تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

ما هیچ، ما نگاه!

- چنده این ماشین؟

- هیچی، 230 تومن!

- مفت! بابا ای ول.

- مال من نیست، مال رییسمونه، داده دست داداشش، اونم ...

- خودت چیکاره ای این وسط؟!

- هیچی، ما کارگریم. تازه اون یکی شو ندیدی، 170 تومنه!

- یا خدا!

- یکی دیگه داره230 تومن.

مدلشو گفت، یادم نیست چی بود، راستی همه اینا بی ام و بود. من دیگه کم آورده بودم واقعا، چیزی جز گفتن این که دو هزار و چنده نداشتم.

- 2008

- ماشین خودت چیه؟

- پراید!

.

.

.

 

آبتین دعوتمون کرده بود به شام. من هر چی فکر می کردم ارتباط جونوری مثل "بوفالو" رو با "پیتزا" نمی فهمیدم. آخرشم به این نتیجه رسیدم که هیچ ربطی به هم ندارن.

- صب کن یه زنگ به داداشم بزنم ببینم می تونم امشب برم خونه شون یا نه، به آسایشگاه که نمی رسم.

کلی منتظر شدم تا گوشی رو برداشت.

- الو، سلام

- سلام

- اه مگه من شماره اسی رو نگرفتم؟!

- آره، یه لحظه کار داشت، داد من جواب بدم.

صداش خیلی گرفته و خسته بود، مثل مواقعی که خیلی گریه کرده. توی یک آن فکرم هزار جا رفت. من از روزی که قرار بود اینا از شمال برگردن بهشون زنگ نزده بودم. دلم هری ریخت. کلا بی حس شده بودم.

- ما الان بیمارستانیم ...

دیگه مطمئن شدم که ...، مغزم داشت منفجر می شد.

- بیمارستان؟! چی شده؟ ها؟

- بابا حالش خیلی بد شد، امروز آوردیمش تهران ...

خبر خیلی بدی بود. ولی وقتی با اون چیزی که تو ذهنم بود مقایسه اش کردم، خیالم راحت شد!! نمی دونم چرا همین حالا یاد "بیگانه" آلبر کامو افتادم.

تا حالا پام فقط سه چهار بار به تجریش وا شده، هر سه چهار بار هم به خاطر قضیه بیمارستان بابا. این هم زندگی ما.

مقایسه خیلی تکراری و بی اهمیتی بود، ولی چیزیه که وجود داره. تلخه و مثل همه موضوعات تلخ دیگه برای ما مردم، عادی شده. پول داشته باشی می تونی فقط از زندگیت لذت ببری، فقیر هم باشی، می تونی بری بالا شهر، ولی نه برای خرید و گل گشت، واسه تر و خشک کردن بابای بیچاره ات تو بیمارستان. البته گول اسم جاشو نخورید، بیمارستانش دولتیه!

راستی امروز داشتم فکر می کردم تا چند تا خاطره خوب و لذتبخش از زندگیمو یادم بیاد ... خوابم برد.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 14:25  توسط اهورا  | 

چگونه یاد گرفتم از یک پلیس متنفر باشم

وقتی اوضاع بر وفق مراد نیست:

- جناب واسه چی اینقدر ما رو اذیت می کنین؟ چرا می بندینش؟ باید کلی راه رو دور بزنیم...

- آخه این پایین ترافیک .... (بدون اینکه بقیه اش رو بشنوه گازشو گرفت رفت)

- (بوق، بوق، بوق ...) بی پدر و مادرا!

این یکی رو دیگه هیچ جوابی براش نداشتم!

- جناب سروان یه دو دقیقه باز کنی ما رفتیم.

- عزیز نمیشه، فقط شما که نیستی...

- خداییش یه لحظه بیا، ناموساً یه لحظه گوش کن، ناموساً ....

به این فکر می کردم که ناموس این وسط نقشش چیه؟ حالا منظورش ناموس کیه؟ اون تنوین آخر چه بلایی سر ناموسه میاره؟!

- سرکار[...] ( در حالی که دستاشو از شیشه جلو آورده بیرون می گازه و میره)

- مگه مریضی اینورو فقط می بندی؟ اونورم نگه دار، همتون عقده ای هستین ...

برام جالب بود، اصلا قبول، من عقده ای. ولی چه دلیلی داره فقط واسه اون لاینی ها عقده ای باشم؟ چرا واسه اینوریا نیستم؟ یا من دیوانه ام یا اون یارو عقل و منطق رو بوسیده گذاشته کنار!

حالا وقتی حالشون خوب باشه:

- سلام پسرم. خوبی؟ - سلام ممنون. - لیسانسی؟ - بله  - چه رشته ای؟  - هنر - هنر چی؟ - صنایع دستی  - خیلی خوبه که. (تو دلم گفتم لابد، یه سری هم از ناچاری به علامت تأیید تکون دادم!)  - خدایی کارتون خیلی سخته. تو این گرما، با این ملت زبون نفهم! (یعنی خودش جزو این ملت نیست؟!) برم برات بستنی بخرم بیارم؟  - نه قربان شما لطف داری ...


همه تو مشکلات فقط به فکر خودمونیم. من در برم، دیگه هر چی بادا باد. اینکه ممکنه با این کارم چی بشه، چه اتفاقی واسه بقیه بیفته، ممکنه یکی مسیر زندگیش با این حرکت خودخواهانه من عوض بشه ... اصلا مهم نیست. مهم اینه که من 1 دقیقه زودتر به کارم برسم. جالب اینه که تو ایران هیچ فرقی نمی کنه که چه وقت به کارهات برسی، چون واسه قبل و بعدش هیچ برنامه ای وجود نداره!

نه اهل کلاس اخلاق گذاشتنم، نه نصیحت و این مزخرفات. ولی بحثم اینه که همه آدمیم و وقتی به دنیا اومدیم نه لباس خاصی داشتیم و نه شغلی! هیچ آدمی دکتر، مهندس، یا پلیس به دنیا نمیاد. بعضی دوستان، هم تو کامنت های وبلاگ و هم بالاترین لطف داشتن و نوشتن که پلیس های راهنمایی فرق می کنن و از سرباز تا سرهنگ همه آدم های خوبین و ... . من خودم تو این محیط هستم و می بینم که خیلی از اشخاصی که هستن از کادری و وظیفه آدم فوق العاده این و بسیار قابل احترام. بطوری که قبل از اینکه بیام اینجا اصلا فکر نمی کردم با همچین محیط صمیمی و گرمی مواجه بشم. ولی باید قبول کنیم که هر جایی، همه جور آدمی وجود داره. مگه قراره اشخاص رو واسه شغل های مختلف دستچین کنن؟ اصلا مگه چنین امکانی وجود داره؟ اینجا هم یه نمونه خیلی کوچیک از جامعه ماست. این چیزا رو واسه این می نویسم که بگم انگار ما ایرانی ها عادت داریم همدیگه رو با برچسب بشناسیم. از جاهای دیگه دنیا بی خبرم، ولی تو این مملکت همه منتظر یه حرف یا حرکت از دیگرین تا تو یه گروه خاص طبقه بندیش کنن. حالا اگه تو همون جریان کذایی، مثلا من حالم از یه موضوعی خیلی خراب بود و جور دیگه برخورد می کردم، احتمالا پلیس های راهنمایی می شدن بدترین آدم های دنیا.

مثل همیشه کلی حرف می زنم و حاشیه میرم، آخرشم نمی تونم منظورمو درست بگم. نتیجه اینکه نباید از آدم ها انتظاری فراتر از توانشون داشت. هر کسی یه حد تحمل و ظرفیتی داره. نه اون تعریف های تقدیس کننده به جاست (گرچه خیلی لذت بخشه!)، و نه فحش و بد و بیراه ها و تهمت زدن های پشت چراغ قرمز! البته تنفر و بدگویی ها خیلی بیشتره. شاید من آدم بدبینی ام!
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 11:40  توسط اهورا  |