاه در خاطرم خواهد ماند. آن لحظات را هیچ وقت فراموش نمی کنم. اما تنها عذاب یادآوری آن ثانیه ها برایم باقی می ماند. شاید باز هم هذیان می گویم. اما چه تفاوتی می کند؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 1:59  توسط اهورا  |