کوتاه اما واقعی
یکم، انگار
احساس بهتری دارم. از اسارت رها شدم، اسارت احساسات! شاید این یه نیاز بود، نیاز یه دوره
خاص از زندگی.
دوم، مثل اینکه
گلشیفته خانوم هم بالاخره رفت. همین چند هفته پیش بود که اومده بود ماشینشو - که
خوابونده بودن - ترخیص کنه. با همه مشکلاتی
که براش پیش اومده بود، بازم خوش برخورد بود و سرزنده.
با یه حرکت
غافلگیر کننده(!) و کلی شوق و هیجان مدارکشو قاپیدم، تا خودم کاراشو انجام بدم. برعکس
خیلی ها که تا به یه جایی می رسن خدا رو هم بنده نیستن، انگار نه انگار که اولین
بازیگر زن داخلیه که تو هالیوود بازی کرده، تو فیلم کارگردان بزرگی مثل "رایدلی
اسکات".
- خانوم فراهانی، چطور میشه
آقای کیانیان رو پیدا کرد؟!
- خب کاری نداره، به
همکاراتون بگین ماشین ایشون رو هم بخوابونن!
بد ضایع شده
بودم و هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم! به هر حال هر جا که هست امیدوارم به حقش که خیلی
بیشتر از این حرفاست، برسه. "میم" نازنین ودوست داشتنی.
سوم،
کار،کار و کار، مشکل همیشگی! یعنی تو شهر به این بزرگی واسه جوونی مثل من یه کار
پاره وقت پیدا نمیشه؟! به هر دری که می زنی بسته است. بعضی وقتها زندگی واقعا سخت
میشه، تنها راه چاره اش هم اسکناسه، ولی چطور میشه پیداش کرد؟!
