تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

بزن بر سینه و بر سر یا بر شکم؟؟

- آقا شام کجا میدن؟
- غذا رو از کجا گرفتین؟
- بابا ضعف کردیم، ای ....

جمله هایی بود که این روزها زیاد میشد تو خیابونا شنید، البته اشتباه نکنین مجلس عروسی یا مهمونی نبود، همه این آدما عزادار بودن! عادت ندارم زیاد تو این روزا برم بیرون، اعصاب سر و صدا رو ندارم، دکتر هم بهم گفته نباید جاهای پر سر و صدا رفت و آمد کنی، ولی این چند روزه اینقدر بیکار و دپرس بودم که چاره ای جز بیرون رفتن نبود.
شب تاسوعا، ظهر عاشورا و شام غریبان. اسمشون آدم رو یاد عزاداری و لباس سیاه و دسته های سینه زنی میندازه. ولی اون چیزایی که تو این دو روزه دیدم هیچ ربطی به این جور مسائل نداشت. گشنه بودن ملت بی ام و و کمری سوار به یه طرف، انواع و اقسام آرایش هایی که میشد دید هم همون طرف! که البته این آخری دیگه یه موضوع عادی و تکراریه. متأسفانه به دلیل یه سری مسائل نشد از این مناظر عکس بگیرم. یه سری چیزای دیگه هم هست که گفتنش زیاد به صرفه نیست!! بهتره خودتون تو عکس هایی که گرفتم ببینین، اون جاهایی که نیاز به توضیح بود، یه مزخرفاتی نوشتم، بقیه اش هم بدون شرحه دیگه!
البته عکس ها یه خورده حجیمه. باید ببخشین دیگه. حیفم اومد کیفیتشونو پایین بیارم. تحمل بایدت عزیز!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 1:36  توسط اهورا  |