تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

حالا چرا اینقدر سخت می گیری؟ فکرشو نکن. بالاخره که چی؟! ...
همیشه همینو می شنوم. 27 ساله که با این جمله ها زندگی کردم. خیلی حرف واسه نوشتن داشتم، نمی دونم چرا همین که نشستم پشت صفحه کلید، همش پرید. اول خواستم یه جورایی به صورت طنز بنویسم. ولی اصلا خنده ام نمیاد! خیلی وقته که دیگه نمی تونم راحت بخندم. شاید فکر کنی دارم غلو می کنم، ولی همینه که هست. اینم بذار به حساب کله شقیم. زندگی سیاه تر از اونیه که سراغ داشتم. الان ساعت 6 صبحه. 1 ساعت پیش با صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم. چند وقتیه که خواب هم بهم حروم شده. بعضی وقتا به خودم می گم یعنی واقعا کم آوردم؟ حس آدمی رو دارم که به ته خط رسیده. انگار بعدش هیچی نیست. کاش می تونستم همه چیز رو بنویسم. اینکه چرا اینطوری شد؟ من چمه و ....

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 6:30  توسط اهورا  | 

گرمای سختیه. هنوز تابستون نیومده، ولی مگه فرقی هم می کنه؟! مهم اینکه باید زیر آفتاب باشی. همین نیمچه آفتاب هم پوست روشن و حساس منو بدجوری می سوزونه. ولی باید تحمل کرد. خوب اسمش روشه:اجباری!
- جناب سروان
- بله خانوم؟
- ببخشید، من ماشینم داغ کرده، می تونم اینجا پارک کنم تا درستش کنم؟
- باشه خانوم، فقط برین داخل، تو خیابون نذارینش.
- چشم، ممنون جناب سروان..... الان چیکار باید بکنم؟
- باور کنین من از ماشین هیچ سر در نمیارم!
- پس چیکار کنم؟
- بذار به این راننده هایی که اینجا هستن بگم یه نگاهی بهش بندازن.
- نه! ... پس تو رو خدا پیشم بمونین!
- باشه خانوم، من که همینجا پیشتونم. نگران نباشین!
....
- جناب سروان نرین دیگه، همینجا بمونین!
- چشم خانوم!
....
- می بخشین مزاحم شما هم شدم امروز...
- نه خانوم این چه حرفیه، کاری نکردم، وظیفم بود...

باورم نمی شد مردم هنوز هم به پلیس اطمینان دارن، اونم یه زن! به هر حال خوشحالم که یکی پیدا شد که بهم اطمینان کنه، هر چند به خاطر لباسم! حس شیرینی از مفید بودن. برعکسش وقتیه که یه موتور یا ماشین رو می خوابونیم، فحش و بد و بیراه و نفرینه که پشت سر آدمه!
- ... برو، برو ببین امشب می تونی راحت بخوابی؟! وقتی می خوای بخوابی به این فکر کن که چند تا خونواده رو از نون خوردن انداختی!...

البته موارد بدش خیلی خیلی بیشتره و به ندرت میشه که احساس عذاب وجدان نکنی.

به همه اینا باید اضافه کنم که از همه چی افتادم. نه وقت بیرون رفتن، تفریح کردن، حداقل کلاس زبان رفتن، دیدن رفقا ...

به هر حال راهنمایی و رانندگیه دیگه، یعنی میشه ۱۷ ماه بگذره؟! روزی ۸ تا ۹ ساعت سر پا تو خیابون و چهارراه وایستادن، خسته کننده است، ای کاش فقط خسته کننده بود!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 0:2  توسط اهورا  |