بی کاری یا بی عاری
می خواهم فرياد بزنم. بهتر است بگويم نجوا می كنم. فرياد را موقعي می زنی كه توان و نايی برای اينكار مانده باشد. مدت ها چيزی ننوشتم چون از بين مردم رفته بودم. يعني ديگر برخوردی با كسی نداشتم كه بخواهم از اتفاقاتش بگويم. خدمت هم تمام شد. با همه بدی ها و خوبی ها. گرچه بديهايش بقولی يك سر و گردن از خوبيهايش بالاتر بود. حدود 2 ماه گذشته. در مدت خدمت همه آرزوي من وبقيه هم خدمتی ها اين بود كه بالاخره روزي بتوانيم با خيال راحت تا كله ظهر بخوابيم بدون واهمه از هيچ سرهنگ و سروان و ... . بهش رسيدم. دلم می خواست يك ماه كامل بعد از خدمت استراحت مطلق داشته باشم. آن هم شد 2 ماه! حالا همه چيز عادی و تكراری شده. همان روال سابق، همان خانه و خانواده سابق. اما اوضاع بسيار سخت تر و پيچيده تر از روزهای پيش از سربازی. حالا همه عذر و بهانه ها تمام شده و مرحله اصلی و واقعی! زندگی شروع. حالا زمان گفتن ای كاش هاست. كاشكی در 18 سالگی انتخاب بهتری داشتم. كاش آن زمان عقل و تجربه حالا همراهم بود. ای كاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم. كاش می شد وقتی انتخابم را، چه درست و چه غلط، انجام داده بودم، حداقل همان را درست ادامه می دادم. كاشكی از فرصت های زندگی بهتر استفاده كرده بودم. كاش ... كاش... و كاش... .
برعكس زمان پيش از خدمت حالا شبها می توانم بخوابم، اما اين بار نمی خواهم! نمی خوابم چون شب ها چشمانی نيست كه از سر شرم جرأت نگاه كردن بهشان را نداشته باشم. خواب روز هم به اين ديده نشدن كمك بيشتری می كند.
دوستش ندارم. راستش را بخواهيد از او بيزارم. البته اين به خودش و رفتارهای گذشته اش بر می گردد. اينكه هر بار می بينمش به ياد می آورم كه او و رفتارهايش چه تأثير مخربي بر من و آينده ام گذاشت. اينكه 28 سال زندگی نكردم و تنها زندگی كردن ديگران را ديدم. اينكه سال هاست تنها حسرت می خورم. سال هاست آرزوی داشتن یك زندگی آرام و حتی فقيرانه را دارم. همين فقری كه الان به آن دچارم، اما كاش لااقل آرامش داشتم. درباره او و تأثيرش بر زندگی ام كتابی می توانم بنويسم، شايد در آينده نزديك!
كسی حرفم را نمی فهمد. اينكه از چه كسی متنفرم و آرامشی كه می خواهم به چه معنی است؟ راستش عمدا نگفتم كه از چه كسی بيزارم. چون می دانم گفتنش دردی ازم دوا نمی كند. فقط باعث سرزنش هاي ديگران می شود. از نوشتنم حالم به هم می خورد. خيلی بد می نويسم. شايد در ساعت 4:30 صبح اين موضوع كاملا طبيعی باشد. مغزم اصلا بهم فرمان نمی دهد. ولی دلم می خواهد كمی تخليه شوم. هر روز و ساعت و لحظه به خودم می گويم با اين مدرك و سرمايه و پشتوانه می خواهم چه خاكی بر سرم بريزم؟ ولی تا حالا جوابی پيدا نكرده ام. مدركی كه بدرد كار نمیخورد و تازه اگر هم می خورد من سررشته ای نداشتم. چون 6 سال دانشگاه را با تنفر از اين رشته تحصيلی گذراندم. در رشته ای كه كار و عمل حرف اول و آخر آن است، من بی عملی پيشه كردم و حالا بعد از آن همه هزينه مالی و زمانی، عمری كه در اين راه صرف شد كاملا بيهوده بود. شايد جای فعل و فاعل يا تركيب جمله ها يا هر مزخرفی مثل آن را اشتباه تايپ می كنم، ولی واقعا چشمانم بسته و مغزم خواب است. بايد بنويسم! حالا من مانده ام با مدركی كه به هيچ دردی نمی خورد با كارت پايان خدمتی كه هنوز بعد از 2 ماه بدستم نرسيده و مهمتر از همه با خانه ای كه برايم مثل جهنم شده است. اينكه هر روز كه بیدار می شوم با خودم می گويم آخرش ....
