- چی خوندی حالا؟
- هنر
- (خنده از روی تعجب) آخه آدم دیوانه چطوری هنر خونده؟!!
دیوانه. من دیوانه ام؟ بهم گفت دیوانه. خوب خودم مدرکشو آوردم. آدمایی مثل اون به امثال من میگن دیوانه. اینو نمی دونه که خودشم یه جورایی دیوانه است. جدی میگم. همه مون مشکل داریم. اصلا ولش کن.
۴۰ دقیقه ای مونده بود شیفتم تموم شه و برم خونه. روز خلوت و کم دردسری بود. یه روز تعطیل که همه استراحت می کنن، ولی من از اول صبح اونجا بودم و معدود آدمایی که از اونجا رد می شدن با نگاه عاقل اندر سفیه وراندازم می کردن. دلم می خواست به تک تکشون توضیح بدم که این قضیه اصلا دست خودم نیست، من مجبورم که اینجا وایستم، حتی اگه هیچکس نباشه. چون ما ایرانی ها دقیقا تو اینجور مواقع نیاز به بپا داریم. خدا نکنه راننده ای حس کنه که کسی مراقب تقاطع نیست، اونوقت ...
خداییشم تقاطع مزخرفیه و همیشه پر از تصادف. اون روز چون خلوت بود خوشبختانه از تصادف خبری نشد. تا همون ساعت آخر. سرم پایین بود و با سوتم ور می رفتم، که یهو (بووووم یا یه همچین چیزی!) بله ... بالاخره تصادف شد. رفتم جلو. جلو پرشیا کاملا جمع شده بود. اما عقب پیکانه انگار نه انگار. گفتم مدارکتونو بدین و بزنین کنار. راننده پرشیا که یه جوون ۲۰ تا ۲۵ ساله بود تو سرش می زد و رفت نشست و درو بست و شروع کرد گشتن داشبورد و جاهای دیگه. درو باز کردم تا یه موقع خیالی به سرش نزنه. وقتی خودشم مطمئن شد که هیچ مدرکی واسه ارائه نداره. یه فحش نشسته داد و اومد گازشو بگیره بره. پیکانیه جلدی پرید تو ماشینو سویچ رو برداشت. و این آغاز یه جنگ بود. جنگی که مثل همه جنگ های دیگه یه دلیل احمقانه کوچیک داشت. چاقو بود و قفل فرمون و تهدید. فحش و بد و بیراه بود که سرازیر میشد. ملت هم تو سینماهای کوچیکشون نشسته بودن و فیلمو تماشا می کردن! بد جوری ترسیده بودم. اوضاع خیلی خرابتر از اونی بود که فکر می کردم.
- آقا یه زنگ بزن ۱۱۰
- گوشیم شارژ نداره!
رفتم کنار خیابون تا حداقل از درگیری دورتر باشم
- آقا یه زنگ بزن ۱۱۰ بیاد دیگه
- گوشیم همراه نیست!
بعدشم با اعصابی راحت ادامه فیلمو نگاه می کرد. استرس شدیدی داشتم.به خودم گفتم نکنه این آخرین پستم باشه. و یاد یه موضوع احمقانه خنده دار افتادم. فیلم این گروه خشن. اونجا همه مرگ ها بصورت اسلو موشن بود!
- بیا برو تو مغازه زنگ بزن.
رفتم تو و همونجا موندم تا پلیس بیاد. آخه اصلا اهل دعوا مرافعه نیستم و حوصله دیدنشم ندارم. حتی اگه رییس هم بهم بگه دیوونه. تو اون اتاق تاریک به خودم می گفتم وقتی ملت واسه یه موضوع کوچیک اینجور به جون هم می افتن، اگه قحطی بشه چی میشه؟! یا قضیه ای مثل داستان "کوری" اتفاق بیفته؟ امیدوارم هیچوقت همه با هم کور نشیم. من که قبل از هر اتفاقی خودمو خلاص می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:0  توسط اهورا
|
واقعا عجیبه! اصلا باور کردنی نیست که دنیا اینقدر کوچیک باشه همونطوری که خودشم نوشته بود. یه ظریفی پیدا شد و پست قبلیم رو لینک کرد تو بالاترین. که از همینجا هرکی که هست و هر کجا ازش ممنونم. چون وبلاگ من اصولا خیلی شخصیه و معدودی از دوستام بهش سر می زنن. ولی یه روزه بیشتر از ۳۰۰ تا بازدید کننده پیدا کرد! ما وبلاگی ها هم که عشقمون همین تعداد بازدید روزانه است

بهر حال قسمت جالب قضیه همون نظر خصوصیه که نوشته شده. رفتم ببینم که کی نظر خصوصی داده و چرا. که واقعا یکه خوردم. خود همون خانومی بود که بحثشو نوشته بودم. اول فکر کردم سر کاریه. ولی بعد که چند تا آدرس داد فهمیدم خود خودشه! عجب دوره زمونه ایه. این همه آدم تو اینترنت هست. درست همون خانوم باید بیاد و لینک منو بخونه. خوشحالم که میشه اینقدر راحت همو پیدا کرد!
یک توضیح هم این که دوستی که لینک رو تو بالاترین گذاشت تیتری رو براش انتخاب کرد که منظور نظر من نبود. من قصدم از نوشتن مطلب درد دلی درباره فرهنگ جنگلی ما ایرانی ها بود نه موضوع گیر دادن یا ندادن.
در هر صورت با تشکر از دوستی که ما رو معرفی کرد و خانومی که درباره اش نوشتم و همه کسایی که سر زدن و ما رو هم دیدن

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 14:25  توسط اهورا
|
عجب روز وحشتناکی بود! انگار همه ماشین های تو ایران دور میدون جمع شده بودن. 5 روز تعطیلی کار خودشو کرده بود. همه می خواستن برن تعطیلات. شمال هم که همیشه اولین و نزدیک ترین مقصده. تازه بازی ایران و امارات هم بود و قرار بود بعد از بازی یه جورایی شلوغ بازی بشه. خلاصه اون روز همه بچه ها باید اضافه کاری می کردن. ساعت حدود 9 شب بود. میدون قفل شده بود. صبح 8 ساعت سر پست بودم و بعد از ظهر هم از ساعت 5 اومده بودم. یعنی تا اون لحظه 12 ساعت تو اون گرما و ترافیک و سر و صدا بودم، که سر و کله زدن و جر و بحث با یه سری آدم احمق زبون نفهم رو هم بهش اضافه کنین.در حالی که شدیدا بی حال و ضعف کرده بودم و یه تکون کوچیک کافی بود تا رو زمین ولو شم، یه 206 یا شایدم یه پراید مشکی یا سفید(!) جلوم واستاد.
- آقا این پلیس ها فقط بلدن به روسری آدم گیر بدن؟! همین الان اون ور میدون یه موتوری اومد، بی شعور هر چی دلش خواست و از دهنش در اومد بهم گفت ....
واقعا مخم گ... بود. نمی دونستم باید بهش چی بگم و چه جوری آرومش کنم. بخصوص وقتی که گریه اش گرفت و تو همون حالت پشت سر هم حرف می زد. بد جوری اعصابم خورد شده بود، فقط تونستم بگم:
- خانوم آخه من راهنمایی رانندگی ام. باید به این گشتی ها یا اون کانکس کلانتری بگین.
- همتون مثل همین، هیچ فرقی نمی کنین با هم. فقط بلدین به لباس و روسری ما گیر بدین. کاری رو که وظیفه تونه انجام نمی دین ....
در عین حال که شدیدا ناراحت شده بودم – اگه شما هم اون خانومو تو اون وضعیت می دیدین، حسی بهتر از این نداشتین – می دونستم که کاری از دستم برنمیاد. اون هم در حال بد و بیراه گفتن و گریه کردن گازشو گرفت و رفت.
به این فکر می کنم که ما ایرانی ها دقیقا تبدیل شدیم به حیوونایی وحشی که همدیگه رو داریم جر می دیم. یعنی تو این مملکت یه زن نمی تونه با خیال راحت بیاد بیرون و حداقل کارهای ضروریش رو انجام بده بدون ترس از اذیت و آزار یه آدم مریض و عوضی. بحث این نیست که چقدر با این مزاحمت ها مبارزه میشه. صحبتم اینه که این جور موارد استثنا نیست و به فرهنگ تبدیل شده!
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 12:48  توسط اهورا
|