تبليغاتX
از تنهائی مگریز

از تنهائی مگریز

درد دل های یک محکوم به زندگی

سینما پارادیزو

این چهارمین فیلمی بود که داشتم توی یه روز نگاه می کردم. مادرم جوری بهم نگاه می کرد که انگار کلا از سر عقل اومدنم نا امیده. و این غرور عجیبی بهم می داد!
عجب روزایی بود. هنوز حسین و حسن مغازه رو به سوپرمارکت تبدیل نکرده بودن. پاتوق بعدازظهرام بود. موقع نونوایی رفتن، بعد عصرونه خوردن. همیشه و همیشه. یه ویدئو کلوپ دوست داشتنی که صاحبش هم مثل خودم عشق فیلم بود. حسین همیشه حاضر و خوش اخلاق جواب مشتری ها رو می داد. من هم اون گوشه کنار، به پوستر فیلمها زل می زدم تا سرش خلوت شه و سیر با هم درباره فیلم هایی که اون روز دیدیم و فیلم هایی که تازه اومده گپ بزنیم. به غیر از من کسای دیگه ای هم بودن که بیشتر از من اونجا می رفتن، با حسین صمیمی تر بودن و به خونه همدیگه هم رفت و آمد داشتن. ولی رفیق اصلی من فیلم بود، سینما بود و کلوپی که فیلم ها توش استراحت می کردن!
وقتی میرفتم تو کلوپ.... وااای که چه عطری! عطر مارلون براندو، دنیرو، آل پاچینو، کیدمن و جولیا رابرتز و ... همه اونایی که تو رویاهام، تو خواب و بیداری باهاشون زندگی می کردم، تو داستان ها همراهشون بودم. خیلی از مواقع قهرمان اصلی فیلم من بودم، حتی بالاتر از برد پیت! دلچسب ترین لحظه ها، لحظه هایی بود که همبازی کیدمن می شدم!
اوایل حسین تو اتاق بغلی مغازه یه کلوپ بازی درست کرده بود که چند تا دستگاه سونی هم توش بود و جای سر و صدای کوچیکترا. که اون رو هم خوشبختانه جمعش کرد و به یه اتاق خلوت یا بهتر بگم ریلکسیشن تبدیلش کرد. چند تا باند غول پیکر رو طوری چیده بود که وقتی روی صندلی بینشون می نشستی، حس خوب گوش دادن به صدای سه بعدی بهت دست می داد. با اون موزیک های لایت و کلاسیکش.
راستی یادم رفت که یکی از بچه ها کلا کلاسیک باز بود، چه فیلم و چه موسیقی. چه موزیک های فوق العاده ای ازش گرفتم. اسمش رو هم متأسفانه اصلا یادم نمیاد ... آها فامیلیش امینی بود!
خلاصه فضا، فضای سینما بود و موسیقی و عشق و ... همه اون چیزایی که واسه کنده شدن از این زندگی سگی لازم بود. تا این که بالاخره اونی که نباید می شد، شد.
- چرا میخوای جمعش کنی؟
- اینطوری اصلا برام نمی صرفه. تا مثل خودشون نباشی، هر کاری می کنن تا بزننت زمین. من هیچ وقت اینجا فیلم های غیر مؤسسه ای نمیدم دست مشتری (اینو خدا وکیلی راست می گفت، ما رفقا استثنا بودیم)، ولی اینها هر روز یه جوری می خوان منو خراب کنن، با تهمت های بیجا ....
دلش خیلی پر بود. خیلی وقت بود که این حرف ها رو می زد. ولی تا به حال اینقدر تو تصمیمش جدی نشده بود. هنوز اونقدر قضیه برام ملموس نبود، تا روزی که دیدم دارن وسایل کلوپ رو جمع می کنن. مثل یه آب سرد بود رو آتیش رؤیاهام. یه ضربه شدید عشقی. از فرداش هم با پتک و گچ و سیمان افتادن به جون مغازه بدبخت، دو تا رو یکی کردن و تو چشم به هم زدنی به یه سوپرمارکت شیک و بزرگ تبدیل شد. با کلی مشتری که انگار می خواستن هر چی که تو مغازه است، بردارن و ببرن!
دیدن صحنه تخریب مغازه منو دقیقا یاد "سینما پارادیزو" انداخت. فیلمی که موقع دیدنش بارها گریه ام گرفت و از خجالت دیدن خودم قورتش دادم! حالا با دیدن این صحنه ها واقعا دوست داشتم گریه کنم، ولی مثل اینکه چشمه اشکام خشکیده بود. فقط آه عمیقی برام موند که از ته دلم کشیدم. و امروز بعد ماه ها هنوز هم با گذشتن از کنارش به همون سنگینیه.

نزدیک یک ساله (از وقتی اومدم خدمت) که فیلمی ندیدم، آهنگی رو با لذت گوش نکردم... انگار قرار شده همه دوستامو یه جا با هم از دست بدم. مثل همین دوست های اینترنتی که دیگه هیچکدوم خبری ازم نمی گیرن. احساس می کنم خیلی تنهام و دلتنگ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 0:44  توسط اهورا  | 

از زمین تا آسمان

- چند سالته؟
- 30 سال
- چند سالگی ازدواج کردی؟
- 16 سالگی!
- اجباری بود؟
- آره
- چرا؟
- خونواده، طرف هم خیلی گیر داده بود.
- می دونستی معتاده و ...
- نه، اون موقع نه، بعدش فهمیدم، جوری بود که جلوی من تو خونه خانوم میاورد ...
- بچه هم داری؟
- آره، 10 سالشه، ازم گرفتش
- مگه معتاد نبود؟ چطوری بچه رو دادن به اون؟
- مجبور بودم، اگه نمی گرفتش بالاخره می دزدیدش، اونجوری بدتر میشد! الان هم نمی ذاره ببینمش.
.
.
.
- چقدر بدهی داری؟
- حدود 2 و نیم. 2 تومنش رو نزول کردم. مرتیکه خیلی اذیت می کنه، قرار شد قسط ببندم، حالا دبه می کنه که باید اقساطشو بیشتر کنم، میگه ماهی دویست تومن
- چقدر حقوق می گیری؟
- کلا نزدیک 250، 180 تومنشو باید اقساط وامم رو بدم! یه بار اومد در خونمون هر چی دهنش در اومد جلو خونواده و تو محل بهم گفت.
- عجب!
- تا حالا دو بار سکته ناقص داشتم، دکتر گفته این بار دیگه ...
بازم گفت، خیلی چیزا. اینکه سرطان هم داره و هنوز به مراحل حادش نرسیده و دکتر گفته میشه کنترلش کرد. ولی پول درمان نداره و نیمه کاره گذاشته. کارفرماش هم بیمه اش نمی کنه. بهش گفتم چقدر داشته باشی میتونی این وضعیت رو بهتر کنی؟ گفت 3 تومن داشته باشم خیلی از این مشکلات و فشارهای عصبی کمتر میشه. میگه از صبح ساعت 7 میره سر کار و بعضی وقتها تا 8، 9 شب هم سر کاره! میگه منم می تونستم مثل بعضیا لباسای خوب بپوشم و به خودم برسم، هر روز بزنم بیرون و اینجوری خیلی بیشتر از این چیزی که می خوام در بیارم! ولی می خوام با شرافت زندگی کنم...

حالا یکی دیگه یه جای دیگه 2 برابر همین پول ماهانه پول موادشه! با خودم میگم اگه پول دو هفته تفریحات سالم(!) بعضیا دست این خانوم بود، کلی جریان زندگیش عوض میشد. به خودم نگاه می کنم که هیچ کاری نمی تونم براش بکنم! تنها کاری که بلدم اینه که آخر جمله هام علامت تعجب بذارم، مثل همین آخریش!

یاد اون جمله آرش می افتم که هیچ وقت تو زندگی دنبال راه چاره نباش، چون زندگی هیچ چاره ای نداره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 0:53  توسط اهورا  |