تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

ضیافت نور

گاهی وقت ها یک حرف، یک جمله، یک حرکت کافیه تا قضیه 180 درجه بچرخه.

مدت هاست که خوشحالی و امیدوار، ولی همون یه جمله از این رو به اون روت می کنه. جمله ای که ممکنه از سر عمد هم نباشه.

چند وقتیه که حس می کنی یه نوری به زندگیت تابیده، با همه رنج ها و بدبختی هایی که داشتی و داری، همون نور کوچولو سر پا نگهت می داره و مشتاق. مشتاق این که زندگی، لحظه ها و دوره های خوب هم می تونه داشته باشه. می شه لحظه هایی رو بی واهمه از عاقبت کار سرمست بود. میشه با خیال راحت سیگار کشید و از هیچ بیماری و مرضی واهمه نداشت. می تونی 8 ساعت بی وقفه کار کنی و تو ازدحام و شلوغی محیط خم به ابرو نیاری. میشه تو لحظه های طاقت فرسای کار به همون نور کوچولو فکر کنی. تا حدی که ارباب رجوع بهت بگه: "حواست کجاست؟ واقعا تو این همه شلوغی و سر و صدا حق دارین حواستون پرت بشه." و اون نمی دونه که تو این لحظه اصلا اونجا نیستی تا شلوغی اذیتت کنه.

استرس داری که اگه بخوابی سر وقت بیدار نشی، حتی با صدای زنگ گوشی. یا اگه دیر بخوابی با چشم های خسته ببیننت. وقتی داری سیگار می کشی اون نور کوچولو جلو چشمته، وقتی خاموشش می کنی، باز هم همون نور کوچولو هست. نمیره، یعنی تو نمی خوای که بره. و اون اینقدر معرفت داره که تو خیالت بمونه و بی هیچ توقعی لمست کنه. وقتی رو پشت بوم نشستی و با وزش یه نسیم خنک شبانه به مهتاب چشم می دوزی، دلت می خواد شعری که بلد نیستی رو بگی. ولی اون نور تمرکزت رو بهم می زنه. دوستت میاد پیشت و می خواد ضیافت نورت رو بهم بزنه، ولی تو بی توجه به حضورش به ماه چشم دوختی. لحظه ها فوق العاده قشنگه و زیباییش مجبورت می کنه به موسیقی جاودانه "پرایزنر" گوش کنی، و یه لحظه اشک از چشمات جاری شه. اشکی که نه از سر درد، که از فرط لذت، بی اختیار از گوشه چشمت می گذره.

اما تو یه لحظه نور چشمک می زنه. یاد بچگی هات می افتی که وقتی لامپ های خونه اینطوری چشمک می زد، بابا می گفت: "هیچی، باز هم برق می خواد بره" و این تو رو می ترسوند. حالا هم با این چشمک واقعا می ترسی. دلت هری می ریزه و ته دلت خالی میشه. "نکنه خاموش شه" "یعنی منظورش همونه".... این بدبینی رو هم مطمئنا از بابا و مامان به ارث بردی که کوچکترین نوسان نور براشون حکم قطع قطعی برق بود! حالا تو هم به این فکر نمی کنی که احساست درسته یا غلط. مهم اینه که داریش. مهم اینه که گلوت رو شدید گرفته و خبر از یه فقدان بزرگ و قریب الوقوع میده. می ترسی و تو یک آن از همه چیز نا امید میشی. درست مثل قبل از حضورش. همون پوچی و یأس، اما این بار به اضافه غم سنگین یک هجران.

با نور دوباره ای که می تابه می خواد بهت امید بده که هیچ وقت قطع نمیشه و حاضره همیشه ولی با شدت کمتری بتابه. اما این دیگه تو رو به حال اولیه برنمی گردونه. اون خوشحالی بی حد و حصر رو ازت می گیره و یه استرس همیشگی رو باهات همراه می کنه. یعنی ممکنه روزی کاملا قطع بشه و دنیا دوباره تاریک شه؟ احتمالش زیاده! و ترس شدیدا تنت رو می لرزونه ...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 1:33  توسط اهورا  |