ما هیچ، ما نگاه!
- چنده این ماشین؟
- هیچی، 230 تومن!
- مفت! بابا ای ول.
- مال من نیست، مال رییسمونه، داده دست داداشش، اونم ...
- خودت چیکاره ای این وسط؟!
- هیچی، ما کارگریم. تازه اون یکی شو ندیدی، 170 تومنه!
- یا خدا!
- یکی دیگه داره230 تومن.
مدلشو گفت، یادم نیست چی بود، راستی همه اینا بی ام و بود. من دیگه کم آورده بودم واقعا، چیزی جز گفتن این که دو هزار و چنده نداشتم.
- 2008
- ماشین خودت چیه؟
- پراید!
.
.
.
آبتین دعوتمون کرده بود به شام. من هر چی فکر می کردم ارتباط جونوری مثل "بوفالو" رو با "پیتزا" نمی فهمیدم. آخرشم به این نتیجه رسیدم که هیچ ربطی به هم ندارن.
- صب کن یه زنگ به داداشم بزنم ببینم می تونم امشب برم خونه شون یا نه، به آسایشگاه که نمی رسم.
کلی منتظر شدم تا گوشی رو برداشت.
- الو، سلام
- سلام
- اه مگه من شماره اسی رو نگرفتم؟!
- آره، یه لحظه کار داشت، داد من جواب بدم.
صداش خیلی گرفته و خسته بود، مثل مواقعی که خیلی گریه کرده. توی یک آن فکرم هزار جا رفت. من از روزی که قرار بود اینا از شمال برگردن بهشون زنگ نزده بودم. دلم هری ریخت. کلا بی حس شده بودم.
- ما الان بیمارستانیم ...
دیگه مطمئن شدم که ...، مغزم داشت منفجر می شد.
- بیمارستان؟! چی شده؟ ها؟
- بابا حالش خیلی بد شد، امروز آوردیمش تهران ...
خبر خیلی بدی بود. ولی وقتی با اون چیزی که تو ذهنم بود مقایسه اش کردم، خیالم راحت شد!! نمی دونم چرا همین حالا یاد "بیگانه" آلبر کامو افتادم.
تا حالا پام فقط سه چهار بار به تجریش وا شده، هر سه چهار بار هم به خاطر قضیه بیمارستان بابا. این هم زندگی ما.
مقایسه خیلی تکراری و بی اهمیتی بود، ولی چیزیه که وجود داره. تلخه و مثل همه موضوعات تلخ دیگه برای ما مردم، عادی شده. پول داشته باشی می تونی فقط از زندگیت لذت ببری، فقیر هم باشی، می تونی بری بالا شهر، ولی نه برای خرید و گل گشت، واسه تر و خشک کردن بابای بیچاره ات تو بیمارستان. البته گول اسم جاشو نخورید، بیمارستانش دولتیه!
راستی امروز داشتم فکر می کردم تا چند تا خاطره خوب و لذتبخش از زندگیمو یادم بیاد ... خوابم برد.